موسسه مطالعات تمدن اسلامی

حکومت امیرالمومنین یا جمهوری اسلامی؟!

علی (ع)علی رغم شعارهای عدالتخواهی، در عمل بعضا موفق نشدند. این طبیعت فعالیت اجتماعی سیاسی است.

سوال این است که اگر ما در زمان حکومت امیرالمومنین(ع)حضور داشتیم چه موضعی در قبال حکومت ایشان اتخاذ می کردیم؟همراهی،بی تفاوتی و یا تقابل؟
در پاسخ به این سوال در بدو امر باید در خصوص مفروض حکومت عدل علوی توضیحی ارائه دهم. امیرالمومنین در بدو حکومت شعارهای خود را ارائه کردند و اشاره فرمودند که بر اساس سنت پیامبر و تشخیص خودشان عمل خواهند کرد و بیت المال را حتی اگر کابین زنان شده باشد و یا نهرهایی باشند که از درون خانه ها عبور کرده باشند به بیت المال برخواهند گرداند.در مقابل زیاده خواهیها خواهند ایستاد.حقیقتا هم چنین بود و علی (ع) هیچگاه از آرمانها کوتاه نیامدند و به خاطر دنیای دیگران، آخرت خود را در معرض خراب و ویرانی قرار ندادند و در نهایت نیز بر سر اصول خود کشته شدند که «قتل علی بن ابی طالب(ع)فی محراب عبادته لشده عدله»

 اما سوال اینجاست که اساسا مجموعه نظام سیاسی امیرالمومنین(ع) چه میزان در تحقق آرمانها و اهداف خود موفق شدند و حکومت ایشان در این خصوص چه میزان کارآمدی داشت؟

نگاهی اجمالی به خطب و نامه های نهج البلاغه حاکی از آن است که در دوره حکومت ایشان استانداران و فرمانداران متعددی بودند که دست به خیانت زدند و علی (ع) علی رغم تمامی حساسیت ها و برخوردهای بی اغماض در مواردی موفق به سامان دهی امور نشدند.حتی در بعضی از موارد، حمله ها و غارتهای متعددی با نام “الغارات” – که به مرزها از طرف دشمنان انجام می شد تا هم پیامی برای حمایت از مخالفان داخلی علی(ع) باشدو هم کارآمدی حکومت ایشان را زیر سوال ببرد- بی پاسخ ماند. نامه های۳، ۵، ۲۰، ۳۳، ۴۰، ۴۱، ۴۳، ۴۵ و خطبه های ۲۵و ۲۹ در این خصوص به روشنی واضح است.
البته این به معنی نفی دستاوردهای بسیار مهم حکومت حضرت نیست. احیاء سنت پیامبر(ص) به معنای جامع که میرانده شده بود و نشان دادن حقیقت دین در مقابل قرائت های انحرافی از مهمترین دستاوردها بود.در کوفه، پایین ترین طبقات مردم، دارای مسکن بودند و از نان گندم می خوردند و از آب شیرین می نوشیدند. اما به هر حال جامعه ای که در راس آن معصوم قرار دارد دارای مسائلی آنچنانی نیز بود که ذکر شد. در تحلیل چرایی این موضوع از مباحثی همچون ریشه های تاریخی این مساله و اینکه اساسا جامعه ای که علی(ع)تحویل گرفت در مدار انحراف قرار گرفته بود می گذریم.
در پاسخ به این سوال از برخی خطب حضرت در نهج البلاغه استمداد می گیریم.حضرت در خطبه ۲۱۶به حقوق طرفینی حاکم و مردم اشاره می کنند و بیان می دارند که اگر والی حق رعیت را ادا کند و رعیت حق والی را ادا کند حق عزیز خواهد شد و زمانه مطبوع خواهد گشت.ایشان می فرمایند که رعیت جز با صلاح والیان اصلاح نمی شوند و والیان جز با استقامت مردم در مسیر صلاح قرار نمی گیرند.بعد ایشان می فرمایند اما وقتی که نخبگان به خاطر حق عظیمی که تعطیل می شود و بخاطر باطل عظیمی که بدان عمل می شود وحشت نکنند طبیعی است که ابرار ذلیل شوند و اشرار عزیز گردند.ایشان در خطبه ۱۶۶ می فرمایند که «ای مردم اگر در یاری حق کوتاهی نمی کردید و در نابودی باطل سستی نمی نمودید هیچگاه دیگران در شما طمع نمی کردند و بر شما برتری نمی یافتند».در خطبه ۱۲۹می فرمایند«کجایند خوبان و صلحای شما،کجایند آزادگان و بزرگان شما…فانا لله و انا الیه راجعون!فساد ظاهر شده و کسی نیست که آن را انکار نماید و آن را تغییر دهد….»
به جز معصوم(ع)، انسانها در معرض خطا هستند و لذا در چنین شرایطی، حتی اگر در حکومتی که معصوم درراس آن قرار دارد، مردم و نخبگان در صحنه تحقق ارزشها و نظارت بر روند امورمستحکم و پر استقامت نایستند موفقیتها قابل دسترسی نخواهد بود.البته در کنار این استقامت وحساسیت نسبت به حق عظیم و باطل عظیم ،نیازمند بصیرت هستیم. امروز اگر می خواهیم که انقلاب اسلامی در مواجهه با چالشها سربلند بیرون بیاید و آرمانهای امام و شهدا محقق شوند باید واقع بینانه، آگاهانه، بصیرانه، صبور و پر استقامت در صحنه باشیم.
اگر ما در زمان امیرالمومنین بودیم آیا با دیدن نابسامانیها در مقابل حضرتش می ایستادیم و یا مایوس صحنه را رها می کردیم و یا با خصوصیات فوق در صحنه می بودیم و سهم خود را در تحقق آرمانها ادا می کردیم؟

دکتر جهان‌بین

 

موسسه مطالعات تمدن اسلامی

الهیات لیبرال

حمید پارسانیا

انسان چون در فراسوى جایى که هست، مقصدى نمى بیند، همه راه ها براى او یکسان و همه گام ها براى او مباح مىشود; به همین دلیل بایدها و نبایدها راه را به او نمى‌نمایانند، بلکه از جاى پاى او حاصل مى‌شوند.

پس اباحیت نمادى نیست که راه را از بى‌راه باز نمایاند و مقصدى را ارائه دهد و در ارائه واقع، تنها لفظى مهمل و بى‌معناست و در نزد اربابِ بصیرت، حجابِ حقیقت است.

اباحیت و آزادى بر جایگاه زئوس که رب الارباب و خداوندِخداوندگاران بود، تکیه مى‌زند و صورت تجسم یافته او نه در خانه خدا که نشانى از آفریدگار عالم و آدم دارد; بلکه بى هیچ پوشش و پرده‌اى در قالب صنم، بت و یا پاره سنگى سترگ در میدان بزرگ شهر قرار مى‌گیرد تا همگان، همه گاه بر محتوای وجود او زندگى خود را سازمان بخشند.

این بت ـ که اگر در چهره انسان نباشد، اثرى انسانى است ـ نشان و نماد شهر و یا تمدنى مى‌شود که روزهاى بى‌رمز و راز خود را با نام آن آغاز مى‌کند و به پایان می‌رساند.

میدان و یا مجسمه آزادى ـ به معناى اباحیت ـ نماد کدام حقیقت است که براى انسان راز و رمز باشد؟ این بت ، نشان غیبت حق و نسیان یاد اوست; زیرا تا یادى از حقیقت باقى باشد، تفرعن آدمى در قالب اساطیر، پوششى آسمانى مى‌یابد.

اباحیت، ظهور همان تفرعنِ عریان است و همان تعین را که انسان در آن به سر مى‌برد، ارائه مى‌دهد. آدمى را به آشیانى که در باطن و فراسوى ابعاد مقید و محدود او باشد، فرا نمى‌خواند; ظلمتى است که راه را بر نور بسته است;. ظلمتى فزاینده، چندان که آدمى دست خود را نمىبیند; «اذا اخرج یده لم یکد یراها»

مشعلى فروزان در دست او نیست و مثل او با آتشى که در دست دارد به تعبیر قرآن کریم: «مثلهم کمثل الذى استوقد ناراً فلما أضائت ما حولَه ذهب الله بنورهم و ترکهم فی ظلمات لا یبصرون صم بکم عمى فهم لا یرجعون; مَثَل کسانى است که چون براى روشن کردن اطراف خود آتش افروزند، خداوند نور آن را برده و آن ها را در ظلمات و تاریکى رها مى‌کند. آن ها هیچ نمى‌بینند، کر و گنگ و کور هستند و بازگشتى ندارند.»

انسان چون در فراسوى جایى که هست، مقصدى نمى‌بیند، همه راه‌ها براى او یکسان و همه گامها براى او مباح مى‌شود; به همین دلیل بایدها و نبایدها راه را به او نمى‌نمایانند، بلکه از جاى پاى او حاصل مى‌شوند. پس اباحیت نمادى نیست که راه را از بى‌راه باز نمایاند و مقصدى را ارائه دهد و در ارائه واقع، تنها لفظى مهمل و بى‌معناست و در نزد اربابِ بصیرت، حجابِ حقیقت است.

فِرق تصوف

فِرق تصوف

از همان آغاز به علل مختلف، سیر و سلوک عرفانی با شیوه ها و روشهای گوناگون انجام پذیرفته است که این شیوه ها و سلیقه ها به عنوان طریقت یا سلسله، شناخته شده اند، که به سلسله های مهم عرفان و تصوف اسلامی ذیلا اشاره ای می کنیم:

سلسله قادریه: منسوب به عبد القادر گیلانی(متوفی ۵۶۲ ه.) ملقب به قطب الاعظم. پیروان این مکتب وحدت وجودی هستند. و به محبت و خدمت شهرت دارند. اگرچه در اصل از بین حنابله برخاسته اند، اما تا حدود زیادی اهل تسامح و مسامحه بودند. در این طریقت به حفظ سنت و شعائر تاکید می شود و این طریقت در سراسر بلاد اسلامی منتشر شده است.(۱) سلسله رفاعیه: منسوب به ابو العباس سیدی احمد رفاعی بصری(متوفی ۵۷۸) است که سلسله شیوخ آن به معروف کرخی می رسد. پیروان این طریقت جهانگرد و خانه به دوش و در کار ریاضت و تربیت و ترتیب ذکر، تندروتر از قادریه اند. (۲)

سلسله بدویه: منسوب است به سیدی احمد البدوی(متوفی ۶۷۵) که آنان را احمدیه نیز می نامند. سلسله بدوی در مصر انتشار زیادی پیدا کرد. در یکی از جنگهای صلیبی که سن لوئی به مصر حمله کرد پیروان این سلسله مسلمین را به جنگ با مسیحیان تشویق می کردند. اما بی بند و باری و میگساری آنها بعدها از اسباب عدم توجه عامه مسلمین به آنها شد.(۳)

سلسله سهروردیه: منسوب به شهاب الدین عمر بن عبد الله سهروردی(متوفی ۶۳۲ ه.) است که در تصوف طریقه ای معتدل داشت. وی عمل به فرایض دین را مقدمه وصول به حقیقت می شمرد. سلسله های جلالیه، جمالیه، زینبیه، خلوتیه و شعبه های متعدد و مختلف آن در آسیای صغیر، روشنیه در افغانستان از طریق سهروردیه نشات یافته اند. زکریای مولتانی، این طریقت را در هند رواج داد و پیروانی یافت. (۴).

سلسله شاذلیه: منسوب به ابو الحسن شاذلی(متوفی ۶۵۶ ه.) است. رعایت پنج اصل خوف ظاهری و باطنی، پیروی از سنت، عدم اعتنا به خلق، تسلیم و رضا، توکل در شادی و محنت، پایه اعتقادی این طریقت است. این سلسله در مصر و مغرب و بلاد عثمانی قدیم اعتبار تمام را کسب کرده است. سلسله های: جوهریه، وفائیه، مکیه، هاشمیه، عفیفیه، و قاسمیه، خواتریه در مصر و سلسله هایی مثل شیخیه، ناصریه، حبیبیه، و یوسفیه در مغرب، از آن منشعب شده اند.(۵)

سلسله نقشبندیه: منسوب به خواجه بهاء الدین محمد نقشبند(متوفی ۷۹۲ ه.). نقش بندیه خود شاخه یی بوده اند منشعب از سلسله خواجگان که منسوب بوده است به خواجه احمد عطاسیوی معروف به حضرت ترکستان. بعدها این سلسله در هند، مخصوصا در دوره اقتدار مغول هند، نفوذ داشت. پیروان این طریقت در آغاز، طرفدار زهد و فقر و سادگی بودند و اندیشه وحدت وجودی داشتند، اما بعدها برخی از آنان به مدح گویی و مال اندوزی روی آوردند.(۶)

سلسله چشتیه: این سلسله را معین الدین چشتی(۶۳۳) به وجود آورد. که شیخ فرید الدین شکر گنج(متوفی ۶۷۰ ه.) و شیخ نظام الدین اولیاء (متوفی ۷۲۵ ه.) از اخلاف وی هستند.(۷)

سلسله شطاریه: منسوب به عبد الله شطار(متوفی بین ۸۱۸ و ۸۳۲ ه.) است سخنان او یادآور سخنان بایزید و حلاج است. این طریقه در سوماترا و جاوه نیز پیروانی دارد.(۸)

سلسله مولویه: منسوب به جلال الدین محمد بلخی رومی معروف به مولوی(متوفی ۶۷۲) که دو فرقه پوست نشینان و ارشادیه از آن برخاسته اند. پیروان این طریقت، معتقد به وحدت وجود هستند و توجه به وجد و سماع، قول و ترانه از مختصات این طریقت است. مولویه در عهد دولت عثمانی ها کسب نفوذ کردند و بعد از روی کار آمدن جمهوری ترکیه نفوذ خود را از دست دادند و اکنون فقط در حلب و بعضی بلاد کوچک باقی ماندند. (۹)

سلسله بکتاشیه: منسوب به حاجی بکتاش ولی(متوفی ۷۳۸ ه.) این طریقت در حدود قرن هشتم هجری پیدا شد و در ترکیه در روزگار سلاطین عثمانی رواج یافت. در آداب و عقاید این فرقه، هم صبغه تشیع است و هم نوعی گرایش به تاویل و مسامحه. بعضی آداب و رسوم هم از تاثیر و تقلید نصارا در بین آنها رواج یافته است. کلاه سفید، احترام به ادیان، مبارزه با ظلم، از خصوصیات آنان است.(۱۰)

سلسله نعمت اللهیه: منسوب به شاه نعمت الله ولی(متوفی ۸۳۵ ه.) عقیده به وحدت وجود افراطی از مختصات این طریقت است. چند طریقه از این سلسله منشعب شده است که در ایران پیروانی دارد.

سلسله ذهبیه: منسوب به میر عبد الله برزش آبادی که طریقه او از طریقت کبرویه جدا شده است و تا حدی رنگ غلو دارد و مانند سلسله نعمت اللهیه به تشیع منسوب است.

پی نوشت ها:

۱ – ارزش میراث صوفیه، ص ۹۸ به بعد و طرائق الحقایق، ج ۳٫

۲ – پیشین.

۳ – پیشین.

۴ – پیشین.

۵ – پیشین.

۶ – پیشین.

۷ – پیشین.

۸ – پیشین.

۹ – پیشین.

۱۰ – پیشین.