سید محمدحسین متولی امامی

برجام کاملاً نقض نشده، عرضه می‌خواهد!

سید محمدحسین متولی امامی

رسم بر این شده است که کسی مطالعه نکند و همگی با موج اخبار حرکت کنیم. حزب‌اللهی‌ها با اخبار رجانیوز و فارس خود را تجهیز می‌کنند و مخالفین، با اخبار جرس و بالاترین و بی‌ بی سی و صدای امریکا. نتیجه‌اش آن است که در هیاهوی خبری، حقیقت پای ایدئولوی‌زدگی ذبح می‌شود و سیاست حکم‌رانی بر حقیقت می‌کند. یکی از مصادیق این وضعیت، مواجهه با برجام است. اطمینان دارم که اکثریت طلاب و دانشجویان انقلابی، برجام را با دقت و ظرافت نخوانده‌اند و فقط می‌گویند این سند نباید نوشته می‌شد و سازش‌کاری بود و…، در مقابل جریان مخالف آن‌ها اعم از چپی‌های افراطی و ضدانقلاب و…، می‌گویند مذاکره و تعامل با امریکا و اروپا، از ضروریات زندگی ماست و راه گریزی نیست و انقلابی‌ها تندرو و خشونت‌طلب هستند و …حقیقت آن است که هر دو طرف را در تب داغ اخبار قرار گرفته‌ و حتی کمی دقت به سخنان رهبری نکرده‌اند.
واقعیت این است که انقلابی‌گری، باید با دقت به ظرافت‌های روابط بین‌المللی همراه شود. ایران از اوایل انقلاب، همیشه در اختلاف میان امریکا و اروپا سیاست‌های خویش را جلو می‌برده است و هرگاه امریکا و اروپا با یک‌دیگر متحد شده‌اند، توان فشارهای حقوقی و سیاسی بر ایران افزایش یافته است. در دولت قبل، مذاکرات باید مانع از اتحاد اروپا و امریکا می‌شد. یعنی مذاکرات باید به گونه‌ای انجام می‌شد که پرونده به شورای امنیت نرود. اما نشد… همیشه امریکا به عنوان یک دولت ناقض قراردادهای بین‌المللی بوده و اروپا، هرچند در سیاست‌های کلان با او هم‌پیاله است، اما در مواضع حقوقی، معمولا اتفاقی با امریکا ندارد. در قصه تحریم ایران، اروپا و امریکا متحد شدند و همگی رأی به تحریم ایران دادند. نقص سیاست خارجی دولت قبل این شد که باید مانع از اتحاد حقوقی این‌دو می‌شد.
مذاکرات، که با تأیید اجمالی مقام معظم رهبری، از زمان دولت قبل شروع شد، با سندی با عنوان برجام، عینی‌تر شد. برجام، باعث می‌شود که قوانینی میان ایران و جامعه بین‌المللی برقرار باشد که مطابق با این قوانین، امکان دعوای حقوقی و چانه‌زنی سیاسی بیش‌تر شود. برجام، با همه ضعف‌های چشم‌گیری که دارد، اتحاد اروپا و امریکا را شکست و به همین دلیل، اروپایی‌ها نسبت به تحریم‌ ایران، سست‌تر شدند. هرچند سگ زرد برادر شغال است، اما در تصویب قانون ایسا و داماتو و…، اروپا نقشی ندارد و امریکا به تنهایی به نقض برجام اقدام کرده و هیچ‌گاه برجام، به عنوان یک سند حقوقی، از بین نرفته است. در ماده ۲۶ برجام، تأکید شده است که هیچ کشوری حق تصویب تحریم جدید و یا تمدید تحریم‌ها را ندارد. با نقض این قانون توسط امریکا، سیاست خارجی دولت تدبیر و امید، باید وارد عمل شود و اروپا را بر علیه امریکا بشوراند. دعاوی حقوقی مطرح کند، جنجال رسانه‌ای بر علیه قانون‌شکنی امریکا راه بیاندازد و حتی برای احیا و بازگشت صنایع هسته‌ای اقدام نماید، اما به‌ شکل عجیبی سکوت اختیار کرده است…
شرایط فعلی، به جای غصه‌خوردن، عُرضه و تدبیر می‌خواهد. باید مقامات دولتی از دست برتری که در نقض برجام توسط امریکا پیدا کرده‌اند، کمال استفاده را بکنند. صدها میلیارد تومان، با بتن‌ریزی در قلب رآکتور هسته‌ای و تعطیلی صنایع آن به ایران وارد شد و در مقابل، قانون داماتو با رأی همه نمایندگان سنا تصویب شد. این رفتارها، تحقیر ایرانیان است. با این حال، این شرایط می‌تواند ایران را با زبان درازتری در برابر غرب احیا کند، اما دولتی با عرضه می‌خواهد!! ضعف در مذاکرات و ضعف بیش‌تر در پی‌گیری مواد برجام، واقعاً ایران را به انفعال کشانیده است. در شرایط فعلی، حتی شخصی مانند مصدق در میان دولتیان نیست که در دادگاه لاهه آن‌چنان آتشین علیه امریکا سخن گفت و از ملی‌شدن نفت ایرانیان حمایت کرد؟؟؟
هنگامی که رهبری فرمودند: اگر طرف مقابل برجام را پاره کند، ما آتش می‌زنیم، یک ابلهی، ایشان را به سخره گرفت و حرف رهبر را حمل بر معنای ظاهری کرد و گفت: برخی فکر می‌کنند یک منقل این‌جاست و می‌توان برجام را در آتش انداخت… معنای سخن رهبری این است که در این شرایط ، ما باید طلب‌کارانه و با قدرت چانه زنی بالا و با زبان دراز، با غربی‌ها بر سر نقض برجام درگیر شویم…

این جبهه نیرو ندارد

این جبهه نیرو ندارد

این همه حزب‌اللهی، این همه طلبه، این همه دانشجو، این جبهه نیرو ندارد؟!

 به او گفته بودند این اسلحه را به آن سمت بگیر و ماشه را بچکان، او نه می‌دانست اسلحه چیست و نه می‌دانست ماشه چکاندن موجب شلیک گلوله می‌شود. و نه می‌دانست آن‌طرف، صف عراقی‌هاست و این طرف ایرانی‌ها. او اصلاً نمی‌دانست جنگ است، چه رسد به اینکه بداند جنگ برای چیست و حفظ انقلاب اسلامی، امروز در گرو جنگیدن در این جبهه است.

فکر کردیم شهدا چه کار می‌کردند و چرا می‌جنگیدند. دیدیم برای حفظ انقلاب اسلامی می‌جنگیدند. پرسیدیم امروز حفظ انقلاب اسلامی چگونه ممکن است؟

می‌گفتم ای کاش ما دانشجو نبودیم و نمی‌آمدیم دانشگاه. چون وظایفی که آقا برای دانشجو تعیین کرده است خیلی سنگین است. بعدش گفتم این چه فکریست؟! مثل این است که کسی در زمان جنگ بگوید خوب شد نرفتیم جبهه، وگرنه همه تکالیفی که امام بر دوش رزمنده‌ها می‌گذاشت برعهده ما هم بود. چاره‌ای نیست باید رفت جبهه. اگر تصادفی آمده‌ایم جبهه، که تقریباً همه اینگونه‌ایم، باید بیدار شویم و بفهمیم صف خودی کدام است و صف دشمن کدام؟ در جبهه علمی زیاد اتفاق افتاده است که با نیت خیر آب به آسیاب دشمن ریخته‌ایم. و مهمتر و مهمتر و باز هم مهمتر اینکه بدانیم کار علمی از چه نوعی و به چه نحوی واقعاً مبارزه است و به کار می‌آید. همین قدر بدانیم که پیدا کردن مصداقش اصلاً کار ساده‌ای نیست.

 این همه دانشجو، این همه طلبه، این همه دانشگاه و مرکز علمی، می‌دانم باور کردنش سخت است، اما این جبهه نیرو ندارد. فعلاً می‌توانید باور نکنید.

ماجرا از این قرار است که…

هر روز وضع حجاب بدتر می‌شود. تهاجم فرهنگی گویا کارش را کرده است. فقر و فساد و بی‌عدالتی و… . کسی نمی‌خواهد برای دین کاری کند؟ وضع مسلمانان جهان هم این است که می‌بینید.

 جنگ تمام شده است. نمی‌دانم چرا هر چه نگاه می‌کنیم رنگ خدا نمی‌بینیم؟ نگاه ما به همه چیز رنگ خاصی دارد. علم، تکنولوژی، پزشکی، دانشگاه‌، مسجد و… .

تلویزیون ما چیز حرامی نشان نمی‌دهد، اما ربطی هم به تلویزیون انقلاب اسلامی ندارد. توضیحش سخت است. نگاه ما به این عالم و به امورات گوناگون و از جمله به مسجد، قرآن و دین، نگاهی غیردینی است؛ دردآور‌تر اینکه اصلاً نمی‌دانیم جور دیگری هم می‌شود به عالم و آدم نگاه کرد.

نگاهمان به جامعه و کشور این است که یک سوییس اسلامی بسازیم. اسلامی بودنش هم به این است که آدم‌هایی که در آن جامعه در هم می‌لولند، مسلمان هستند. راستی استکبار جهانی چه مشکلی با چنین اسلام و چنین انقلابی دارد؟ و اصلاً چه لزومی داشت که برای دستیابی به چنین جامعه‌ای انقلاب بشود. این همه خون و این همه مبارزه برای چه بود؟ خیلی راحت‌تر می‌شد به چنین جامعه‌ای دست یافت. جبهه‌ی کفر هم خیلی بدش نمی‌آید.

جامعه‌ی آرمانی ما چنین صورتی یافته بود و ما نمی‌دانستیم چرا هرچه راجع به فواید و مزایای حجاب صحبت می‌کنیم، وضع حجاب بدتر می‌شود. و هر چه از زهد می‌گوییم جامعه حریص‌تر به دنیا می‌شود. معلوم نبود از کجا ضربه می‌خوریم. هر چه مسابقه‌ی وصیت‌نامه‌‌‌ی‌ امام برگزار می‌کردیم و در تبلیغات رسمی و تعلیمات صریحمان، از امام و آرمان‌هایش سخن می‌گفتیم، امام و آرمان‌های امام هر روز غریب‌تر می‌شد. و ما نمی‌دانستیم چرا؟ مگر ما در سریال‌هایمان نماز خواندن بازیگران را به زور نشان نمی‌دادیم، پس چرا هرچه می‌گذشت نماز خواندن مهجور‌‌تر می‌شد؟ در کدام‌یک از آموزشگاه‌ها به نوجوانان گفته بودیم که مسجد رفتن شرم‌آور است؟! نگفته بودیم. اتفاقاً از جوانی که مسجد می‌رود خیلی تجلیل می‌کردیم. پس چه شد که نوجوان ما از اینکه همکلاسی‌هایش بفهمند مسجد می‌رود، احساس شرمندگی می‌کند؟ چه کسی به مردم گفته بود که عدالت چندان مهم نیست و کجا به مردم آموزش داده بودند که غارت بیت‌المال آنقدرها هم کار بدی نیست؟ چطور شد که مردم هر روز در اخبار دزدی‌های نجومی از بیت‌المال را می‌شنوند و آنقدر برایشان طبیعی است که گویا اخبار آب‌ و ‌هوای کشور را گوش می‌کنند؟! ما نمی‌دانستیم که از کدام ناحیه این بلاها بر ما وارد می‌شود. جامعه از مسیر اهداف و آرمان‌های انقلاب منحرف می‌شد و دیگر انقلاب اسلامی اردوگاه یاران امام زمانعلیه‌السلام نبود؛ کارگاهی بود برای تولید ملزومات جامعه‌ی توسعه‌یافته.

تازه اینجا بود که معلوم می‌شد حفظ انقلاب اسلامی بعد از جنگ، جهاد بیشتری می‌طلبد. اما ما باز هم سعی می‌کردیم که متوجه این اشتباه نشویم و پرسیدیم مگر جامعه توسعه‌یافته از نظر اسلام اشکالی دارد و مگر نمی‌شود کسی در جامعه توسعه‌یافته با اخلاص کار کند و خود را برای ظهور امام زمان علیه‌السلام آماده سازد؟ پاسخی نداشتیم، چون چند مطلب برای ما روشن نبود: ماهیت انقلاب اسلامی، نگاه اداره به دین، یکپارچگی جامعه، اجتماع و اقتضا.

انسان پا در هوا

غرب‌زدگی بیشتر از آنکه یک مفهوم باشد، یک تاریخ است، تاریخی چگونگی تغییر انسان، گریز از بهشت و منزلگاه اولیه و سکونت در جهان خودساخت و خودنوشت او. غرب‌زدگی قصه روی‌گردانی انسان از بهشت حقیقی به سمت مغربِ وجود و آرمیدن در رفاه نُرم‌ها و فُرم‌هاست. راستی غرب‌زدگی چیست؟ از کجا متولد شد و چگونه به زندگی ما ورود یافت؟

شناسنامه

عنوان: غرب زدگی

مولف: جلال آل احمد

ناشر: نشر فردوس

سال چاپ:۱۳۸۶

از کتاب غرب زدگی چنین برمی‌آید که آل‌احمد «غرب‌ستیز» نیست بلکه «غربزده‌ستیز» است. به نظر او غرب‌زدگی عارضه‌ای است که از بیرون آمده و در محیطی آماده برای بیماری رشد کرده. به نظر او ما باید شخصیت فرهنگی- تاریخی خودمان را در قبال هجوم ماشین حفظ کنیم و دچار خودباختگی فرهنگی نشویم.

معرفی کتاب

دیدگاه آل‌احمد درباره غرب‌زدگی را شاید بتوان برجسته‌ترین نمود اندیشه اجتماعی او دانست. او در ایران بیش از همه با کتاب «غرب‌زدگی» خود معروف شد و این کتاب از جمله کتاب‌های بحث‌برانگیز در چند دهه اخیر شد.

نگاه جلال به غرب عموما آسیب‌شناختی است و از منظر ورود غرب به ایران و آسیب‌هایی که ایران از این میهمان ناخوانده نصیب‌اش شده است، به تحلیل این مساله می‌پردازد. جلال عموما غرب را در این کتاب از منظر اقتصادی معرفی می‌کند یعنی: «شامل همه ممالکی است که قادرند به کمک ماشین مواد خام را به صورت پیچیده‌تری در آورند و همچون کالایی به بازار عرضه کنند.» (ص ۲۲). او بر این اساس دنیا را به دو دسته سازنده و مصرف‌کننده ماشین تقسیم می کند.

می توان گفت دریچه نگاه آل احمد به غرب بیش از آن که از مبادی هستی‌شناختی، معرفت‌شناختی و ارزش‌شناختی غرب باشد از دریچه توجه به تبعات غرب است. به تعبیر دیگر جلال بیشتر متوجه مدرنیزاسیون است تا مدرنیته. از همین جاست که مفهوم غرب‌زدگی شکل می‌گیرد: غرب پیشرفته مدرن، سازنده ماشین است و شرق عقب‌مانده سنتی مصرف کنده ماشین اما ماشین تنها یک وسیله صرف نیست بلکه از خود اقتضائاتی دارد.

%d8%ac%d9%84%d8%a7%d9%84

حرف اصلی جلال این است که ما نتوانسته‌ایم شخصیت فرهنگی- تاریخی خودمان را در قبال ماشین و هجوم جبری‌اش حفظ کنیم؛ ما در مقابل غرب مضمحل شده‌ایم. جلال در تلاش برای حفظ هویت فرهنگی ایرانیان در قبال هجوم ماشین است و نمی‌خواهد سنت‌های اجتماعی، قربانی ماشین و ماشینیزم شوند.احساس عقب ماندگی در شرق ایرانی و پیشرفت در غرب، موجب شکل گیری «غرب زدگی» می‌شود. آل احمد عواملی چند را موجب شکل‌گیری غرب‌زدگی در ایران می‌داند:

  1. تمایل تاریخی به غرب
  2. ناتوانی در ساخت ماشین و رعب از آن
  3. احساس حقارت و از دست دادن هویت فرهنگی
  4. تقلید از ظواهر غرب و غفلت از شناخت سیر تاریخی تمدن غرب
  5. عقب‌نشینی روحانیت در مقابل ماشین
  6. روشنفکران غرب‌زده
  7. حکومت‌های وابسته

برشی از کتاب

?آدم غربزده معمولا تخصص ندارد. همه کاره و هیچ کاره است. اما چون به هر صورت درسی خوانده و کتابی دیده و شاید مکتبی. بلد است که در هر جمعی حرف‌های دهن پرکن بزند و خودش را جا کند.آدم غربزده شخصیت ندارد. چیزی است بی‌اصالت . خودش و خانه‌اش و حرف‌هایش بوی هیچ چیزی را نمی‌دهد… تنها مشخصه او که شاید دستگیر باشد و به چشم بیاید ترس است. و اگر در غرب شخصیت افراد فدای تخصص شده است؛ اینجا آدم غربزده نه شخصیت دارد نه تخصص. فقط ترس دارد. ترس از فردا، ترس از معزولی، ترس از بی‌نام و نشانی، ترس از خالی بودن انبانی که به عنوان مغز روی سرش سنگینی می‌کند.

?آدم غربزده پا در هواست، ذره گردی است معلق در فضا… یا درست همچون خاشاکی بر روی آب. با عمق اجتماع، فرهنگ و سنت رابطه ها را بریده است. رابطه قدمت و تجدد نیست. خط فاصلی میان کهنه و نو نیست. چیزی است بی رابطه با گذشته وبی هیچ درکی از آینده. نقطه ای در یک خط نیست. بلکه یک نقطه فرضی است بر روی صفحه ای، یا حتی در فضا. عین همان ذره معلق…

جنگ، امروز کجاست؟(این جبهه نیرو ندارد”قسمت۱”)

جنگ، امروز کجاست؟

وقتی وارد دانشگاه شدم، همان مشکلاتی را که اکثر دانشجویان دارند، داشتم و علاوه بر آن مشکلاتی دیگر. آتشی هم درونم را می‌سوزاند که هنوز هم آرامم نمی‌گذارد. مهمترین مشکلی که تو را هم درگیر کرده است و یا به زودی درگیرت می‌کند، مرا هم مبتلا کرده بود. نمی‌توانم بگویم چه مساله‌ای، اما اگر مبتلا شده باشی می‌دانی چه می‌گویم. فکر می‌کردم که چه کنم؟ چقدر سخت و خوب بود! نمی‌دانستم دانشگاه کجاست و این بچه‌ها کی‌اند؟ و هر چیزی به سرگردانی من دامن می‌زد. این لطف را خدا به من کرده بود که وقتی فشارها اذیتم می‌کرد نزد خدا می‌رفتم، از رنج‌ها به راه خدا و یاد خدا و دعا پناه می‌بردم، دردها بی‌ربط یا با ربط مرا به این نتیجه می‌رساند که جدی‌تر به سمت خدا بروم. اردوی جنوب بیچاره‌ام کرد. آتش درونم را شعله‌ورتر کرد، برگشتیم دانشگاه. خب حالا باید صبح‌ها بیدار می‌شدیم. می‌رفتیم سر کلاس، مسجد، نهار، بعد بعضی اتاق، بعضی‌ها کار دیگر، بعضی‌ها چایی، بعضی گعده، بعضی سالن مطالعه… .

اگر کسی با این جور زندگی کردن مشکلی ندارد، وقت خودش را تلف نکند و بقیه مطلب را نخواند؛ نماز شب هم بخواند؛ تعقیبات نمازش را هم مفصل بخواند؛ ما را هم دعا کند. اگر کسی سر کلاس راحت می‌نشیند و این معجزه را دارد که می‌تواند این مطالب را همین‌طور برای خدا گوش کند، وقت خود را صرف خواندن پریشان‌گویی‌های این نوشته نکند.

 من که آتشی آرامم نمی‌گذاشت سر کلاس از خودم می‌پرسیدم که این سر کلاس نشستن و این مطالب را شنیدن، چه ربطی به بزرگترین خواسته من دارد؟ من نمی‌توانستم فوق برنامه مسلمان باشم، نمی‌توانستم اول، درس بخوانم و بعد برای خدا درس بخوانم. نمی‌توانستم دانشجو باشم و در دانشجو بودنم جوری باشم که خدا هم راضی باشد. اگر کسی بتواند خوب است. شهدا در جنوب هر چه به ما گفته بودند، مطمئناً این یکی را نگفته بودند که کارتان را بکنید و جوری عمل کنید که خدا هم راضی باشد. شهدا که می‌گویم؛ یعنی آن آتشی که خودشان در جنوب در دل ما شعله‌ور کردند. من از جنوب این را فهمیده بودم که “کارتان” را برای خدا نکنید؛ برای خدا “کار” کنید. یا بهتر بگو کار خدا را بکنید. اگر قرار بود شهدا کارشان را برای خدا بکنند، هیچ‌کدام جبهه نمی‌رفتند و شهید نمی‌شدند. هرکسی همان کاری را که در شهر داشت، بهتر و دقیق‌تر و با اخلاص انجام می‌داد. شهید زین‌‌‌‌الدین با اخلاص کامل می‌رفت دانشگاه و با اخلاص کامل درس می‌خواند و با اخلاص کامل به جامعه خدمت می‌کرد. شهید همت هم با اخلاص کامل به معلمی خود ادامه می‌داد و برای خدا صدها دانش‌آموز را تربیت می‌کرد و به راه خدا می‌آورد. اصلاً چرا شهید چمران آمریکا را رها ‌می‌کند، زن و بچه و اعتبار و رفاه را رها می‌کند و می‌رود لبنان بدبختی بکشد؟ چه کسی گفته است که نمی‌شود در آمریکا کنار زن و بچه و در موقعیت بالای اجتماعی و رفاهی، آدم کارش را برای خدا انجام بدهد؟ درست فهمیدید؛ می‌شود. شهید چمران این هنری را که ما حزب‌اللهی‌های بعد از جنگ داریم، بلد نبود. اگر کسی می‌تواند در هر شرایطی کارش را برای خدا انجام دهد، خوش بحالش.

تفاوت اینکه کسی کارش را برای خدا بکند با اینکه کسی برای خدا کار کند زیاد نیست، فقط همین‌قدر است که ممکن است امام حسین علیه‌السلام در کربلا باشد و من در حال کسب علم برای رضای خدا. اگر امروز خواص پایشان در مقابل دنیا بلغزد، حسین بن علی‌ها به مسلخ کربلا خواهند رفت.

آنکه آمده است دانشگاه و جوری درس می‌خواند که خدا راضی باشد، با این صبح کردن و شب کردن‌ها هم مشکلی ندارد، خوش بحالش. اما آنکه می‌خواهد آنجایی بایستد که پاسخ هل من ناصر امامش را داده باشد، باید به این سوال پاسخ بگوید که چرا از بین این همه کار و راه، دانشگاه را انتخاب کرده است؟ اگر می‌توانید از کنار این سوال راحت رد شوید و خود را به دردسر نیندازید و می‌دانم که می‌توانید، پس رد شوید و دیگر نخوانید که چرا نمی‌رویم لبنان بجنگیم؟ چرا نمی‌رویم به مردم محرومی که فقط برای آب خوردن، هر روز پنج ساعت در همین ایران خودمان معطل می‌ایستند کاری بکنیم؟ چرا کار اقتصادی نمی‌کنیم و به همین بچه‌های محرومی که جلوی دانشگاه گدایی می‌کنند، کمک نمی‌کنیم؟ چرا باید یک دختر عملیات استشهادی انجام بدهد و ما اینجا…؟ چرا نمی‌رویم عراق کمک بچه‌هایی که روزگار سیاهشان را هر روز می‌بینیم؟ آیا درست آمده‌ایم؟ آیا جبهه همین جاست؟ اگر حاج همت زنده بود، ـ که هست ـ کجا می‌رفت؟ اگر شهید علم‌الهدی زنده بود، ـ که هست ـ چه می‌کرد؟

این جبهه نیرو ندارد

این همه حزب‌اللهی، این همه طلبه، این همه دانشجو، این جبهه نیرو ندارد؟!

 به او گفته بودند این اسلحه را به آن سمت بگیر و ماشه را بچکان، او نه می‌دانست اسلحه چیست و نه می‌دانست ماشه چکاندن موجب شلیک گلوله می‌شود. و نه می‌دانست آن‌طرف، صف عراقی‌هاست و این طرف ایرانی‌ها. او اصلاً نمی‌دانست جنگ است، چه رسد به اینکه بداند جنگ برای چیست و حفظ انقلاب اسلامی، امروز در گرو جنگیدن در این جبهه است.

فکر کردیم شهدا چه کار می‌کردند و چرا می‌جنگیدند. دیدیم برای حفظ انقلاب اسلامی می‌جنگیدند. پرسیدیم امروز حفظ انقلاب اسلامی چگونه ممکن است؟

می‌گفتم ای کاش ما دانشجو نبودیم و نمی‌آمدیم دانشگاه. چون وظایفی که آقا برای دانشجو تعیین کرده است خیلی سنگین است. بعدش گفتم این چه فکریست؟! مثل این است که کسی در زمان جنگ بگوید خوب شد نرفتیم جبهه، وگرنه همه تکالیفی که امام بر دوش رزمنده‌ها می‌گذاشت برعهده ما هم بود. چاره‌ای نیست باید رفت جبهه. اگر تصادفی آمده‌ایم جبهه، که تقریباً همه اینگونه‌ایم، باید بیدار شویم و بفهمیم صف خودی کدام است و صف دشمن کدام؟ در جبهه علمی زیاد اتفاق افتاده است که با نیت خیر آب به آسیاب دشمن ریخته‌ایم. و مهمتر و مهمتر و باز هم مهمتر اینکه بدانیم کار علمی از چه نوعی و به چه نحوی واقعاً مبارزه است و به کار می‌آید. همین قدر بدانیم که پیدا کردن مصداقش اصلاً کار ساده‌ای نیست.

 این همه دانشجو، این همه طلبه، این همه دانشگاه و مرکز علمی، می‌دانم باور کردنش سخت است، اما این جبهه نیرو ندارد. فعلاً می‌توانید باور نکنید.