هویت علوم انسانی اسلامی؛ از دیدگاه روش‌شناختی

دکتر جمالی، عضو هیئت‌علمی فرهنگستان علوم اسلامی

دین در مرحله تولید و آزمون نظریه و همچنین تولید نظریه، هم از طریق تأثیرگذاری بر مبانی علوم و هم از راه ارائه اصول موضوعه برگرفته از متون دینی، بر شکل گیری علوم انسانی اسلامی تأثیر می نهد. در مرحله آزمون کارآمدی در جهت ملاک صحت یک نظریه است. ازاین رو، علوم انسانی اسلامی می بایست بستر رشد و تقرب به ساحت ربوبی را فراهم سازند.

چکیده
دستیابی به علوم انسانی اسلامی در مهندسی تمدن اسلامی از جایگاه ویژه ای برخوردار است. تحلیل «اسلامیت»ِ علوم انسانی با رویکردهای مختلفی قابل پی گیری است. رویکرد این مقاله، تحلیل بر اساس «منطق و متدلوژی علمی» است. برخلاف دیدگاه های رایج در فلسفه موجود، که نقش آفرینی دین را تنها در مرحله گردآوری، آن هم به صورت ضعیف و غیرقاعده مند مطرح می کنند، این مقاله در پی اثبات این معناست که دین در مرحله تولید و آزمون نظریه نیز تأثیرگذار است. دین در مرحله تولید نظریه، هم از طریق تأثیرگذاری بر مبانی علوم و هم از راه ارائه اصول موضوعه برگرفته از متون دینی، بر شکل گیری علوم انسانی اسلامی تأثیر می نهد. در مرحله آزمون هم، صرف تجربه پذیری و کارآمدی ملاک صحت یک نظریه نیست، بلکه کارآمدی در جهت ملاک صحت یک نظریه است. ازاین رو، علوم انسانی اسلامی می بایست بستر رشد و تقرب به ساحت ربوبی را فراهم سازند.


مقدمه

انقلاب اسلامی با شعار تحقق تمدن اسلامی در مقطعی از تاریخ شکل گرفت که در مقابل خود تمدنی جدید را می دید؛ تمدنی که با تکیه بر مبانی، اصول و اهداف خود در پی هماهنگی همه عرصه ‏های حیات بشری است. تمدن «لیبرال دموکراسی»، صورت تمدنی جدیدی است که با صورت بندی تمدنی در تاریخ گذشته بشریت تفاوت جوهری دارد. این تمدن با شتابی سرسام آور درحال تولید علوم، ساختارها و محصولات تمدنی خود در ابعاد گوناگون سیاسی، فرهنگی و اقتصادی مبتنی بر بنیادهایی همچون اومانیسم، سکولاریسم و ماتریالیسم روش شناختی است و با داعیه واپسین تمدن بشری، علاوه بر تسلط بر مغرب زمین، در پی ساخت جهانی مبتنی بر ارزش‏ها و دستاوردهای تمدنی خویش است و جهانی سازی را در دستور کار خود قرار داده است.

وقوع انقلاب اسلامی با داعیه تمدن اسلامی در سطح جهانی، نه تنها به منزله مانعی جدی در مسیر توسعه جهانی تمدن لیبرال دموکراسی، بلکه به منزله نقطه عزیمت فروپاشی این تمدن پرزرق و برق به شمار می آید. اگر می‏بینیم سخن از درگیری تمدن‏هاست و دنیای مادی با همه توان سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و نظامی خود به میدان خاورمیانه آمده، همه و همه نشان از ظرفیت بالای انقلاب اسلامی است. البته آنچه در این میان اهمیت دارد توجه دوستداران انقلاب به ظرفیت بالای انقلاب اسلامی، و عمق و گستره حرکت آن است.

انقلاب اسلامی وقتی می‏تواند تمدن مادی امروز را به حاشیه براند و جهان بشریت را به قرب ظهور برساند که به لوازم ساخت تمدنی جدید بر پایه معارف اسلامیِ متناسب با اقتضائات دنیای امروز پایبند باشد. البته تمدن سازی در فرایندی تاریخی شکل می‏گیرد. بنابراین یک اندیشه و ارزش اگر بتواند در بستر تاریخ، علوم، ساختارها و محصولات تمدنی خود را بسازد، شکلی تمدنی به خود می‏گیرد.

بروز انقلاب اسلامی و تغییر نظام سیاسی نخستین گام در شکل دهی تمدن اسلامی بود. در این مرحله، نظام، حساسیت و تمایلات اجتماعی مبتنی بر اصول، مبانی و اهداف انقلاب اسلامی شکل گرفتند؛ اما گام بعدی، انقلاب فرهنگی و تولید علوم و نرم افزارهای تمدنی متناسب با تغییر تمایلات اجتماعی است. اگر انقلاب اسلامی نتواند متناسب با اهداف و شعارهای سیاسی خود، اندیشه‏ها، پایه‏ های فرهنگی و نرم افزارهای خود را تولید و بازسازی کند، هیچ‏گاه نمی‏تواند به تحقق تمدن اسلامی در عرصه جهانی امیدوار باشد.

تحقق انقلاب فرهنگی از مهم‏ترین اهداف استراتژیک نظام اسلامی بود که از همان آغاز مدنظر امام راحل قرار گرفت و به منزله مطالبه جدی نظام از متولیان فرهنگی جامعه مطرح شد. این مطالبه را مقام معظم رهبری بارها با ادبیات گوناگون، همچون اسلامی شدن دانشگاه ‏ها، نهضت نرم افزاری و تولید علم مطرح کرده اند. آنچه در این میان توجه به آن بسیار اهمیت دارد. هندسه و چارچوب حرکت، به ویژه در قلمرو تحول فرهنگ و تحول علمی است. به دیگر سخن انقلاب فرهنگی، به معنای تحول جدی در لایه ‏های گوناگون فرهنگ حاکم بر روند توسعه و پیشرفت جامعه است. در این میان علوم انسانی در تحول فرهنگی و پیشرفت جامعه اسلامی از جایگاهی مهم، استراتژیک و تأثیرگذار برخوردار است و به عبارتی رسا، تنگه احد انقلاب اسلامی، تحول در علوم انسانی موجود است. بی‏تردید بدون این تحول، حرکت تکاملی انقلاب اسلامی با دشواری ‏های فراوانی روبه رو خواهد شد.

پرواضح است که ایجاد تحول در علوم انسانی، نیازمند داشتن نگاهی جامع و کامل است که اولاً همه زوایای مسئله را مشخص سازد و ثانیاً ابهامات، پیچیدگی‏ ها و مسیر تحول را به خوبی تبیین کند.

اگرچه در باب تدوین علوم انسانی اسلامی از آغاز انقلاب تاکنون برخی از مراکز حوزوی و دانشگاهی تلاش‏هایی مستمر و درخور توجه کرده اند، هنوز مسئله تحول علوم انسانی در جامعه علمی ـ فرهنگی کشور حل نشده است. دلیل این ادعا فقدان محصولات کارآمد در این حوزه از سویی و بروز نابسامانی‏های مختلف سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی از سوی دیگر است که تأکیدات مقام معظم رهبری، بیانگر وجود این خلأ است.

از مهم‏ترین موانع تحقق این امر مهم، عدم توجه به نقطه عزیمت در مسئله است. با مطالعه آثار تألیف شده در این باره، به خوبی مشخص می‏شود که در نوع این پژوهش ‏ها به لایه ‏های عمیق و بنیادی در حوزه علوم انسانی توجه نشده است؛ به ویژه در برخورد با علوم انسانیِ وارداتی و نحوه تطبیق آنها با مبانی و معارف اسلامی، به کارهای سطحی و روبنایی، بسنده و هرگز به حوزه مبانی، متدلوژی و فلسفه ‏های مضاف حاکم بر این علوم توجه کافی و وافی نشده است. در این میان توجه به روش تولید نظریه پردازی در حوزه علوم انسانی و مجاری تأثیرگذاری دین بر شکل گیری این روش بسیار مهم است. این مقاله در پی آن است که از این دیدگاه به اختصار ابعاد جدیدی از مسئله علوم انسانی اسلامی را بررسی کند.

۱. تعریف علم و دین

۱ـ۱. تعریف علم

علم دارای تعاریف پرشماری است که تفکیک آنها از یکدیگر در مبحث علوم انسانی ضرورت دارد.

الف) علم به معنای اعم: این نوع علم عبارت از مطلق آگاهی و فهم است که تصور و تصدیق، معرفت حضوری، و حصولی، و جزئی و کلی، و نیز معرفت حقیقی و اعتباری را دربر می گیرد؛۱

ب) باور صادق موجه:۲ این تعریف تنها دربردارنده تصدیقات، و درباره معارف ناظر به واقع و نه اعتباری است:۳

ج) علم به معنای خاص: بدین معنا، علم رشته علمی ای است که روش تحقیق آن تجربی است و در اصطلاح به آن «science» می گویند؛ یعنی مجموعه ای معرفتی مشتمل بر سازمان منظم (منظومه معرفتی) درباره جهان واقع، که با روش علمی (یعنی تجربی) به دست آمده است. علم تجربی به این معنا، علوم طبیعی و انسانی را دربرمی گیرد. ۴

آنچه در باب علوم انسانی مدنظر است، علم به معنای سوم آن است. حال پرسش این است که نقش دین در شکل گیری چنین علمی چیست؟ و آیا می توان سخن از علوم انسانی اسلامی به میان آورد؟

۲ـ۱. تعریف دین

در باب دین تعاریف گوناگون و متفاوتی عرضه شده است که در اینجا تنها به دو تعریف اشاره می کنیم:

الف) در تعریف مشهور، دین عبارت است از مجموعه گزاره های کتاب و سنت که ناظر به «اعتقادات، احکام و اخلاق» است، و در مجموع برنامه سعادت انسان را رقم می زنند.

ب) به نظر می رسد در باب تعریف دین، نباید اولاً ظاهر و حقیقت دین و ثانیاً دین و دین داری با هم خلط شوند. بنابر آموزه های دینی، حقیقت دینْ جریان ولایت حضرت حق است و تولای ما به ولایت خداوند، دین داری ماست. حال ظهور جریان ولایت در مرتبه ای در قالب اخلاق، اعتقاد و رفتار و احکام عملی است و البته در مرتبه عالی تر، ولایت ائمّه نور است. لذا در ادعیه خطاب به معصومان(ع) آمده است: «السلام علی الدین المأثور»؛۵«القیم بدینه».۶

بر این اساس جریان تولا و ولایت در قوس صعود و نزول، به دین و دین داری تعریف می شود. البته دین داری نیز دو عنصر بنیادین دارد که عبارت است از تولا و تبری (هل الدین الا الحب والبغض).۷ بر اساس این تعریف، گزاره های دینی بیانگر مناسک جریان تولا و ولایت اند و از آن حقیقت حکایت می کنند. پس نباید بدون توجه به آن حقیقت، دین را تنها به گزاره های مکتوب تعریف کرد؛ زیرا توجه این حقیقت می تواند پاسخ گوی بسیاری از شبهات در باب هویت دین باشد.


رویکرد تحلیل

تحلیل چیستی علوم انسانی اسلامی با سه رویکرد انجام می شود که البته این سه رویکرد، پیوندی ناگسستنی با یکدیگر دارند:

الف) رویکرد معرفت شناختی: در این رویکرد فهم و ادراک با شیوه فلسفی تحلیل و از معرفت و ادراک در حوزه علوم انسانی تعریفی ارائه می شود و سپس نقش دین در شکل گیری ادراکات، کانون توجه قرار می گیرد؛

ب) رویکرد منطق و متدلوژی علمی: در این رویکرد، فرایند شکل گیری علم و مناط صدق و کذب یا کارآمدی آن از نگاه «فلسفه علم» بررسی می شود و سپس نقش دین در چیستی و چگونگی تحقق علم کانون ارزیابی قرار می گیرد؛

ج) رویکرد توسعه اجتماعی: در این رویکرد که عبارت است از دیدگاه کارآمدی علوم انسانی اسلامی، تأثیر انگیزه ها و نیازهای ویژه اجتماعی بر روند تولید علم بررسی، و مطرح می شود که در هر جامعه ای در فرایند نیاز و ارضا، نیازهایی ویژه در میان است که به وسیله علوم ارضا می شوند و بالطبع با تفاوت نظام نیازمندی های جامعه اسلامی و جامعه غیراسلامی، می توان سخن از علوم انسانی اسلامی به میان آورد؛ علومی که متکفل ارضای نیاز جامعه اسلامی و توسعه آن است.

این مقاله درصدد بررسی هویت علوم انسانی اسلامی از دیدگاه دوم، یعنی منطق و متدلوژی علم است. البته نگارنده معتقد است که بحث ریشه ای در این حوزه می بایست از دیدگاه اول انجام شود و حل شدن بنیادین مشکل علوم انسانی اسلامی از دیدگاه دوم، ارتباط مستقیم با حل مشکل علم دینی از منظر معرفت شناسی دارد؛ اگرچه می توان با کمی تسامح و با پرهیز از غرق شدن در مباحث فلسفی و با نگاهی به عینیت اجتماعی، به تحلیل علوم انسانی از دیدگاه دوم پرداخت.

شناخت و فرهنگ

شناخت و فرهنگ

دکتر حمید پارسانیا

۱٫ شناخت حسی

جهان های اجتماعی، مناسب با فرهنگ و شناخت عمومی خود، ظرفیت های خاصی را برای سطوح و بخش های مختلف شناخت علمی پدید می آورند. شناخت علمی دارای سطوح و لایه های متفاوتی است. این سطوح را در یک نگاه کلی به سه بخش حسی، عقلی و شهودی می توان تقسیم کرد.

شناخت حسی، نازل‎ترین لایه شناخت علمی است. شناخت حسی، شناخت امور جزیی است. مثل دیدن دوست خود در خیابان و یا دیدن معلم در کلاس. شناخت حسی، اولا: همواره نیازمند به وضع و محاذات خاص است، یعنی حس کننده باید به لحاظ مکانی، نسبتی خاصی با شیئی، داشته باشد که حس می‌شود. ثانیا زمان‎مند است. یعنی احساس در زمان خاصی رخ می دهد، و پس از آن زمان، وجود ندارد. در خارج از زمان و مکانی که نسبتی خاص بین حس کننده و شیء محسوس پدید می آید، احساس شیء محسوس نمی تواند وجود داشته باشد. و آن چه پس از احساس باقی می ماند، صورت خیالی شیئی است که قبلا حس شده است؛ صورت خیالی را انسان در هر زمان و مکان که بخواهد می تواند دریابد، البته صورت خیالی مانند صورت حسی، جزیی است، و صورت جزیی، صورتی است که مانند اشیاء محسوس دارای اندازه و مقداری خاص است. کسی که دوست خود را در خیابان می بیند، به هنگام دیدن، او را احساس می کند. و پس از دیدن، هرگاه آن صحنه را در ذهن حاضر، می کند، صورت خیالی آن را می یابد.

الف: ابزار شناخت حسی، حواس آدمی است نظیر چشم و گوش. هر انسانی که یکی از ابزارهای شناخت حسی را نداشته باشد از به‎دست آوردن شناخت مربوط به همان ابزار محروم می ماند.

ب: منبع شناخت حسی، عالم طبیعت است. امور طبیعی، زمان‎مند و مکانی بوده و دارای مقدار و اندازه خاص هستند. امور غیرطبیعی، یعنی حقایقی که مجرد از زمان و مکان و اندازه ای خاص باشند، به حس در نمی آیند.

ج: روش شناخت حسی، استفاده از ابزار حسی در زمان‎ها و مکان های مختلف است.

شناخت حسی، به لحاظ زمانی، مقدم بر دیگر سطوح شناخت است. هر چند که به لحاظ منطقی موخّر از آن‎هاست. «والله اخرجکم من بطون امهاتکم لاتعلمون شیئا و جعل لکم السمع و الابصار و الافئده» (نحل/۷۸) خداوند سبحان نیز در این آیه، سمع و بصر را قبل از فؤاد و قلب آدمی بیان می دارد.

ابتدا ابزارهای حس انسانی فعال می شود، و به احساس اشیاء می پردازد. سپس آن چه را احساس کرده، در خیال خود حفظ می کند و به دنبال آن، ذهن آدمی فعّال شده و وهم و عقل و دیگر مراتب شناخت پدید می آید.

احساس و خیال تا هنگامی که مراتب دیگر شناخت شکل نگیرند، به‎صورت شناخت علمی درنمی آید. یعنی حس به کمک عقل، شناخت یقینی جزیی به آن چه می یابد پیدا می کند.

۲.شناخت عقلی

شناخت عقلی، شناخت مسائل و قوانین کلی و عام است. کلیت، ویژگی ای است که شناخت عقلی را از شناخت حسی، خیالی و وهمی جدا می کند. شناخت حسی و خیالی، ناظر به امور جزیی هستند، یعنی امر محسوس و خیالی همواره جزیی است. صورتی که از دوست خود در ذهن داریم جزیی است، و به همین دلیل بر غیر آن قابل تطبیق نیست، صورت وهمی نیز به دلیل اضافه ای که به‎امور جزیی پیدا می کند، کلیت ندارد. مثل محبتی که به دوست خود داریم، این معنا از جهت اضافه ای که به شخصی خاص پیدا می کند به‎ غیر آن شخص قابل تطبیق نیست. ادراکات وهمی، معانی ای هستند که مقید به امور جزیی شده‎اند.

معانی کلی، قابل انطباق بر امور فراوان هستند یعنی مصداق معنای کلی بر خلاف مصادیق صورحسی، خیالی، و وهمی، مقید به زمان و مکانی خاص نیستند. معانی کلی به‎دلیل این که مقید به زمان و مکان نیستند، قابل صدق بر افراد فراوان هستند.

الف: ابزار شناخت عقلی، عقل انسان است. این نوع شناخت بدون استفاده از این ابزار به دست نمی آید. برخی از حیوانات در بعضی ازحواس خود قوی‎تر از انسان هستند؛ آن‎ها به‎دلیل این که عقل ندارند، از شناخت عقلی محروم هستند. عقل قوه ای است که به درک معانی و حقایق کلی می پردازد.

ب: منبع شناختی عقلی، حقایق طبیعی و غیر طبیعی است.حقایق طبیعی پس از آن که توسط حس و خیال به‎صورت جزیی درک می شوند، عقل از طریق تأمل در آن‎ها به فهم معانی کلی می پردازد، که بر آن‎ها صادق است. درک معانی کلی از طریق تأمل در صور حسی و خیالی بر مبنای حکمت مشاء به تجرید و تقسیر صور جزیی است و بر مبنای حکمت اشراق و متعالیه به کسب آمادگی و قابلیت برای نظاره به حقایق مجردی است که در سلسله علل صور جزیی هستند.

عقل، برخی از معانی کلی را از طریق مواجهه مستقیم حقایق عقلی و بدون تأمل در صور حسی و خیالی می یابد. اموری که دارای افراد و صور جزیی و حسی نیستند از این قبیل هستند، مثل مفهوم علیت، ضرورت، هستی و یا نیستی، مفاهیم فلسفی و متافیزیکی؛

ج: روش شناخت عقلی، تفکر و استدلال است، انسان با تفکر و استدلال درباره اموری که قبلا حس کرده است و یا اموری که قابل حس کردن نیستند، به شناخت عقلی درباره آن‎ها می رسد.

به استدلال های عقلی درباره امور محسوس و طبیعی، استدلال تجربی می گویند. و به استدلال های عقلی درباره امور غیرمحسوس و غیرطبیعی استدلال تجریدی می توان گفت.

اگر شناخت علمی، شناخت قوانین کلی عالم باشد، شناخت حسی تنها در پناه شناخت عقلی و پس از تفکر و استدلالی که عقل نسبت به امور محسوس انجام می دهد، به حوزه شناخت علمی وارد می شود و به همین دلیل شناخت حسی به ‎رغم آن که به لحاظ زمانی مقدم بر شناخت عقلی است، برای آن که به صورت شناخت علمی درآید، به لحاظ منطقی مؤخر از شناخت عقلی است.

برخی از پدیده های اجتماعی نظیر وضعیت مهاجرت و یا بسیاری آسیب های اجتماعی با استدلال های تجربی و به کمک داده های حسی به روش عملی شناخته می‌شوند. و لیکن برخی از دیگر پدیده ها نظیر عقاید و ارزش‎های اجتماعی با روش های تجریدی عقلی مورد ارزیابی انتقادی قرار می گیرند.

۳.شناخت شهودی

شناخت شهودی یا حضوری در قبال شناخت مفهومی یا حصولی قرار می گیرد. شناخت مفهومی یا حصولی، شناختی است که عالم، به واسطه مفهوم و یا صورتی که از معلوم دارد، پی به معلوم می برد؛ علم حسی، به درختی که در مقابل ما قرار می گیرد از طریق صورتی است که از آن در نزد ما حاصل می شود. علم حسی و عقلی، دو نوع از علم حصولی است یعنی شناخت حصولی به دو قسم حسی و عقلی تقسیم می شود.

شناخت حضوری، شناختی است که در آن معلوم بدون واسطه در نزد عالم حاضر است. یعنی عالم، معلوم را مستقیما و بدون آن که صورتی از آن داشته باشد درک می کند؛ انسان خفته ای که در اثر درد بیدار می شود به درد خود علم شهودی دارد، ولکن پزشکی که از درد بیمار خود با خبر می شود نسبت به درد، علم حصولی دارد.

ابزار، منبع و روش شناخت شهودی با ابزار، منبع و روش شناخت حسی و عقلی فرق دارد.

الف: ابزار شناخت شهودی، دل و قلب آدمی است. انسان از درون خود، بدون استفاده از ابزارهای حسی و مفاهیم تجربی و یا تجریدی عقلی، بسیاری از امور محسوس و غیرمحسوس را می شناسد. شناخت غریزی حیوانات نسبت به خیلی از امور مورد نیاز آنان نیز از همین قبیل است. مثلا حیوانات، اغلب، دوست و دشمن خود را در نخستین برخورد و بدون تجربه قبلی می شناسند.

ب: منبع شناخت شهودی، وحی و الهامات الهی و غیرالهی است. معنای لغوی و عام وحی، شناخت مرموز دورنی است و شامل همه الهامات می شود؛ وحی در معنای خاص، نوعی شناخت شهودی مربوط به پیامبران است که از طرف خداوند برای هدایت آدمیان می یابند. به این معنای خاص، وحی تشریعی نیز می گویند.

وحی کننده در معنای عام آن، می تواند خداوند سبحان و یا غیر او باشد. خداوند سبحان، معنای عام وحی‌کردن را به شیاطین نیز نسبت داده و می فرماید: «ان الشیاطین لیوحون الی اولیائهم لیجادلوکم»(انعام/۱۲۱) شیاطین به دوستان خود وحی می کنند تا با شما مجادله کنند.

وحی گیرنده نیز می تواند انسان یا غیرانسان باشد. مثلا خداوند سبحان از وحی خود به زنبورعسل نیز خبرداده و می فرماید: «و اوحی ربک الی النحل ان اتخذی من الجبال بیوتا و من الشجر و مما یعرشون»(نحل/۶۸) و پروردگار تو به زنبورعسل وحی کرد تا از کوه‎ها و از درختان و از داربست‎هایی که (مردم) می سازند لانه برگیر.

ج: روش شناخت شهودی، بر خلاف روش شناخت حسی و عقلی، مشاهده و استدلال نیست، بلکه سلوک، ریاضت، تصفیه، تزکیه و بالاخره نحوه رفتار و عمل آدمی است. هر نوع شهودی در اثر نوع خاصی از سلوک ممدوح یا مذموم به دست می آید.

شناخت شهودی انسان دارای اقسام و مراتبی است؛ مهم‎ترین آن‎ها به دو قسم رحمانی و شیطانی تقسیم می شود. شهود رحمانی با وحی مستقیم الهی یا از طریق فرشتگان انجام می شود، انبیاء و اولیاء الهی از این نوع وحی برخوردارند. شهود شیطانی به وسیله شیطان و برای فریب انسان رخ می دهد.

۴.شناخت و فرهنگ

هر جامعه ای به تناسب فرهنگ، شناخت عمومی با زیست جهان و مناسب با سبک زندگی و نحوه رفتار و عمل خود، بخش و سطحی خاص از شناخت را به‎عنوان شناخت علمی به رسمیت می شناسد، و نسبت به سطوح دیگر از شناخت، یا غفلت کرده و یا آن که مخالفت می کند.

بسیاری از مردم‎شناسان و جامعه‎شناسان نظیر کنت و سوروکین، جوامع و فرهنگ ها را براساس نوع رویکرد آن‎ها به شناخت حسی، عقلی و یا شهودی تقسیم کرده‎اند. تفاوت کنت و سوروکین در این است که کنت در قرن نوزدهم نسبت به شناخت حسی خوش‎بین بود و دیگر انواع شناخت را غیرعلمی می دانست و سوروکین در قرن بیستم نسبت به شناخت حسی، خوش‎بینی کنت را نداشت.

جهان مدرن در نخستین گام با عنوان روشنگری و enlightenment با هر نوع شناخت شهودی مخالفت کرد و این مخالفت را تحت عنوان مبارزه با خرافه و یا اسطوره‎زدایی کردن از عالم انجام داد. و در مراحل بعدی، شناخت عقلی را نیز بدون ارجاع به شناخت حسی فاقد ارزش جهان‎شناختی دانست. از آن جا که حس بدون اعتماد به شناخت عقلی هویت علمی خود را از دست می دهد، جهان مدرن از نیمه دوم قرن بیستم به سوی انکار شناخت علمی و نفی روشنگری گام برداشته است؛ و رویکرد های پسامدرن زمینه را برای بازگشت به شهودگرایی فراهم آورده است.

فرهنگ، شناخت عمومی و سبک زندگی جهان مدرن به دلیل فقدان شناخت عقلی و رویکرد دنیوی و این‎ جهانی آنان، به گونه ای است که زمینه را برای بسط شهود های شیطانی و معنویت های کاذب فراهم آورده است.

درجهان اسلام، وحی الهی و شهودهای رحمانی اولیاء الهی در کانون شناخت علمی است، و شناخت عقلی نیز به ‎عنوان شناخت علمی عام بشری به رسمیت شناخته می شود. در فرهنگ اسلامی و در نزد فیلسوفان مسلمان، شناخت حسی هنگامی با شناخت علمی پیوند می خورد که تحت اشراف شناخت عقلی سازمان یابد، و به ‎همین دلیل بوعلی در مواردی مکرر، حس را طریق معرفت می خواند، شهودهای شیطانی نیز در جهان اسلام اعتبار علمی ندارند. جهان های اساطیری، جهان‎هایی هستند که بر مدار مکاشفات و شهودهای غیرالهی و غیر توحیدی سازمان می یابند؛ اگر در دوران تسلط حس‎گرایی و پوزیتیویسم، جهان اسلام در تقابل با نوعی از سکولاریسم بود که در چهره ماتریالیسم و تجربه‎گرایی محض ظاهر می شد؛ اینک با افول روشنگری مدرن، پیش‎بینی می شود جهان اسلام در تقابل با شهودگرایی‌ها و معنویت های کاذب قرار گیرد. ظهور معنویت های کاذب، پدیده ای است که رنه گنون آن را در نیمه اول قرن بیستم با عنوان ظهور دجال پیش‎بینی می کرد. ویژگی بارز این نوع از معنویت، سکولار و دنیوی بودن آن است.