سبک زندگی

بهانه‌هایی برای بچه‌دار نشدن

«تعریف‌ها» زندگی آدم‌ها را عوض می‌کند

چگونگی تعریف ما از زندگی و پدیده‌های آن، قطعاً مدار زندگی‌مان را عوض می‌کند. امروزه تعریف ما مثلاً از پدر بودن یا مادر بودن خراب شده است. یعنی به خاطر فضایزندگی تکنولوژیک، به خاطر فرهنگ‌های القایی، به خاطر تهاجم فرهنگی و بسیاری مسائل دیگر، تعاریف‌ ما تغییر کرده است. ما در موضوع فرزند دچار استحاله‌ی در تعریف شده‌ایم. مثلاً فرزند در بعضی موارد به ابزار پیونددهنده‌ی زن و شوهری تبدیل می‌شود که در آستانه‌ی جدا شدن هستند! برخی افراد برای این فرزند می‌آورند که زندگی‌شان را گرم کند! انگار که این فرزند چسب دوقلو است! در یک نگاه دیگر، فرزند عصای پیری است. در نگاهی دیگر، فرزند برای لذت بچه‌داشتن است. در نگاهی، اگر فرزند نیاوریم، چه کنیم؟ این عوامل پرکردن بی‌معنی‌ زندگی است و البته هرکدام از این تعاریف را فرض بگیرید، یک منظومه‌ای را هم بعد از خودش ایجاد و ایجاب می‌کند.

 احکام الهی یک سلسله‌ی واحد است

اسلام دیدگاهی در مورد فرزند و رزق و روزی او دارد و صراحتاً می‌گوید: «لا تَقْتُلُوا أَوْلَادَکمْ خَشْیه إِمْلَاقٍ»۱ بچه‌هایتان را از ترس گرسنه‌ماندن و فقیرشدن نکُشید. این دستور اسلام، و یک منظومه‌ای از معارف است. البته در آن زمان بلد نبودند جلوی تشکیل نطفه را بگیرند و بچه را می‌کشتند، اما الان بلد هستند و کلاً بچه‌دار نمی‌شوند! اگرچه این یک بحث فقهی است و می‌گویند این دقیقا آن نیست، ولی طرح موضوعش همان است. بالاخره اگر کسی پیشگیری کند، باز هم همان وجه «خشیه‌ املاق» مهم است. یعنی نیت «خشیه املاق» نیت الهی نیست.

اگر خداوند چنین دستوری می‌دهد، فرزند را نیز یک طور خاصی تعریف می‌کند. خداوند یک منظومه‌ی احکام ایجاد می‌کند. ما نفقه را نمی‌دهیم، مهریه هم واقعاً صداق و صداقت نیست، هیچ چیز را درست انجام نمی‌دهیم، بعد می‌گوییم چرا باید مثلاً ارث زن نصف باشد؟ خب این یک بسته‌ی مالی بوده که امروزه ۹ قسمت آن را اجرا نمی‌کنند و بعد می‌گویند دهمین قسمتش اجرایی نیست و اگر می‌شود، قانونش را عوض کنید. اگر درباره‌ی هر چیزی در عالم این‌طوری عمل کنیم، نتیجه‌اش همین‌گونه می‌شود. قوانین اسلام یک بسته‌ی کامل است و لذا با حذف بخشی از آن‌ها قطعاً بخش‌های دیگر آسیب می‌بیند.

 فرزند جایگاه والایی در منظومه‌ی توحیدی دارد

یک بحث استثنائی‌ قرآن درباره‌ی فرزند، در آیات ابتدایی سوره‌‌ی مبارکه‌ی «مریم» و در مورد حضرت زکریا علیه‌السلام است. جناب زکریا این‌گونه به پروردگارش می‌گوید که: «قالَ رَبِّ إِنِّی وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّی وَاشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَیباً وَلَمْ أَکُن بِدُعَائِک رَبِّ شَقِیاً»۲ پروردگارا من پیر شده‌ام، ولی این‌طور هم نیستم که بگویم نمی‌شود؛ « وَإِنِّی خِفْتُ الْمَوَالِی مِن وَرَائِی»۳ من یک مَوالی‌ای دارم و نگران‌شان هستم. منظورش از موالی چیست؟ آیا یعنی خانواده‌ای دارد؟‌ نه‌خیر؛ می‌گوید: «وَ إِنِّی خِفْتُ الْمَوَالِی مِن وَرَائِی» و ضمناً هم می‌دانم که «فَهَبْ لِی مِن لَّدُنک وَلِیّاً»۴.

نمی‌گوید من از جانب تو غلام می‌خواهم. نمی‌گوید: فَهَبْ لِی مِن لَّدُنک وَلداً، بلکه می‌گوید: «فَهَبْ لِی مِن لَّدُنک وَلیّاً». می‌گوید «ولیّ» می‌خواهم. یعنی یک مسیری را آمده و یک حرکت توحیدی را شروع کرده و حالا نگران است که در آینده برای این حرکت چه اتفاقی خواهد افتاد. یعنی می‌خواهد یک کسی این حرکت توحیدی را ادامه دهد. بعد توضیح می‌دهد و می‌گوید: «یرِثُنِی وَیرِثُ مِنْ آلِ یعْقُوب»۵. ارث نبوت برایش مهم است، نه این‌که من دچار کهولت سن هستم و می‌ترسم این پول‌هایی که جمع کرده‌ام، چه خواهد شد! او «ولیّ» می‌خواهد. می‌گوید من پرچم توحید را برافراشته‌ام و بعد از رفتنم نگران این پرچم توحید هستم. به خاطر این‌که موسی وقتی از میان قومش رفت، همه‌ی تلاش‌های او را به هم ریختند. پس حالا من یک کسی را می‌خواهم که ولیّ باشد تا این پرچم توحید را به دست او بسپارم. فرزندش را برای ادامه‌ی ولایتش می‌خواهد و این همان نگاهی است که همه‌ی انبیاء به فرزندان‌شان دارند.

ابراهیم نبی‌علیه‌السلام فرزندش اسماعیل را ادامه‌ی آن حرکت توحید در نظر می‌گیرد. بعد از انبیاء هم ما در وصیتنامه‌ی امیرالمؤمنینعلیه‌السلام همین دغدغه‌ی توحیدی را می‌بینیم. یا همچنین در وصیتنامه‌ی امام خمینیرضوان‌الله‌علیه. آنها فرزند را در این منظومه می‌خواستند. در این منظومه فرزند از اول نذر توحید شده است و ما این را در قرآن داریم. در سوره‌ی مبارکه‌ی آل‌عمران برمی‌خوریم به خانمی که از آن تعبیر می‌شود به «امْرَأَهُ عِمْرَانَ». این همسر عمران، همان مادر حضرت مریم است که «نَذَرْتُ لَک مَا فِی بَطْنِی مُحَرَّرًا»۶؛ فرزند درون رحمش را نذر خداوند کرد و این یعنی همان بسته‌ی «نگران رزق نباش»، زیرا این فرزند افق بلندی دارد.

مادرش می‌گوید من این بچه را به دنیا می‌آورم، ولی این بچه برای من نیست؛ این بچه‌ی تو است که یک مدتی به من امانتش می‌دهی تا بزرگش کنم. این کودک من، آزادِ در راه توست و در بند من نیست، بچه‌ی نذرشده است. خداوند متعال هم متقابلاً می‌فرماید: «فَتَقَبَّلَهَا رَبُّهَا بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَأَنبَتَهَا»۷ یعنی قبولش کرد و رشدش را بر عهده گرفت. خداوند کفالت فرزند ما را بر عهده می‌گیرد، ولی به شرطی که او را سپرده باشیم به خدا.

یکی از حیله‌های شیطان، تربیت است

در منظومه‌ی توحیدی می‌توان گفت که خیال آدم‌ها باید کاملاً از رزق و روزی راحت باشد. حتی بهتر بگویم که خیال آدم‌ها باید از رشد و تربیت فرزندشان هم راحت باشد. الان یکی از دغدغه‌های مذهبی‌های ما رزق نیست، بلکه تربیت صحیح فرزندان است. این یکی از فتنه‌های شیطانی برای جلوگیری از فرزندآوری است که: آیا اگر بچه‌هایی به دنیا بیاورم، می‌رسم تربیتشان کنم یا نه؟ یعنی همان «خَشیَهَ إملاقٍ» را به اسم تربیت مطرح و وسوسه می‌کند.

قرآن صریحاً گفته که اگر پدران و مادران توانستند فرزندانشان را نذر خداوندشان کنند، خداوند خودش تربیت آن را کفایت می‌کند. در قرآن، آن‌جا که می‌گوید شیطان از چپ و راست و جلو و عقب می‌آید، مرحوم علامه‌ی طباطبایی توضیح می‌دهد که یعنی به اسم کار خوب، مانع کار خوب می‌شود.

الان یکی از دغدغه‌های مذهبی‌های ما رزق نیست، بلکه تربیت صحیح فرزندان است. این یکی از فتنه‌های شیطانی برای جلوگیری از فرزندآوری است. من نمی‌خواهم بگویم که اگر چنین کاری کردیم، دیگر لازم نیست به رشد و تربیت بچه‌ها اقدام کنیم؛ بلکه می‌گویم آدم برای رشد و رزقش تلاش کند و خیالش هم راحت باشد که کسی پشتش ایستاده است. مگر شده کسی به خدا اعتماد کند و جواب نگیرد؟

 مشکل این‌جاست که ما به شکل «بگیر و نگیر» اعتماد می‌کنیم؛ یکی دو روز اعتماد می‌کنیم، اما شک می‌کنیم و دیگر ادامه نمی‌دهیم. چقدر آدم‌ها در تاریخ از ترس ذلیل‌نشدن، ذلیلانه زندگی می‌کنند. این روایت را امیرالمؤمنین علیه‌السلام ‌فرموده که: از ترس ذلیل‌شدن، ذلیل زندگی نکنید. اگر در “منظومه‌ی  اعتماد به خدا” همه چیز درست و کامل چیده شود، و‌ این زنجیره قطع و وصل نداشته باشد و اتصالی نکند، این سیستم قطعاً درست کار خواهد کرد.

برای بچه‌نخواستن باید جواب داشته باشیم

حضرت علامه‌ی طباطبایی در تفسیر المیزان ‌نوشته‌اند: بشری که الان به وجود آمده، ماحصل توالد ‌نسل‌ قبلی خودش است. بشر آینده‌ای که الان نیست نیز حاصل توالد نسل امروز است. شما تصور کن اگر مردمان ده نسل پیش به این جمع‌بندی می‌رسیدند که هیچ احتیاجی به فرزندآوری نیست و چرا زحمت بچه‌داری را به خودشان بدهند؛ یعنی اگر ده نسل پیش تصمیم می‌گرفتند که این ماجرا را قطع کنند، نسل امروز اصلاً وجود نداشت. یعنی بودن من و شما بر روی زمین حاصل یک توالدی است که از قبل اتفاق افتاده است. اگر با یک دید بشردوستانه هم به این مسأله نگاه کنیم، باید برای توالد ارزش قائل باشیم.

حالا حرف سر همین است و قرآن صراحتاً می‌فرماید: «هَلْ أَتَی عَلَی الْإِنسَانِ حِینٌ مِّنَ الدَّهْرِ لَمْ یکن شَیئاً مَّذْکورًا»۸ شیئ بوده، اما مذکور نبوده است. یعنی الان هم انسان‌های نسل آینده هستند، اما مذکور نیستند و شما باید بگویید به چه حقی او را غیر مذکورش کرده‌ای؟ ما احساس می‌کنیم چیزی به گردن ما نیست و همین است که هست، دلم نخواست! حال آن‌که در آن دنیا باید در قبال چنین نخواستن‌هایی پاسخگو باشیم. از سوی دیگر در مورد ارتقای شخصیت خود انسان هم تجربه‌ی عینی نشان می‌دهد که هیچ بستری مانند فرزند و فرزندآوری، برای فضای عملکرد یک انسان مفید نیست و آن را به چالش‌ نمی‌کشد.

متأسفانه بعضی‌ها آن‌قدر در زندگی دچار افسردگی‌های متعدد هستند که می‌گویند اگر به خودم بود، ترجیح می‌دادم به دنیا نیایم و اصلاً چه بهتر که به دنیا نمی‌آمدم؛ این برمی‌گردد به یک معضل دیگر. ما در زندگی متأسفانه بعضی‌ جاها از حداقل‌های زندگی بشری فاصله گرفته‌ایم. حتی بنیان زندگی بشری که مبتنی بر امید و حرکت است هم ضربه خورده است. هیچ چیز به اندازه‌ی امید در جریان بشریت مهم نیست. لذا هر کسی و در هر حکومتی، اگر امید را از بین ببرد، این از هر خیانتی بدتر است. بشریت به امید زنده است.

پی‌نوشت‌ها:

۱. سوره‌ی مبارکه‌‌ی إسراء، آیه‌ی ۳۱  

۲. سوره‌ی مبارکه‌‌ی مریم، آیه‌ی ۴

۳. بخشی از آیه‌ی پنجم سوره‌ی مبارکه‌‌ی مریم

۴. بخشی از آیه‌ی پنجم سوره‌ی مبارکه‌‌ی مریم

۵. بخشی از آیه‌ی ششم سوره‌ی مبارکه‌‌ی مریم

۶. بخشی از آیه‌ی سی‌وپنجم سوره‌ی مبارکه‌‌ی آل‌عمران

۷. بخشی از آیه‌ی سی‌وهفت سوره‌ی مبارکه‌‌ی آل‌عمران

۸. سوره‌ی مبارکه‌‌ی انسان، آیه‌ی ۱

منبع: سایت اطلاع رسانی حضرت آیت الله خامنه ای، دیگران

http://farsi.khamenei.ir/others-note?id=25129

دکتر عطاءالله بیگدلی

چرا باید از سبک زندگی سخن گفت؟

نویسنده: عطاءالله بیگدلی

ما آن‌گونه که زندگی می‌کنیم، هستیم؟ سبک زندگی، روئی‌ترین و ظاهری‌ترین جلوه حیات ما است، ما هر روز برنامه‌ایی داریم، کارهائی می‌کنیم، در ساختمان‌هائی زندگی و کار خود را سامان می‌دهیم، لباسی می‌پوشیم و غذائی می‌خوریم، به گونه‌ایی سخن می‌گوئیم و عبادت می‌کنیم و…

تمامی این کارها، ملموس‌ترین و عینی‌ترین بخش«ما» را تشکیل می‌دهد. ظاهر ما، تمدن ما و این‌که چگونه می‌زیئیم، واقعاً چه اهمیتی دارد و چرا باید به آن اندیشید و از آن سخن گفت و به مثابه امری مهم در مورد آن دغدغه داشت؟ این ظواهر چه اهمیتی دارند؟

بسیاری معتقدند اسلام با صور مختلف تمدنی و انواع سبک‌های ظاهری حیات قابل جمع است، اسلام قابلیت تلقی به قبول بسیاری از آداب و رسوم و صور نوعیه حیات را دارا است و از این رو است که اسلام هم در جزیره‌العرب و هم در ایران و هم اکنون تا دوردست‌ترین نقاط آمریکا با سبک‌ها و فرهنگ‌های مختلف درآمیخته است و باقی مانده است. و البته رنگ و بوئی همان جائی گرفته است، اسلام ایرانی، اسلام آفریقائی و احیاناً اسلام آمریکائی. در صحت و وقوع تاریخی این سخن نباید شک کرد.

تجدد و آن‌چه با تسامح «مدرنیته» یا «غرب» می‌خوانیم؛ طاقتش کم و بیش، طاق‌تر است و معمولاً کم‌تر با صور مختلفه حیات جمع می‌شود، تجدد علاقه‌ایی بس وافر دارد که سبک‌های زندگی را هم‌سان و جهانی کند و البته در این کار در دهه‌های اخیر موفقیت بسیار شایان توجهی را کسب کرده است. شهرنشینی و روستانشینی مدرن همراه با وسائل و لباس‌ها و ساعات کاری ویژه، تقریباً در تمامی عالم رواج دارد و توجه به حضور بسیار پررنگ محصولات تکنیکال در اطراف ما و در دور دست‌ترین روستاهای کشوری مانند ایران, گواه این امر است. تجدد سبک‌های مختلف زندگی را آن‌چنان که شایسته است تاب نمی‌آورد, هم‌سان‌سازی و جهانی‌سازی آرزوئی نزدیک برای تجدد است. در صحت این سخن نیز نباید تردید نمود.

سبک‌های زندگی، خودشان از کجا آفتابی می‌شوند و در میان ملت‌ها و قوم‌ها رخ می‌دهند که حال باید از نسبت آن‌ها با اسلام یا تجدد پرسید؟ آیا اسلام چیزی است و تجدد چیزی و سبک زندگی چیز دیگری؟ و حال باید از نسبت این سه پرسید؟ آیا سبک زندگی امری فرهنگی است و البته می‌دانیم که فرهنگ اصولاً امری التقاطی و ناناب است. فرهنگ ملغمه‌ایی از دین و آداب و رسوم و اساطیر و باورهای عجیب و عادات خوب و بد است و به این معنا ممکن است دین بر آن غلبه داشته باشد ولی عین دین نیست؛ کما این‌که عین تجدد نیست (کافی است دقت کنید که فرهنگ ایرانی مخلوطی از آموزه‌های اسلام شیعی، سنی، غربی، عربی، مغولی، روسی و البته ایران باستان است). بله سبک زندگی امری فرهنگی است.

واقعیت آن است که اسلام با صور مختلف حیات قابل جمع نیست. اسلام به مثابه یک عقیده، مخصوصاً از آن روی که دارای فقهی فربه است و فقه رابطه‌ایی سترگ با گونه‌ی زندگی دارد. هرچه اسلام ناب‌تر و خالص‌تر باشد، صورت و شیوه‌ایی خاص‌تر و ویژه‌تر از حیات را اقتضاء دارد و سبک‌های زندگی را به سوی «سبک زندگی» سوق می‌دهد. اگر جامعه‌ای از اولیاء و پیامبران تشکیل گردد، «فرهنگ» از بین خواهد رفت و دین؛ تمام دین؛ ظاهر خواهد شد و در آن روزگار دین با هیچ سبک زندگی، جز آن‌چه خود سامان می‌دهد قابل جمع نخواهد بود. آن‌گاه تنها دین خواهد بود و بس.

سبک زندگی ازآن روی مهم است که جلوه است. تمدن از آن لحاظ قابل مطالعه و مداقه است که ظهور تفکر و عقیده است و اهمیتی به سزا امّا تبعی و غیرذاتی دارد. ما ایرانیان از آن رو که تفکری پریشان و التقاطی داریم، سبک زندگی ناهنجار و پریشانی داریم و به همین دلیل تفکرمان پریشان‌تر می‌شود، ما اکنون در میانه ایستاده‌ایم و جرأت خداحافظی با دین یا بریدن از تجدد را نداریم و به همین دلیل سبک زندگی ما نیز مخلوط و ملغمه‌ایی از این گرایش‌های عجیب است. سبک زندگی ما ایرانیان مخصوصاً از آن رو بسیار قابل توجه است که ظهور امری مبهم است.

 

موسسه مطالعات تمدن اسلامی

تغییر در مهندسی ساختارهای اجتماعی پیش نیاز تمدن اسلامی

 

پایگاه اطلاع رسانی فرهنگستان علوم اسلامی قم، تغییر سبک زندگی مردم جامعه، جز از طریق آگاهی‌بخشی به مردم و تبلیغ سبک زندگی اسلامی و در وجه مقابل آن، بیان نکات منفی سبک زندگی رایج جامعه که در ترکیب و سنتزی از سنت‌های اجتماعی گذشته‌ی بعضاً متعارض با فرهنگ دینی و عمدتاً مظاهر و ارزش‌های واردشده از سطحی‌ترین و نازل‌ترین سطوح و مظاهر فرهنگ غربی است، امکان‌پذیر نیست و سرمایه‌گذاری نیروهای مذهبی جامعه در این سطح از فعالیت‌ها و متمرکز بر برنامه‌های تبلیغی در جهت معرفی و ارائه‌ی سبک زندگی اسلامی-ایرانی علی‌رغم تلاش‌هایی که در این حوزه صورت می‌گیرد، به علت غفلت از حوزه‌های مختلف تأثیرگذار بر رفتارهای اجتماعی، از نیل به نتیجه‌ی مورد انتظار، ملموس و مؤثر ناکام می‌ماند.

ساختارها و نظام‌های اجتماعی مستلزم اقتضائات خاصی بوده و الزامات معینی را بر رفتارهای آدمی وارد می‌آورد.

بر این اساس، در صورتی که هدف این است که رفتارهای آحاد و افراد جامعه در جهت دیگری سوق داده شود، با در نظر آوردن این فرض اولیه که ممکن است این رفتارها، هم‌جهت با آن الزامات و اقتضائات ساختاری باشد که عمدتاً و غالباً در یک جامعه در مورد اغلب اعضای آن قابل پذیرش است و در غیر این صورت، اساساً آن ساختارها و نظام‌ها به دلیل تعارض با اهداف و ارزش‌های جامعه، مضمحل می‌شدند، باید الزامات و جهت‌گیری‌های ارزشی ساختارها و نظام‌های اجتماعی را مورد توجه و تفطن قرار داد و اهداف و ارزش‌های وجودی آن‌ها را در انطباق با اهداف و ارزش‌های فرهنگ ایده‌آلی که قصد سوق جامعه و تحول در فرهنگ واقعی و موجود جامعه به‌سوی آن اراده شده است، مورد بررسی و بازاندیشی و در صورت عدم انطباق و وجود تعارض، مورد اصلاح قرار داد.

این مسئله یعنی ضروریات سبک زندگی اسلامی در مواجهه با سبک زندگی غربی، محور گفت‌وگوی برهان با حجت‌الاسلام علیرضا پیروزمند، عضو هیئت علمی فرهنگستان علوم اسلامی قم را تشکیل داده است.

به‌عنوان سؤال اول و مقدمه‌ی ورود به بحث، تعریف شما از سبک زندگی چیست؟ چه جایگاهی برای آن در نظام فرهنگی قائل می‌شوید و اهمیت آن را از چه جهتی ارزیابی می‌کنید؟

سبک زندگی، دلالت بر طیفی از رفتار میکند که یا خودش بیانگر مجموعه‌ی رفتاری است یا نماد و نمود مجموعه‌ی رفتاری است؛ مثلاً سبک معاشرت، نوع برخورد و مواجه های که مردم در زمینه های مختلف با هم پیدا میکنند، مجموعه‌ی این تعاملاتِ رفتاری، یک سبک را ایجاد میکند. ممکن است مردم یک شهر و یا کشور را به صفاتی مثل مهربانی، مهماندوستی، بامعرفت بودن، اهل فعالیت، همکاری جمعی و… متصف کنید. این ویژگیها در قالب مجموعه رفتارهایی نمود پیدا کرده و روی‌هم‌رفته سبکی از زندگی را ایجاد می‌کند. شما از این سبک متوجه میشوید که مردم مهربان‌اند یا پرخاشگر، ایثارگرند یا خودخواه. پس سبک، منظومه ای از رفتار را تشکیل میدهد که ارزشها، آرمان ها و مطلوبیت های یک زندگی را در قالبی به نمایش میگذارد.

ممکن است نماد این رفتارها، در یک مجموعه‌ی عینی شکل بگیرد؛ مثل سبک شهرسازی. خود شهر را که میبینید، یک کالبد است که آسمان خراش در آن است یا ساختمان های ویلایی؛ یعنی حاوی نوع معماری خاص است. نوع تمرکز و عدم تمرکزی که در این شهر اتفاق افتاده، چیست؟ آیا بر محور صنعت است یا کشاورزی یا خدمات یا عبادتگاه؟ ظاهر این معماری در نگاه اول خشک و صلب است، اما در واقع نماد یک سبک و نظام رفتاری است. در واقع مطلوبیت های مردم در این قالب ظهور یافته است.

با این عبارات مشخص شد که معنای وثیقی بین سبک زندگی و فرهنگ زندگی ایجاد شده است؛ یعنی فرهنگ زندگی است که معنیبخش سبک زندگی است. اگر مردم معیارها، ارزشها و آرمان هایی را که یک سبک به آن‌ها دیکته میکند نپذیرند، نسبت به آن دافعه نشان میدهند و آن را در مجموعه‌ی خود هضم نمیکنند. مثلاً اگر بخواهید فرهنگ زندگی شهری، آن هم کلانشهرها را در یک جامعه‌ی روستایی که زندگی ساده، بیآلایش و متفاوت دارند وارد کنید، دافعه نشان خواهند داد، چون ارزش هایی را که در رفتار خود به آن‌ها پایبند هستند (مانند صمیمیت، الفت، سادگی و…) در معرض نابودی میبینند؛ یعنی فرهنگی را پذیرفته اند و مبتنی بر آن فرهنگ، سبک زندگی خود را از سبک زندگی کلانشهرها مناسبتر میدانند. لذا نسبت به سبک زندگی کلان‌شهرها دافعه دارند. پس پیوند وثیقی بین فرهنگ زندگی و سبک زندگی وجود دارد.

بنابراین سبک زندگی بر طیفی از رفتار اجتماعی دلالت می‌کند که دارای انسجام است و به مفهوم سبک زندگی از آن یاد می‌کنیم. وقتی از سبک صبحت می‌کنیم، به‌طور مثال از سبک رفتار خانوادگی سخن می‌گوییم که نوع مراوده‌ی والدین با همدیگر و یا فرزند را نشان می‌دهد که سبک زندگی خانواده را مشخص می‌کند. به گزینه‌ی رفتاری انسان «سبک» اطلاق نمی‌شود، منظور از سبک، مجموعه رفتار انسان است. با توجه به مشاهده‌ی سبک رفتاری انسان مشاهده‌گر یا ناظر بیرونی به استنتاجی از سبک زندگی فرد می‌توان ‌رسید.

سبک زندگی تنوع دارد. سبک زندگی عرض و طول زندگی مردم را در بر می‌گیرد. زمانی که همه‌ی عرض و طول زندگی را فرابگیرد اهداف، منویات و تمایلات مردم را تأمین می‌کند. پس از آن می‌تواند سبک زندگی ایده‌آل را برای بشریت به ارمغان آورد.

اهمیت این مفهوم به‌ویژه در ارتباط با تقابل و تغایری که فرهنگ‌ها و تمدن‌ها، به‌ویژه فرهنگ اسلامی با فرهنگ و تمدن غرب مدرن دارد را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

در تکمیل بحث گفته‌شده، زمانی که صحبت از سبک زندگی می‌کنیم، مواجهه‌ی تمدنی عام غرب نیز مورد مطالعه قرار می‌گیرد که به‌نوعی اهمیت مسئله را مشخص می‌کند. به بیان کامل‌تر، سبک زندگی، لایه‌ی نرم تمدن است. اگر تمدن را نمادها، نمودها و ساختارهایی که انسان ایجاد کرده است به شمار آوریم، اگر فردی در حوزه‌ی تمدنی اسلامی نیازهای خود را برطرف‌شده ببیند، این نمادهای عینی مبتنی بر سبک‌های دینی است. حزب یک کالبد و نماد است، اما سبک فراتر از حزب است. حزب به معنای تعیین مشارکت مردمی است. حزب براساس سبک موجودیت پیدا می‌کند، بنابراین در سبک دیگری ممکن است موجودیت پیدا نکند.

بنابراین کالبدها و قالب‌ها تحت تأثیر سبک هستند. نوع رفتار سیاسی و اقتصادی که قالب و نظام پیدا می‌کند، توجیه‌گر سبک هستند. تحقق تمدن نیاز به ساختمان، تلویزیون و ماهواره دارد که نمود عینی تمدن می‌شود.

سبک‌ها لایه‌ی نرم تمدن محسوب می‌شوند و موضوعیت اصلی ندارند، اما فرهنگ موضوعیت اصلی دارد. آرمان‌های انسان اصل است تا ادب، شجاعت، فضایل انسانی و خداباوری را تجلی دهد. پرسش بعدی این است که به منظومه‌ی معرفتی و فرهنگی در قالب چه سبک‌های می‌توانیم جامعه عمل بپوشانیم؟

سبک‌ها، نظامی از معرفت را تشکیل می‌دهند و مانند چتری، فرهنگ زندگی را در بر می‌گیرند. بعد از تشکیل چتر فرهنگ، تمدنی ایجاد می‌شود که این تمدن در مواجهه و تضاد تمدنی با سبک‌های فرهنگی غرب قرار می‌گیرد. به این ترتیب، سطوحی از مبارزه در مواجهه با فرهنگ مادی شکل می‌گیرد که سردمدار آن، سرمایه‌داری است و سبک‌ها را با الگوی پیشرفت اسلامی می‌توان بازتعریف کرد.


این مواجهه با فرهنگ اسلامی در جامعه‌ی ایران به چه صورتی ظهور یافته است و تأثیرات آن را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

تأثیرپذیری فرهنگ از سبک‌ها زنجیره‌ای است؛ آنچه در ۱۵۰ سال اخیر، از زمان قاجار و ورود فرهنگ غرب در جامعه‌ی ما رخ داده است. آغاز تغییرات فرهنگی به‌صورت سبک هم نبود، ورود غرب با محصول شروع شده بود که از سبک‌ هم نمودی‌تر بود.

نخستین محصولات غرب در جامعه‌ی ما، مانند ماشین، کارخانه و لباس آمد و وقتی این محصولات در جامعه وارد شد، کم‌کم ذائقه را نیز تغییر داد. وقتی که ذائقه تغییر کرد، سبک‌ها خودشان را به جامعه تحمیل کردند. تا به شهرنشینی و کلان‌شهرهای با تغییرات اختاپوسی رسیدیم. با این روش، مدرنیته و سبک زندگی غربی الزامات خود را به جامعه به‌تدریج تحمیل کردند. اخلاق را تغییر دادند و حالا که قصد داریم فرایند معکوس داشته باشیم، باید این توجه را داشته باشیم که وقتی یک نوع لباس خاصی را می‌پوشیم، فقط یک نوع لباس خاص نیست.

شما چه ابعاد و مؤلفه‌هایی را برای سبک زندگی ارائه می‌دهید و متناظر با هرکدام از آن‌ها، چه مسائلی برای ما اولویت دارد؟ به عبارت دیگر، مفاهیم مرکزی هریک از این ابعاد از نگاه دینی در جهت ارائه‌ی سبک زندگی اسلامی چه چیزی است؟

در بحث از این موضوع، در حقیقت ما با نظامی از سبک‌ها رو‌به‌رو هستیم. به همین علت، مطالعه‌ی سبک در مقیاس‌های مختلفی، از جمله در مقیاس فردی و تکامل اجتماعی، می‌تواند مورد توجه قرار بگیرد. مطالعه‌ی سبک در مقیاس فردی از این جهت مورد توجه قرار می‌گیرد که من به‌عنوان فرد چگونه باید رفتار ‌کنم؟ نوع مد و چگونگی رانندگی کردن در مقیاس اجتماعی مورد توجه قرار می‌گیرد. سبک در مقام تکامل اجتماعی سبک‌ها را در موازنه‌ی بین‌المللی مورد توجه قرار می‌دهد.

توجه و تفکیک ارتباط متقابل در ابعاد مختلف سبک، امر لازمی است که مشارکت ما را تأثیرگذارتر می‌کند. نظام سبک‌ها را در سه محور و لایه می‌توان از هم تفکیک کرد: نخست سبک‌هایی مربوط به خانواده و رفتار خانواده است. سبک دوم در قالب رفتار سازمانی و صنفی خودش را نشان می‌دهد و سبک سوم رفتار اجتماعی است؛ جایی که سازمان و اصناف در مواجهه با هم، در یک موضوع بزرگ‌تری مشارکت می‌کنند.

رفتار فرد قاعدتاً در قالب خانواده و محیط کسب‌وکار تجلی پیدا می‌کند یا در قالب جامعه و میدان باز مشارکت اجتماعی تجلی می‌یابد. امروزه شاهد هستیم نقش خانواده در آینده‌ی فرزند و تعیین فردی که با او ازدواج می‌کند کم‌رنگ شده است و هم‌زمان ارتباطات مجازی در حال تعیین‌کنندگی است.

سبک کسب‌وکار چگونه است؟ رفتار فرهنگ سازمانی که در سازمان‌های ما شکل می‌گیرد چه نوع رفتاری است؟ به‌طور مثال، آیا در سازمان‌های ما همگرایی، مسئولیت‌پذیری و انضباط اجتماعی رخ می‌دهد یا اینکه تفرج‌گرایی، کم‌کاری، بی‌انضباطی و مسئولیت‌گریزی اتفاق می‌افتد؟

یک لایه‌ی دیگر سبک زندگی در مقیاس بالاتر است که بحث نظام فرهنگی و نظام اقتصادی است.در مقیاس معماری اجتماعی، سبک زندگی تمدن اسلامی قابل مقایسه با تمدن رقیب است. در این مقیاس، سبک زندگی نظامات سیاسی و فرهنگی وجود دارد که می‌تواند در مواجهه با تمدن غربی قرار ‌گیرد. آنچه ما بدان نیاز داریم، الگوی پیشرفت اسلامی-ایرانی است که در درون الگوی اسلامی-ایرانی پیشرفت باید تعریف شود.

این بحث که ارتباط سبک‌های اجتماعی باید چگونه باشد؟ تا سبک‌های دیگر زندگی چگونه باشد؟ آیا اینکه سبک خانواده و با سبک‌های دیگر مانند سبک کسب‌وکار باید همدیگر را تأیید کنند؟ به‌طور مثال، اگر خانواده نگاه ارزشی و مذهبی داشته باشد، اما جامعه در فرآیند سبک زندگی پیشرفت غربی قرار بگیرد، خانواده‌ی مذهبی در سطح اجتماعی در انزوا قرار می‌گیرد.

برعکس اگر توانستیم فرهنگ سیاسی اجتماعی را از طریق جهانی تثبیت کنیم، ارزش‌های اسلامی در بنیاد خانواده افزون می‌شود تا افرادی که در خانواده‌ی مذهبی تربیت می‌شدند، بتوانند با توجه به تربیت اسلامی مسئله‌ی اجتماعی خود را در خدمت پیشرفت قرار بدهند.

بنابراین عرضم این است که باید نظام سبک‌ها را براساس الگوی پیشرفت طراحی کنیم و فرهنگ اسلام را در نظامی منطقی ببینیم و سبک‌ها را به‌صورت منظومه و مرتبط تعریف کنیم.


جایگاه بحث سبک زندگی در تمدن‌سازی چیست؟ و چگونه می‌توان به ایجاد سبک زندگی اسلامی پرداخت؟ منظورم این است که نگاه عمده در جامعه‌ی ما و به‌ویژه در دستگاه‌های سیاست‌گذار فرهنگی، مبتنی بر خواست و اراده‌ی عاملان اجتماعی شکل گرفته و عمدتاً از نقش ساختارهای اجتماعی غفلت می‌شود. نظر شما در این رابطه چیست؟

باید بدانیم تمدن اسلامی زمانی اتفاق می‌افتد که انسان در سبک زندگی و مهندسی ساختارهای اجتماعی تغییر ایجاد کند. این تغییر در سبک زندگی و ساختارهای اجتماعی، احتیاج به تغییر برنامه‌ریزی موجود و تنظیم برنامه‌ی جدید دارد؛ یعنی ابزار تصرف اجتماعی برنامه برای شکل‌گیری یک جریان است و اگر کسی این تفکر را داشته باشد که ایجاد این تحول و تغییر اجتماعی بزرگ‌تر از آن است که افراد به اراده‌ی خود تصمیم بگیرند و تحولات اجتماعی مدیریت‌پذیر نیست، مابقی بحث ما از نظر او زیر سؤال است.

پاسخی که ما در این خصوص داریم این است که این حرف یک بخش صحیح و یک بخش ناصحیح دارد. بخش صحیح که مورد دغدغه است، این است که انسان‌ها سنگ و چوب نیستند. بنابراین تمدن را انسان می‌سازد و انسان هم مختار است که این کار را انجام دهد یا خیر. ولی بر این اساس، باید دانست که این نیز نیمه‌ی خالی لیوان است و این تدابیر اجتماعی نیز یک ضریب نفوذ دارد. درست است که آدم‌ها مختارند، اما انسان‌ها هم ضرر و منفعت می‌کنند و وقتی ببینند به صرفشان است، با امری همراهی می‌کنند؛ یعنی حکومت‌ها از ابزارهای اجتماعی استفاده می‌کنند و ضریب نفوذ برای خود ایجاد می‌کنند.

وقتی ما می‌گوییم برنامه‌ریزی می‌کنیم، به این معنا نیست که می‌توانیم جبر احتمالی ایجاد کنیم، بلکه این بدان معناست که حوزه‌ی تحت اختیارمان در مدیریت اجتماعی را چگونه مدیریت کنیم. ما برای اینکه در منزلمان هم با خانواده‌مان آرامش داشته باشیم، باید بدانیم که هر چیزی بخواهیم اتفاق نمی‌افتد، اما ما می‌گوییم هر اندازه که می‌توانیم از ظرفیت نفوذمان استفاده می‌کنیم.

نباید خود را در شرایطی انتزاعی ببینیم و تصور کنیم که قادر به اتخاذ هر تصمیم و انجام هر کاری هستیم. باید بدانیم که در یک میدان مواجهه‌ی تمدنی هستیم که این میدان، به تبع خود، مواجهه‌ی سبک‌ها را ایجاد کرده است. لذا سبک معاشرت، سبک کسب‌وکار، سبک خانواده و رفتار خانوادگی، سبک تفریح و اوقات فراغت، سبک رفتار سازمانی، سبک خوراک و مسکن، سبک آموزش و سبک اشتغال و… باید مدنظر قرار گیرند.

این تقابل بین کفر و ایمان یا تمدن مادی و تمدن الهی، از مواجهه‌ی بین دو ایدئولوژی شروع می‌شود و بعد به تقابل دو فرهنگ و نظام فرهنگی و سپس به تقابل دو نظام سبک زندگی و در ادامه به تقابل بین نظام‌های زندگی (نظام اقتصادی، نظام سیاسی و نظام فرهنگی)، یعنی سیستم‌ها کشیده می‌شود. این سیستم‌ها و نظامات، محقق آن سبک است؛ یعنی سبکی انتخاب می‌شود و سپس ابزار تولید و تحقق و نهادینه کردن آن تعریف می‌گردد. در مراحل بعد، تقابل نمادها و محصولات این دو تمدن مطرح است.

این یک سیر لایه‌به‌لایه است که طی آن، دو فرهنگ رقیب، هم‌زمان و در تمام این سطوح، با یکدیگر مواجه می‌شوند. نهایت این است که در این مواجهه، باید قوت خود و ضعف رقیب را شناخت؟ کمااینکه رقیب هم به دنبال چنین شناختی است. لذا وقتی احساس می‌کند در ارزش‌های اصیل، ایدئولوژی، عرصه‌های فکر و تولید فکر، دچار نقص است، در مقابل اسلام و ایده‌های ناب و زلال الهی متناسب با فطرت، که اسلام می‌تواند از مفهوم آزادی، امنیت و معنویت ارائه کند، جبهه‌ی درگیری را تغییر می‌دهد و خود را در این میدان با اسلام درگیر نمی‌کند، بلکه به نقاط ضعف ما حمله می‌کند. می‌گوید که شما غذا نمی‌خواهید، پوشاک و شهر آباد و فضای تفریحی و بهداشت و… نمی‌خواهید؟

واضح است کسی که مقابل این پرسش‌ها قرار می‌گیرد، نمی‌تواند نیاز خود را به این مقولات انکار کند. غرب می‌گوید که مشکلاتی مثل خوراک و پوشاک و مسکن، مسئله‌ای مشترک است که برای رفع آن‌ها تجربه‌هایی دارد و سپس نسخه‌های خود را ارائه می‌دهد که از طریق آن‌ها، سبک‌های خود را در جامعه‌ی شما نهادینه می‌کند. لذا ناگهان خود را در مقابل کلان‌شهری مثل تهران می‌بینید که هرچه در آن دقت می‌کنید، با نمادهای اسلامی رابطه‌ای ندارد. وقتی برج‌ها بنا شد، تراکم جمعیت به وجود آمد، ترافیک درست شد و… نوع معاشرت مردم هم تغییر می‌کند و حتی روابط خانوادگی هم تضعیف می‌شود. بنا بر بعضی آمارها، اکنون جمعیت تهران در روز، شانزده میلیون و در شب هشت میلیون است! یعنی هشت میلیون آدم روزانه با مهاجرت به تهران می‌آیند و می‌روند. زندگی این هشت میلیون آدم چگونه است؟ تازه همان‌هایی که در تهران هستند، چگونه زندگی می‌کنند؟ چه رسد به آن‌هایی که از اطراف تهران، مثل کرج و شهریار و… به آنجا می‌آیند، باید روزی دو ساعت بیایند و دو ساعت برگردند که خودش یک مسافرت است. تصور کنید روحیه‌ی چنین آدمی حین کار چگونه است و چه تأثیری بر زندگی خصوصی‌اش دارد؟ در سنی که فرزند نیاز دارد پدر و مادرش کنارش باشند و از نظر عاطفی و معنوی او را تأمین کنند، کنار او نیستند. اینجاست که سبک عوض می‌شود و در نتیجه، رفتارها و به تبع آن، فرهنگ هم عوض می‌شود. کم‌کم می‌بینید که نوعی اباحه‌‌‌گری در جامعه سر باز می‌کند.

یکی از مفاهیمی که در ارتباط با آنچه مطرح کردید به واژه‌ای عامه‌پسند و همگانی تبدیل شده و به تعبیری می‌توان گفت هژمونیک شده است و در تقابل فرهنگی و تمدنی با غرب، وارد فضای اجتماعی ما شده است، «رفاه» است که از طریق توسعه، سعی در جامه‌ی عمل پوشاندن به آن می‌شود. جایگاه این مفهوم در فرهنگ اسلامی و سبک زندگی دینی کجاست و چه مفهومی را در فرهنگ دینی می‌توان در ازای آن تعریف نمود؟

قطعاً نمیتوان گفت رفاه مردم در نظام اسلامی جایگاهی ندارد؛ یعنی بین اینکه بگوییم مردم برای نان و آب انقلاب نکردند و بگوییم باید نان و آب آن‌ها هم تأمین شود، منافاتی نیست. نان و آب مردم هم موضوعیت دارد، ولی باید وزنش را سنجید؛ یعنی مردم در وزنکشی بین آرمانها و ارزشها و جریان عدالت، آن هم در مقیاس جهانی و مواجهه با نظام استکبار جهانی، اگر لازم باشد از منافع و آسایش فردی خودشان کم کنند، ابایی ندارند، منتها مدیران جامعه باید خود را موظف بدانند که آن مقدار نیازهای طبقه‌ی متوسط و نیازهای عمومی مردم که در قانون اساسی هم به آن اشاره شده، مثل بهداشت و تحصیل و… را تأمین کنند، ولی به هر حال، باید توجه شود که ما به دلیل مواجههای که با نظام استکباری داریم، از بعد از انقلاب تا الآن، در شرایط طبیعی سیر نکردیم و الآن هم همینطور است و همین است که این مسئله را همواره مطرح کرده که نان و آب مردم چه میشود و آیا میتوانیم به نان و آب مردم به خاطر امور مهمتر دیگر، کمتر توجه کنیم یا نه؟

لذا باید آن رفاه عمومی که در حد متوسط برای مردم لازم است تأمین شود، ولی در این تأمین، دو واقعیت را باید لحاظ کنیم؛ یکی واقعیت درگیری تمام‌عیاری که ما با جبهه‌ی مقابل داریم و از این درگیری نمی‌توانیم خود را رها کنیم و دیگر اینکه آن نرمافزار و الگویی که میخواهیم براساس آن، پیشرفت جامعه را تدبیر کنیم، از جمله در بُعد اقتصادی که یک بخش از تأمین و تحقق این ماجرا هم این مسئله خواهد بود، باید تولید کنیم.

بحثی که ارائه نمودید در حوزه‌های مختلفی از نظام اجتماعی رویکردهایی را ارائه می‌کرد. می‌خواهم این موضوع را در عرصه‌ی سیاسی نیز دنبال کنم. آیا می‌توانیم در عرصه‌ی سیاسی نیز سخن از سبک زندگی سیاسی اسلامی به میان بیاوریم؟ این مسئله با توجه به این نکته که عنوان می‌شود عرصه‌ی سیاسی عرصه‌ی قدرت است، چگونه توجیه می‌شود؟

سبک زندگی سیاسی یعنی انسان در زندگی اجتماعی اش، در تولید و توزیع و بهره وری از قدرت براساس چه چارچوب و قواعدی، حضور و تأثیر و مشارکت دارد؟ در سیاست که موضوع اصلی بحث در آن میتواند قدرت باشد، این قدرت باید به گونه ای تولید شود؛ یعنی منِ نوعی که قدرت ندارم صاحب قدرت بشوم، این قدرت چگونه توزیع شود؟ چون قدرت در یک شبکه و سازمان است و بهره مندی از قدرت هم همین‌طور است؛ چه بهرهمندی صاحبِ قدرت از قدرت و چه بهرهمندی آحاد مردم از قدرتِ صاحب قدرت.

وقتی سبک زندگی سیاسی را در این مقیاس میبینیم، پس صحیح است که کلمه‌ی «سبک» را پیش از هرکدام از این موارد بیاوریم: سبک تولید قدرت، سبک توزیع قدرت، سبک بهره وری از قدرت. حالا بحث آزادی در همه‌ی گستره‌ی این نظام سیاسی معنا دارد؛ یعنی آزادی در تولید قدرت و آزادی در بهره وری از قدرت.

منتها اول باید مفهوم آزادی را کمی واکاوی کرد. آزادی یعنی من قدرت انتخاب دارم و میتوانم انجام بدهم یا ندهم، میتوانم تبعیت کنم یا نکنم. این معنی اولیه‌ی آزادی است. در غرب میگویند محصول نظام سیاسی و لیبرال‌دموکراسی ما، تئوریزه کردن و تحقق بخشیدن آزادی فردی است. البته تا جایی که به آزادی دیگران تجاوز نکند و ملاک عدم تجاوز هم قانون است که در آن قانون، حقوق هر فردی تبیین شده است. این حرف قشنگی است و معقول، منتها هم از بُعد نظری و هم از بُعد تحقق عینی، این حرف با چالش های جدی روبه‌رو شده و آن اینکه چند سؤال در مقابل این حرف میتوان قرار داد. اول اینکه آیا مفهوم آزادی، فقط در آزادی فردی خلاصه میشود یا اینکه ما فراتر از آزادی فردی، آزادی مدنی و اجتماعی هم داریم؟

تفاوت آزادی مدنی و اجتماعی با آزادی فردی در این است که من در آزادی فردی میخواستم ثروت و پول و نفوذ بیشتری داشته باشم، ولی در آزادی اجتماعی موضوع جامعه است که در اینجا رابطه‌ی نهادهای اجتماعی با هم مطرح است؛ یعنی یک صنف و یک طبقه در قبال صنف و طبقه‌ی دیگر، چه نفوذی و چه اختیاری دارد؟ پزشکان و روحانیون و احزاب و… این گروهها در قبال هم چقدر آزادی دارند؟ آزادی گروههای اجتماعی در قبال هم برای تحقق یک هدف، موضوع آزادی اجتماعی است. حال یک پله بالاتر اینکه فراتر از آزادی فردی و آزادی مدنی و اجتماعی، آزادی در مقیاس جهانی هم متصور است؛ یعنی میدان نفوذ یک جامعه در قبال جوامع دیگر، مثلاً جامعه‌ی ایران در قبال جوامع اروپایی.

شاید گفته شود این معلوم است که هر کشوری اختیاردار خودش است، ولی این حرفِ درستی نیست؛ خصوصاً در شرایط معاصر که قطعاً اینگونه نیست. جوامع درهمتنیدگی پیدا کرده اند و اتفاقاً نزاع های اصلی همینجاهاست. نزاع سر آزادی های فردی نیست، بلکه نزاع اصلی سر این است که یک‌دفعه سرمایه های یک کشور را تاراج میکنند؛ یعنی حق برای خود قائل میشوند و خود را برای نفوذ در جوامع دیگر تا این مقیاس آزاد میبینند. نوعی ساده انگاری در مواجهه با غرب و شاید زیرکی غرب در مواجهه با ما این است که آن لایه‌ی اول از آزادی، یعنی آزادی فردی را در ذهن ما بزرگ کند و روی آن مانور بدهد، بعد بگوید شما آزادی ندارید، بعد ما هم به خودمان بیفتیم که آزادی نداریم. بعد خود غرب با ترفندهای استعمار نو، یک جامعه (آدم، پول و سرمایه و آینده‌ی آن) را تاراج میکند و خود را در قبال این تاراج آزاد میبیند.

در ارتباط با جایگاه مفهوم قدرت در اندیشه‌ی دینی، قدرت از نظر ما وسیله است و به دلیل وسیله بودنش، میتواند مطلوب باشد. اگر قدرت برای قدرت باشد یا برای حاکمیت یک صنف یا گروه و یا تمایلات شخصی یا حزبیِ یک مجموعه بر جامعه باشد، این پسندیده‌ نیست. اگر قدرت برای حاکمیت ارزش های مادی بر جامعه باشد نیز مذموم است، ولی اگر قدرت برای اقامه‌ی حق باشد، حتماً واجب است. پس قدرت بماهو قدرت نمیشود مورد قضاوت واقع شود. در نظام اسلامی، به رهبری امام راحل و رهبر معظم انقلاب و همت مردم، قدرتی که در جمهوری اسلامی شکل گرفته، توانسته اردوگاه فعالی را در مقابل جبهه‌ی کفر و نفاق ایجاد کند و به همین دلیل، هم اخذ و کسبش مطلوب بوده و هم استقرار و بقا و مطلوبیتش.

همچنین ما معیارهایی در رفتار سیاسی از منابع و فرهنگ اسلامی به دست میآوریم که باید سبک رفتار سیاسی را براساس این معیارها تنظیم کنیم. از جمله مواردی که در فرهنگ اسلامی و رفتار سیاسی مبتنی بر آن به نظر من نکوهیده است (که حالا نقطه‌ی مقابلش به‌عنوان ارزش تلقی میشود) موارد زیر است.

اسلام بی انصافی نسبت به رقبای سیاسی را نمی پسندد. بیانصافی یعنی اینکه خوبی ها و موفقیت ها را نبینید و نقطه ضعفها را بزرگ کنید، آن هم بیش از واقعیتی که دارد. اسلام پرخاشگری و بی احترامی را برنمیتابد، بیادبی و هتاکی و تحقیر دیگران را نمیپسندد. بزرگنمایی خود یا مجموعه‌ی خود (خود و مجموعه خودش را تواناتر از آنچه هست به‌صورت کاذب نشان دهد) مطلوب اسلام نیست. این با صداقت سازگار نیست.

کرنش کردن به صاحبان قدرت و ثروت در قالبهای ادبیات سیاسی مثل تنشزدایی (چه به گونه‌ی دیپلماتیک و چه در لفافه و…) پسندیده نیست؛ یعنی ایجاد کردن این تصور در جامعه که با عقبگرد سیاسی، وضع بهتر میشود. استناد به آمار و اطلاعات مشکوک و یا استفاده‌ی جهتدار و نامناسب از آماری که حتی ممکن است درست باشد و ندیدن بخش دیگری از اطلاعات که درست است، پسندیده نیست، زیرا جمع اطلاعات نتیجه‌ی متفاوتی را به بار میآورد.

اینها معیارهایی است که باید در رفتار سیاسیمان در نظر بگیریم. همین مراقبت بر مبتلا نشدن به این ضدارزشها و متقابلاً رعایت آن ارزشها مثل انصاف، عدالت، صداقت، تواضع، ادب و واقعگرایی، در واقع یک سبک زندگی سیاسی ایجاد میکند که در رفتارهای سیاسی مثل انتخابات، میتوانیم شاهدش باشیم که رعایت آن کمک میکند که جامعه بتواند به انتخاب درستتری، آن هم در جوی آرام برسد. لذا اگر واقعاً قصد خدمت به مردم را داریم، باید با آنان صادقانه صحبت کنیم و خودمان را آنچه هستیم عرضه کنیم.

مردم هم براساس معیاری که دارند، تشخیص خواهند داد چه خوب و چه بد است. نه اینکه چهره‌ی واقعی خودمان را پشت یک‌سری الفاظ و اصطلاحات پنهان کنیم و یا مطرح شدن خودمان را در پایمال کردن حق طرف مقابل یا موفقیتهای مدیران گذشته جستوجو کنیم. این پسندیده‌ی جامعه‌ی اسلامی نیست و به هر میزان که شکل قبیح ماجرا در جامعه‌ی ما اتفاق بیفتد، نتیجه‌ی تأثیرپذیری از سبکِ رفتارِ سیاسی جامعه‌ی غربی است./ پایان

و اما سبک زندگی…

صورت زندگی کنونی ما تنها شکل ممکن و موجود برای زندگی نیست. برخی از بخش‌هایی که ما آن را جزء ضروریات زندگی خود می‌دانیم، در گذشته‌ای نه چندان دور اصلاً وجود نداشته است.

گمان نمی‌رود کسی ادعا کند که سبک زندگی کنونی ما بهترین است و همه می‌دانند که اشکالاتی در صورت زندگی کنونی ما هست که با برطرف کردنشان، معضلات فراوانی حل خواهد شد و نیز جای برخی بخش‌ها در زندگی ما خالی است که بودنش زندگی ما را بسیار بهتر می‌کند.

اما ماجرا به این سادگی نیست. بودن و نبودن یک جزء یا بخش در زندگی به عالَمی بر می‌گردد که ما برای خود ساخته‌ایم. تعاریف بنیادی جامعه از سعادت و انسان، و تلقی بشر از مبدأ و مقصد، و تصمیم‌های جمعی هر اجتماع در این دوره از حیات، مجموعه‌ای از امکان‌ها و لاامکان‌ها ایجاد کرده است که به ما اجازه نمی‌دهد به‌راحتی به هر انتخابی دست بزنیم.

با این وجود، آیا ما سودای تغییر سبک کنونی زندگی خود را در سر می‌پرورانیم؟ آیا زندگی کنونی ما نیازمند تغییر است؟ آیا اساساً می‌توان به شکل دیگری زندگی کرد؟ آیا به این فکر می‌کنیم که در پس هر یک از اجزای شیوه‌ی زندگی ما، چه چیزی نهان است؟

در عالَمی که رو به جانب حق دارد، سبک زندگی چه شکلی به خود خواهد گرفت؟ چه شده است که سبک زندگی، تعیین‌کننده‌ی اخلاق اجتماعی و فرهنگ عمومی شده است؟ سبک زندگی را چه عواملی شکل می‌دهند؟ آیا برگزیدن سبکی خاص در زندگی، بر علم و تفکر و هنر و… جامعه مؤثر است؟