موسسه مطالعات تمدن اسلامی

چرا کوروش، ذوالقرنین نیست؟!

۱٫ در قرآن، آیات ۸۳-۹۸ سوره کهف، خصوصیات و برخی ویژگیهای ذوالقرنین را بیان کرده. از جمله مهمترین این ویژگیها: یکتاپرستی و انصاف و مروت ذوالقرنین.

حال آنکه، هیچ کتاب و سند تاریخی، بر «یکتاپرستی» کوروش گواهی نمی دهد و برعکس کتیبه ها خصوصا کتیبه فتح بابل (بعنوان مهمترین سند تاریخی) نشان میدهد کوروش بت_پرست بوده و طبق گفته های خودش، بتهای مردوک و بعل و نبو را می پرستیده!

همین یک مورد برای اثبات واهی بودن ادعای ذوالقرنین بودن کوروش، کفایت می کند.

تمام اشارات قرآن از ذوالقرنین در هاله ای از ابهام قرار دارد و حتی مشخص نیست، که وقایع گفته شده درباره او زمینی است یا فرازمینی! ، چنانکه در آیات دیگری، سخن از بازگشت یاجوج و ماجوج در آستانه قیامت می شود. (همان اقوامی که ذوالقرنین راه آنها را سد کرده). بازگشتی که احتمال زیاد از زمین نیست.

قرآن برای ذوالقرنین اشاره به #لشکر ندارد، بلکه همه جا از ضمیر مفرد برای او استفاده کرده است.

قرآن ذوالقرنین را منصف و بارحم معرفی می کند، حال آنکه منابع متعدد تاریخی از تجاوز و قتل عام های کوروش علیه مردم سرزمین های مختلف، سخن گفته اند و ادعای رحم و مروت و دادگری کوروش، توهم و گزافه ای بیشتر نیست.

۲٫ در مورد شخصیت ذوالقرنین و هویت آن، تاکنون احتمالات متعددی مطرح شده. ولی هیچ یک از مفسران قرآن (غیرمعاصر)،کوچکترین اشاره ای به تطابق کوروش و ذوالقرنین نکرده اند.

از بین مفسران معاصر، ابتدا سرسید احمد خان هندی (مفسر مادی گرا که از انگلیسیها، لقب سر گرفت) و سپس ابوالکلام آزاد هندی، (وزیر فرهنگ هند و دارای رابطه نزدیک با انگلیسی ها) شباهت کوروش با ذوالقرنین را مطرح کردند.
از بین مفسران، علامه طباطبایی تنها مطالب و استدلالات وی را ذیل آیه نقل کرده و نظری “ظنی و نه یقینی” در این خصوص داشته است. ایشان همچنین احتمال میدهد، ذوالقرنین شخصی از بین اعراب بوده. (المیزان، ۱۴۱۷ ج ۱۳، ص ۳۸۶)
توجه کنید که این موضوع، پیش از اکتشافات باستانی بیان شده و بعدا با مخالفت و روشنگری متفکرانی چون “شهید مطهری” ابطال شده است. علامه مطهری کوروش را فاتحی می داند که با آزاد کردن بتخانه ها، مردم را در بیخبری نگاه داشته! (کتاب آینده انقلاب اسلامی)

سایر مفسران و مراجع معاصر از جمله آیت الله صافی گلپایگانی، آیت الله شاهرودی، آیت الله روحانی و.. نیز تطابق کوروش را ذوالقرنین را صراحتا رد کرده اند.

۳٫ ادعای ابوالکلام تناقضات عجیبی دارد. از جمله:
از پایه های تئوری ابوالکلام، خواب های دانیال و اشعیا و.. درباره قوچ دوشاخ ! در کتب یهودی و مجسمه انسان بالدار دو شاخ در پاسارگاد است. حال آنکه،
اولا خوابهای منسوب به دانیال نبی و اشعیا اغلب ساختگی و جعلهای یهود است.

و ثانیا هیچگونه مجسمه ای از کوروش بر جای نمانده. تندیس انسان بالدار، تندیس یک بت است، بت بعل، و نه تندیس کوروش! (والتر هینتس، داریوش و ایرانیان، ترجمه پرویز رجبی، ۱۳۹۲، ص۱۱۶)
و ثالثا تاج بالای سر این تندیس، شاخ نیست، تاجی است مصری، که بر دو مار پیچان استوار شده، و هیچگونه بستگی و رابطه ای با دو “شاخ قوچ ” ندارد. که در بسیاری از مجسمه های فراعنه مصر و دیگر شاهان جهان دیده می شود. (زندگی و جهانداری کوروش، شاپور شهبازی، ص ۲۵۱ تا ۲۵۶)
همچنین برخی باستان شناسان معتقدند پاسارگاد نه بنایی قدیمی، که بنایی جدید الاحداث است!

ابوالکلام حتی در معنی لغت ذی القرنین اشتباه کرده. او «قرن» را «شاخ» معرفی کرده در حالیکه در هیچ جای قرآن، «قرن» یا «قرون» به شاخ معنی نشده بلکه «قوم» و «امت» معنی می دهد. (راغب اصفهانی، مفردات الفاظ قرآن‏، ۱۳۷۴٫ ج ۳ ص ۱۷۵-۱۷۶)

ضمنا برخلاف تصور برخی، در هیچ جای تورات، کورش با صفت ذوقرانیم خطاب نشده! و اصلاً چنین واژه‌ای (با این شکل) در تورات وجود ندارد.

۴٫ طبق روایات، ذوالقرنین اصلا پادشاه نبوده! حضرت علی(ع) صریحا بیان فرموده اند: ذوالقرنین نه پادشاه بوده و نه پیامبر! (فیض کاشانی، الاصفی،، ج۲، ص۷۲۶؛ بحرانی، البرهان، ۱۴۱۶ق، ج۳، ص۶۵۹ )
و اینکه برخی در پیدا کردن شخصیت ذوالقرنین دنبال شاهان هستند، عجیب است!

۵٫ اسطوره پردازی از کوروش، پدیده ای معاصر و حاصل کار اتاق فکرهای یهودی، برای محو شخصیتهای #اسلامی است. کوروش نزد ایرانیان، نه تنها مقدس نبوده، بلکه سکوت اغلب منابع ایرانی در توصیف او، نشان می دهد ایرانیان او را شخصیتی ناچیز و معمولی می دانستند. همچون سایر شاهان ایران.

فلسفه تاریخ شیعه

۱٫ درآمدی بر فلسفه تاریخ شیعی و جریان‌شناسی حق و باطل
حجت الاسلام والمسلمین سید محمد مهدی میرباقری
قسمت اول

۱- تعریف فلسفه تاریخ
س: بحث از آینده جهان یکی از مباحث اصلی مطرح در فلسفه تاریخ است. متأسفانه در حوزه معارف اسلامی به ‏طور عام، و در معارف شیعی به طور خاص، کمتر به فلسفه تاریخ پرداخته شده و از موضوعات مختلفی که در فلسفه تاریخ مطرح است کمتر سخن رفته است. به بیان دیگر تلاش چندانی در زمینه استخراج و استنباط دیدگاه اسلام در زمینه آینده تاریخ، عوامل مؤثر بر تغییر جوامع، نقش انسان در آینده تاریخ و دیگر مباحث مطرح در فلسفه تاریخ از مجموعه آیات و روایاتی که در این زمینه‏ها وارد شده، صورت نگرفته است. از این رو در ابتدای گفت‏وگو، در زمینه انسان واپسین و جهان آینده در فلسفه تاریخ شیعی، نکات اساسی را که در زمینه تعریف فلسفه تاریخ و تفاوت نگاه فلسفه تاریخی شیعه با نگاه فلسفه تاریخی سایر مکاتب وجود دارد یادآور شوید.

ج: فلسفه تاریخ، علمی نظری است که به تحلیل و تعلیل تاریخ به مثابه کلیتی فراگیر و منسجم و مبتنی بر روابط قاعده‏مند می‏پردازد؛ به گونه‏ای که نتایج آن معطوف به کارکردهای عینی است و در آن سؤالاتی همانند علل پیدایش و تکامل تاریخ و مراحل آن، آغاز تاریخ و فرجام آن، نقش خالقیت و ربوبیت الهی و نیز اراده‏های انسانی در پیدایش و تحولات تاریخی، جبهه‏بندی و مرزبندی‏های اصلی و فراگیر درون تاریخ و عوامل و ریشه‏های آن و… مورد بحث و بررسی قرار گرفته و پاسخ می‏یابند.

۱/۱ ـ محوریت خالقیت و ربوبیت خداوند در تحلیل تاریخ
در بررسی فلسفه تاریخ اسلامی، پنج نکته اساسی را باید مورد توجه قرار داد. اولین نکته این‏که، فلسفه تاریخ اسلامی براساس اعتقاد به حاکمیت اراده و مشیت حق بر کل تاریخ بنا شده است. در یک نگاه کلان می‏توان اندیشه‏های فلسفه تاریخی را به دو گروه کلی تقسیم کرد. برخی اندیشه‏های فلسفه تاریخی، جریان حرکت تاریخ را با صرف‏نظر از حاکمیت اراده و مشیت خداوند متعال تحلیل و برخی دیگر جریان حرکت تاریخ را براساس حاکمیت اراده خداوند متعال تفسیر می‏کنند. طبیعی است که اندیشه‏های دینی، به ویژه تفکر اسلامی و شیعی، عالم را بر محور حاکمیت حضرت حق بر کل خلقت، تفسیر می‏کنند و همانطور که همه عالم را ناشی از اراده، مشیت و اوصاف جمال و جلال الهی می‏دانند، معتقدند که آغاز و انجام عالم و تاریخ هم سراسر آیات عظمت الهی و مسیر تحقق اراده الهی است. براساس این نگاه، حرکت تاریخ باید براساس خالقیت و ربوبیّت خدای متعال تفسیر شود؛ یعنی خدای متعال هم خالق کل هستی، از جمله بشریت و جریان تکامل تاریخی اوست و هم براساس ربوبیت خود عهده‏دار سرپرستی و تکامل تاریخ بشری است؛ چنانکه قرآن می‏فرماید: «ربنّا الذی أعطی کلّ شی‏ء خلقه ثمّ هدی».[۱] ربوبیت الهی عهده‏دار تکامل و هدایت انسان به سمت کمال است. بنابراین، نه تاریخ جلوه‏ای از جلوات ماده و برآمده از ذات ماده است و نه جبر تاریخی بر پیشرفت و تکامل تاریخ حاکم می¬باشد، بلکه خلقت عالم و تاریخ ناشی از خالقیت حضرت حق و تکامل آن ناشی از ربوبیت الهی است.

۱/۲ ـ تکاملی بودن برآیند همه حرکت¬های تاریخی
نکته دوم این‏که براساس فلسفه تاریخ اسلامی حرکت عالم رو به سوی کمال است. اگر ما پذیرفتیم که حکمت و ربوبیت حضرت حق بر حرکت تاریخ حاکم است باید بپذیریم که حرکت کل تاریخ باید به سوی تکامل باشد. یعنی نمی‏شود که برآیند حرکت کل عالم، حرکت نزولی باشد، بلکه باید حرکت رو به کمال باشد تا با حکمت سازگار باشد. نظریه فلسفه تاریخ اسلامی همانطور که به خالقیت و ربوبیت حضرت حق، متکی است به نظریه معاد هم متکی است؛ یعنی حرکت کلی عالم را به سمت قرب به سوی خدای متعال تفسیر می‏کند و معتقد است که در یک مرحله از حرکت تاریخ، حادثه عظیم معاد و بازگشت کلی همه انسانها به سوی خداوند متعال اتفاق می‏افتد. البته این بازگشت همراه با حوادث متعددی در کل عالم خلقت خواهد بود.
ما سیر کلی تاریخ را رو به کمال می‏دانیم؛ و از آنجا که کمال، چیزی جز قرب به سوی خداوند متعال و گسترش عبودیت نیست، حرکت کلی عالم در پایان خود، به توسعه پرستش خداوند متعال و کمال عبودیت و بندگی ختم می‏شود.

فِرق تصوف

فِرق تصوف

از همان آغاز به علل مختلف، سیر و سلوک عرفانی با شیوه ها و روشهای گوناگون انجام پذیرفته است که این شیوه ها و سلیقه ها به عنوان طریقت یا سلسله، شناخته شده اند، که به سلسله های مهم عرفان و تصوف اسلامی ذیلا اشاره ای می کنیم:

سلسله قادریه: منسوب به عبد القادر گیلانی(متوفی ۵۶۲ ه.) ملقب به قطب الاعظم. پیروان این مکتب وحدت وجودی هستند. و به محبت و خدمت شهرت دارند. اگرچه در اصل از بین حنابله برخاسته اند، اما تا حدود زیادی اهل تسامح و مسامحه بودند. در این طریقت به حفظ سنت و شعائر تاکید می شود و این طریقت در سراسر بلاد اسلامی منتشر شده است.(۱) سلسله رفاعیه: منسوب به ابو العباس سیدی احمد رفاعی بصری(متوفی ۵۷۸) است که سلسله شیوخ آن به معروف کرخی می رسد. پیروان این طریقت جهانگرد و خانه به دوش و در کار ریاضت و تربیت و ترتیب ذکر، تندروتر از قادریه اند. (۲)

سلسله بدویه: منسوب است به سیدی احمد البدوی(متوفی ۶۷۵) که آنان را احمدیه نیز می نامند. سلسله بدوی در مصر انتشار زیادی پیدا کرد. در یکی از جنگهای صلیبی که سن لوئی به مصر حمله کرد پیروان این سلسله مسلمین را به جنگ با مسیحیان تشویق می کردند. اما بی بند و باری و میگساری آنها بعدها از اسباب عدم توجه عامه مسلمین به آنها شد.(۳)

سلسله سهروردیه: منسوب به شهاب الدین عمر بن عبد الله سهروردی(متوفی ۶۳۲ ه.) است که در تصوف طریقه ای معتدل داشت. وی عمل به فرایض دین را مقدمه وصول به حقیقت می شمرد. سلسله های جلالیه، جمالیه، زینبیه، خلوتیه و شعبه های متعدد و مختلف آن در آسیای صغیر، روشنیه در افغانستان از طریق سهروردیه نشات یافته اند. زکریای مولتانی، این طریقت را در هند رواج داد و پیروانی یافت. (۴).

سلسله شاذلیه: منسوب به ابو الحسن شاذلی(متوفی ۶۵۶ ه.) است. رعایت پنج اصل خوف ظاهری و باطنی، پیروی از سنت، عدم اعتنا به خلق، تسلیم و رضا، توکل در شادی و محنت، پایه اعتقادی این طریقت است. این سلسله در مصر و مغرب و بلاد عثمانی قدیم اعتبار تمام را کسب کرده است. سلسله های: جوهریه، وفائیه، مکیه، هاشمیه، عفیفیه، و قاسمیه، خواتریه در مصر و سلسله هایی مثل شیخیه، ناصریه، حبیبیه، و یوسفیه در مغرب، از آن منشعب شده اند.(۵)

سلسله نقشبندیه: منسوب به خواجه بهاء الدین محمد نقشبند(متوفی ۷۹۲ ه.). نقش بندیه خود شاخه یی بوده اند منشعب از سلسله خواجگان که منسوب بوده است به خواجه احمد عطاسیوی معروف به حضرت ترکستان. بعدها این سلسله در هند، مخصوصا در دوره اقتدار مغول هند، نفوذ داشت. پیروان این طریقت در آغاز، طرفدار زهد و فقر و سادگی بودند و اندیشه وحدت وجودی داشتند، اما بعدها برخی از آنان به مدح گویی و مال اندوزی روی آوردند.(۶)

سلسله چشتیه: این سلسله را معین الدین چشتی(۶۳۳) به وجود آورد. که شیخ فرید الدین شکر گنج(متوفی ۶۷۰ ه.) و شیخ نظام الدین اولیاء (متوفی ۷۲۵ ه.) از اخلاف وی هستند.(۷)

سلسله شطاریه: منسوب به عبد الله شطار(متوفی بین ۸۱۸ و ۸۳۲ ه.) است سخنان او یادآور سخنان بایزید و حلاج است. این طریقه در سوماترا و جاوه نیز پیروانی دارد.(۸)

سلسله مولویه: منسوب به جلال الدین محمد بلخی رومی معروف به مولوی(متوفی ۶۷۲) که دو فرقه پوست نشینان و ارشادیه از آن برخاسته اند. پیروان این طریقت، معتقد به وحدت وجود هستند و توجه به وجد و سماع، قول و ترانه از مختصات این طریقت است. مولویه در عهد دولت عثمانی ها کسب نفوذ کردند و بعد از روی کار آمدن جمهوری ترکیه نفوذ خود را از دست دادند و اکنون فقط در حلب و بعضی بلاد کوچک باقی ماندند. (۹)

سلسله بکتاشیه: منسوب به حاجی بکتاش ولی(متوفی ۷۳۸ ه.) این طریقت در حدود قرن هشتم هجری پیدا شد و در ترکیه در روزگار سلاطین عثمانی رواج یافت. در آداب و عقاید این فرقه، هم صبغه تشیع است و هم نوعی گرایش به تاویل و مسامحه. بعضی آداب و رسوم هم از تاثیر و تقلید نصارا در بین آنها رواج یافته است. کلاه سفید، احترام به ادیان، مبارزه با ظلم، از خصوصیات آنان است.(۱۰)

سلسله نعمت اللهیه: منسوب به شاه نعمت الله ولی(متوفی ۸۳۵ ه.) عقیده به وحدت وجود افراطی از مختصات این طریقت است. چند طریقه از این سلسله منشعب شده است که در ایران پیروانی دارد.

سلسله ذهبیه: منسوب به میر عبد الله برزش آبادی که طریقه او از طریقت کبرویه جدا شده است و تا حدی رنگ غلو دارد و مانند سلسله نعمت اللهیه به تشیع منسوب است.

پی نوشت ها:

۱ – ارزش میراث صوفیه، ص ۹۸ به بعد و طرائق الحقایق، ج ۳٫

۲ – پیشین.

۳ – پیشین.

۴ – پیشین.

۵ – پیشین.

۶ – پیشین.

۷ – پیشین.

۸ – پیشین.

۹ – پیشین.

۱۰ – پیشین.