آیت الله میرباقری

تبیین حقیقت توحید و شرک مجسم در دستگاه ولایت حق و باطل(۲)

قسمت دوم

انذارها و تبشیرهای قرآن بر دو جریان ولایت

خلاصه اینکه اگر ما به توحید و تبری از شرک دعوت شده­ایم، منظور از توحید نبی اکرم(ص) و محیط ولایت‌شان است؛ و شرک نیز جریان اولیاء طاغوت و ابلیس و محیط ولایت آنهاست. آیات جلسه قبل از جمله آیه اول سوره مبارکه هود که فرمود: «الر کِتابٌ أُحْکِمَتْ آیاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَکیمٍ خَبیرٍ * أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللَّهَ إِنَّنی‏ لَکُمْ مِنْهُ نَذیرٌ وَ بَشیرٌ» بیان می­کند که همه انذار‌های قرآن به همان «أَلاَّ تَعْبُدُوا» برمی‌گردد و همه بشارت‌ها هم به «إِلاَّ اللَّهَ» برمی‌گردد؛ لکن منظور از «أَلاَّ تَعْبُدُوا» معنایش این است که از ولایت اولیاء طاغوت و آن محیط مطلقاً تبری بجویید و وارد وادی آنها نشوید. فراز نورانی «إِلاَّ اللَّهَ» یعنی عبادتِ خدا کنید لکن منظور تولی به معصوم و دنبال ایشان حرکت کردن است.

همه انذار‌ها و بشارت‌های قرآن به انذار از ولایت اولیاء طاغوت و ائمه نار از همه شئونش برمی‌گردد. و نیز بشارت­های قرآن نیز در واقع به ولایت معصوم است که البته از همین دنیا هم شروع می‌شود؛ آنهایی که وارد محیط این ولایت می‌شوند، بشارت داده شده که وارد خیرات شده­اند؛ فرمود: «إِنَّ الْأَبْرارَ لَفی‏ نَعیمٍ‏ وَ إِنَّ الْفُجَّارَ لَفی‏ جَحیمٍ‏»(انفطار/۱۳-۱۴) در قیامت هم جریان همین است. در مورد جهنم حضرت فرمودند: «وَ وَلَایهُ عَدُوِّ آلِ مُحَمَّدٍ هِی‏ النَّارُ»(۱۷) و نیز در مورد بهشت در روایات بیان شده است که مقامات جنت فرع بر امام است و لذا همه بشارت‌های قرآن مقامی از مقامات وجودی امام است. مثلا مقام رضوان بالاترین مقامی است که قرآن برای مومنین، بشارت می‌دهد و در زیارت جامعه کبیره می­خوانیم: «بِکُمْ‏ یسْلَکُ‏ إِلَى‏ الرِّضْوَانِ‏». البته اینکه رضوان خود حضرات معصومین(ع) چیست در فهم ما نمی­گنجد. مثلا وقتی می­فرماید: «یا أَیتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ * ارْجِعی‏ إِلى‏ رَبِّکِ راضِیهً مَرْضِیهً»(فجر/۲۷-۲۸) اما برای ما، محیط رضوان، محیط ولایت امام است.

بنابراین معنای کفر و ایمان صرف یک گزاره نیست بلکه نفس ­الامر و حقیقتی دارد. حقیقت توحید ایمان و اعتقاد معصوم است و ما فرع این ایمان می­شویم. در حدیث نورانی «سلسله الذهب» اشاره شده است که: «لَا إِلَهَ‏ إِلَّا اللَّهُ‏ حِصْنِی‏ فَمَنْ‏ دَخَلَ حِصْنِی أَمِنَ مِنْ عَذَابِی»(۱۸) در این حدیث کلمه «لَا إِلَهَ‏ إِلَّا اللَّهُ» فقط لفظ نیست؛ اگر لفظ بود که دخول و ورود به آن معنا نداشت. کلمه «لَا إِلَهَ‏ إِلَّا اللَّهُ»، یک وادی و حصن‌ است که انسان می‌تواند وارد آن بشود، این کلمه همان کلمه طیبه­ای است که در آیه مذکور به شجره تشبیه شده است. وادی «لَا إِلَهَ‏ إِلَّا اللَّهُ» همان محیط ولایت نبی اکرم(ص) و اهل بیت(ع) است؛ اگر کسی وارد این محیط شود در واقع وارد وادی حصن شده­است و معنای «بِشُرُوطِهَا وَ أَنَا مِنْ شُرُوطِهَا» که در ذیل روایت آمده است هم همین است.

تبیین توحید و شرک در آیات نور و ظلمات

همین مطلب باز به تقریر دیگری در آیه ظلمات و نور بیان شده است. در آیه نور، جریان هدایت الهی و وحی و توحید، بیان شده است که فرمود: «الله نُورُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاهٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَهٍ الزُّجَاجَهُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّی یوقَدُ مِن شَجَرَهٍ مُّبَارَکَهٍ زَیتُونَهٍ لَّا شَرْقِیهٍ وَ لَا غَرْبِیهٍ یکَادُ زَیتُهَا یضِیءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُّورٌ عَلَى نُورٍ یهْدِی اللَّـهُ لِنُورِهِ مَن یشَاءُ وَ یضْرِبُ اللَّـهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَ اللَّـهُ بِکُلِّ شَیءٍ عَلِیمٌ»(نور/۳۵). در آیه، حداقل چهار مرحله، مورد توجه است. مرحله اول «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» است که داستان خلقت عالم نیست؛ بلکه جریان هدایت خدای متعال در عالم است لذا در روایت هم فرمودند: «هُدَى مَنْ فِی السَّمَاءِ وَ هُدَى مَنْ فِی الْأَرْضِ»(۱۹) معنای آیه این نیست که «الله» وجودِ آسمان و زمین باشد. لذا همه عوالم با نور الهی هدایت می‌شوند و هدایت به سمت توحید و مقامات، با نور الهی است.

این نور الهی که همه عوالم با او هدایت می‌شوند متمثِّلِ در یک مَثَلی است که این مَثَل یک چراغدان است که جزئیاتی را از ظرف و روغن و… آن در آیه بیان شده است. این تفصیلات جریان هدایت در واقع مرحله دوم جریان هدایت است که همه عوالم به این نور روشن می­شوند. اما مرحله سوم این است که همین نور متمثل شده، بشکل «نور علی نور» است. و در مرحله بعد این نور می­شود: «فِی بُیوتٍ أَذِنَ اللَّـهُ أَن تُرْفَعَ وَ یذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ یسَبِّحُ لَهُ فِیهَا بِالْغُدُوِّ وَ الْآصَالِ * رِجالٌ لا تُلْهیهِمْ تِجارَهٌ وَ لا بَیعٌ عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ وَ إِقامِ الصَّلاهِ وَ إیتاءِ الزَّکاهِ»(نور/۳۶-۳۷). این نور در خانه‌هایی که اجازه ذکر و رفعت در آن خانه‌ها داده شده وارد می­شود. بیرون آن خانه‌ها، نه اجازه ذکر است، نه اجازه رفعت؛ بیرون آن خانه‌ها، نمازش هم غفلت است؛ اما در این خانه‌ها، خوابش هم ذکر است.

این چهار مرحله تنزل جریان هدایت الهی است؛ از تمثل نور الهی در وجود مقدس نبی اکرم و تجلی نور نبی اکرم در عوالم، مِثل یک چراغدان تا تنزل نور نبی اکرم در بیوت می­باشد. جریان هدایت الهی که همه کائنات با او هدایت می‌شوند، این است. بروشنی این آیه به حضرات معصومین(ع) تفسیر شده است. مَثَل نور، نبی اکرم‌اند و مشکات نور، قلب نبی اکرم یا وجود حضرت زهرا است. مصباح، حسنین‌اند. زجاجه، حضرت زهرا(س) است؛ همچنین در روایت بیان شده است که: «نُورٌ عَلى‏ نُورٍ» منظور امامی بعد از امام دیگر است.(۲۰)

لذا شروع هدایت، از ورود به بیت النور است و اگر انسان، وارد بیت النور نشد؛ بیرون این بیت النور، جای ذکر و رفعت نیست. با ریاضت و زحمت کشیدن و اینها نمی‌شود. اگر باب این بیوت بسته شد، دیگر با ریاضت و ذکر گفتن و نمازِ شش ماهه خواندن و اینها، چیزی حل نمی‌شود. دو رکعتش را ابلیس خوانده چهار هزار سال طول کشیده­است؛ اما اگر در این خانه‌ها رفتید، همه‌ چیز حتی خواب انسان در آنجا ذکر است.

خدای متعال برای هدایت، یک چنین جریانی را قرار داده که در زیارت جامعه کبیره هم به همین اشاره شده است. در ابتدا بیان شده است که: «أَنَّ أَرْوَاحَکُمْ وَ نُورَکُمْ وَ طِینَتَکُمْ وَاحِدَهٌ طَابَتْ‏ وَ طَهُرَتْ‏ بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ‏» در مرحله بعد بیان می‌شود:‌ «خَلَقَکُمُ اللَّهُ أَنْوَاراً فَجَعَلَکُمْ بِعَرْشِهِ مُحْدِقِینَ» که مرحله ارتباط عالم ملائکه با امام است؛ و در مرتبه آخر بیان می­شود: «حَتَّى مَنَّ عَلَینَا بِکُمْ فَجَعَلَکُمْ‏ فِی بُیوتٍ» لذا جریان هدایت که در قالب چراغدانی تجلی می کند در بیوت وارد می­شود و ما می‌توانیم وارد این بیوت بشویم و بعد از آن است که اجازه رفعت داریم. سیر تا عوالم نور از این بیوت شروع می‌شود؛ باید آن مشکات نور را طی کنیم تا به مَثَل نور برسیم.

محیط ظلمات و راه خروج از آن

اما جریان مقابل محیط ظلمات است که قرآن می­فرماید: «أَوْ کَظُلُماتٍ فی‏ بَحْرٍ لُجِّی یغْشاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحابٌ ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ إِذا أَخْرَجَ یدَهُ لَمْ یکَدْ یراها وَ مَنْ لَمْ یجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ»(نور/۴۰). روایات ذیل این آیه بیان می­کند: «أَوْ کَظُلُماتٍ‏ قَالَ الْأَوَّلُ وَ صَاحِبُهُ یغْشاهُ‏ مَوْجٌ الثَّالِثُ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ ظُلُمَاتٌ الثَّانِی بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ مُعَاوِیهُ لَعَنَهُ اللَّهُ وَ فِتَنُ بَنِی أُمَیه إِذا أَخْرَجَ یدَهُ‏ الْمُؤْمِنُ فِی ظُلْمَهِ فِتْنَتِهِمْ لَمْ یکَدْ یراها وَ مَنْ لَمْ یجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً وَ مَنْ لَمْ یجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً إِمَاماً مِنْ‏ وُلْدِ فَاطِمَهَ علیها السلام فَما لَهُ مِنْ نُورٍ إِمَامٍ یوْمَ الْقِیامَهِ‏»(۲۱) یعنی جریان ظلمات با آن افراد آغاز شده و در ادامه معاویه و فتن بنی امیه است که تعبیر شده است «ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ». در مقابل آن چراغدان نور که عوالم را نورانی می‌کند؛ این حجب ظلمانی است. در این روایت بیان می­کند که مومنی که سرشتش نورانی است و به امام خودش متصل است، باز در این ظلمات گرفتار است الا اینکه خدای متعال برای نوری قرار دهد. لذا بیان شده اگر خداوند برای کسی چراغی روشن نکند تا قیامت باید در ظلمات بماند.

پس قرآن دو جریان را توضیح می‌دهد. یکی جریان هدایت الهی است در قالب مَثَل نور که وجود مقدس نبی اکرم است و تجلیات ایشان در عوالم، تنزلات ایشان در عوالم تا بیوت. یکی هم جریان ظلمات که «ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ» است و فراگیر می‌شود، به گونه­ای که مومن را هم در تاریکی می‌برد؛ راه نجات از این ظلمت هم امام است و الا این ظلمت، تا قیامت هست. یعنی فقط محدود به دنیا نیست. حجب ظلمانی و عوالم نور همان وادی توحید و وادی کفر و شرک است. این وادی کفر و شرک که «ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ» و «بَحْرٍ لُجِّی» است، محیط ولایت ائمه جور است که به فرموده احادیث الاول و الثانی و الثالث و بنی امیه و… هستند. این محیط ظلمات و کفر است و در مقابل ولایت اولیای الهی، محیط توحید و هدایت و نور است.

تبیین توحید و شرک در آیات مسیر لقاءالله

از آیات دیگری که توضیح دو جریان توحید و شرک و تجسد آنها در عالم مهم است، آیات پایانی سوره مبارکه کهف است. در این آیات ابتدا فرموده: «قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یوحى‏ إِلَی أَنَّما إِلهُکُمْ إِلهٌ واحِدٌ»(کهف/۱۱۰) این پیغمبر خدا در قالب بشر نازل شده و لباس بشر پوشیده ولی صاحب وحی است آن هم آن وحی مخصوص پیامبر، نه وحی بقیه انبیاء. «وَ ما کانَ لِبَشَرٍ أَنْ یکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلاَّ وَحْیاً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ أَوْ یرْسِلَ رَسُولاً فَیوحِی بِإِذْنِهِ ما یشاءُ * وَ کَذَلِکَ أَوْحَینَا إِلَیکَ رُوحًا مِّنْ أَمْرِنَا مَا کُنتَ تَدْرِی مَا الْکِتَابُ وَ لَا الْإِیمَانُ و لَـکِن جَعَلْنَاهُ نُورًا نَّهْدِی بِهِ مَن نَّشَاءُ مِنْ عِبَادِنَا وَ إِنَّکَ لَتَهْدِی إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ»(شوری/۵۱-۵۲). وحی به پیامبر نه «مِنْ وَراءِ حِجابٍ» است، نه واسطه‌ای در کار است. خدای متعال می­فرماید با شما تکلم کردیم و حجابی هم در کار نبود، بلکه از جنس وحی بود. و آن کلمه­ای هم که به حضرت ایحاء شد کلمه روح است که همه حقایق ایمان و هدایت در او است؛ یعنی آن چیزی که به پیامبر داده شده، نوری است که وسیله هدایت همه است. لذا در آیه سوره کهف می­فرماید آنچه به پیامبر وحی شده توحید است «أَنَّما إِلهُکُمْ إِلهٌ واحِدٌ».

در ادامه می­فرماید: «فَمَن کَانَ یرْجُو لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْیعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَ لَا یشْرِکْ بِعِبَادَهِ رَبِّهِ أَحَدًا» یعنی حضرت بیان می­کنند به من حقیقت توحید، ایحاء شده و من می‌توانم همه‌ شما را در وادی توحید ببرم و موحد کنم و سر سفره بنشانم. اگر کسی امیدوار شد، و خواست دنبال من بیاید تا با من به توحید و لقاء رب برسد، یک عمل صالحی باید انجام بدهد. نکره، اینجا برای تعظیم است. تنوین، تنوینِ تعظیم است. پس باید یک عمل صالحی انجام بدهد و اخلاص در عبادت داشته باشد. طبق روایات اخلاص در عبادت یعنی ریا در آن نباشد، حتی ریا مخفی هم نباشد. همان روایاتی که می‌گوید راه رفتن مورچه سیاه در شب سیاه بر سنگ تاریک، اثری دارد؛ ریا، گاهی از او مخفی‌تر است. اگر می‌خواهید به لقاء الله برسید، می‌خواهید من دستان‌تان را بگیرم، آن توحیدی که من دعوت می‌کنم این است که باید به اخلاص محض برسید و این اندازه هم غیر، در وجودتان نباشد. اگر این گونه شدید، به لقاء الله می‌رسید.

روایت مخصوصی ذیل این آیه نقل شده­است که حضرت فرمودند: «لا یشْرِکْ‏ بِعِبادَهِ رَبِّهِ‏ أَحَداً قَالَ لَا یتَّخِذْ مَعَ وَلَایهِ آلِ مُحَمَّدِ وَلَایهَ غَیرِهِمْ وَ وَلَایتُهُمُ‏ الْعَمَلُ‏ الصَّالِحُ»(۲۲) اگر می‌خواهید خالص بشوید، باید اخلاص در ولایت داشته باشید. به هر اندازه که شرک در ولایت داشتید حتی اگر به اندازه یک نگاه کردن باشد از تولی به امیرالمومنین بیرون رفتید، و در ولایت دیگران قرار گرفتید و به همین اندازه مشرک می‌شوید. آن عمل صالح، همین ولایت است. باید اول وارد وادی ولایت بشوید، بعد اخلاص در ولایت داشته باشید تا به حقیقت توحید که مقام لقاء الله است، برسید. موحد شدن یا مشرک شدن از نظر قرآن منوط به توحید و شرک در ولایت است؛ یک شرک مجسّم و یک توحید مجسّم وجود دارد و همه انذارهای قرآن، نسبت به همین شرک و همه بشارت‌های قرآن، نسبت به آن توحید است.

همین­جا نکته­ای را اشاره کنیم که در فضای فکری عرفا نیز حرف­هایی در باب سلوک و رسیدن به مقام لقاء الله بیان شده است. این حرف­ها که وادی­هایی را تعریف کرده و سیری در آنها را بیان می­کنند، با اینکه حرف­های سستی نیست ولی نوعا حجیت ندارد و استنادی برای آنها یافت نمی­شود. اینگونه نیست که آنها مانند فقهاء حرف خود را مستند کنند. ولی نکات خوب در فرمایشات آنها زیاد است.

حقیقت دستور فرار به سمت خدا

با توجه به مباحث بار دیگر آیه‌ای را که در جلسه قبل خواندیم را معنا می‌کنیم. فرمود: «فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ إِنِّی لَکُمْ مِنْهُ نَذیرٌ مُبینٌ‏»(ذاریات/۵۰) این فرار از چیست؟ فرار از ائمه نار به سمت امام معصوم است. بله از گناه و صفات بد هم باید فرار کنیم ولی اصل این شرور خود ائمه نار هستند، چنانچه فرمودند: «عَدُوُّنَا أَصْلُ‏ کُلِ‏ شَرٍّ». باید از کلمه کفر و اولیاء طاغوت فرار کنید زیرا آنها «یخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ» از ابلیس و شیاطین انس و دشمنان و از وادی کفر و ائمه نار، باید به سمت خدا فرار کنید. ولی «فرار الی الله» همان فرار به وادی ولایت امام است. به سمت خدا رفتن، حرکت در وادی توحید و پیوستن به امام و رفتن در بیت النور است. «فَفِرُّوا» یعنی از وادی ظلمات به سمت نور و از ائمه نار به سمت ائمه نور و از جهل به عقل و از ولایت اولیاء طاغوت به ولایت معصوم بروید. آیات مذکور همه بیان می­کنند که از اولیاء طاغوت باید به ائمه پناه برد. اولیاء طاغوت دام پهن کرده­اند تا شما را در ظلمات خودشان ببرند. ظلمات هم این قدر سنگین است که تعبیر قرآن این بود که: «أَوْ کَظُلُماتٍ فی‏ بَحْرٍ لُجِّی» یعنی در دریای عمیقِ موّاجِ پر از گرداب و طوفان که هیچ کس نمی‌تواند در آن دوام بیاورد. و البته واضح شد که فرار به سمت امام همان فرار به سمت خداست نه اینکه چیزی در عرض خدا باشد.

و اینکه در ادامه این فرار فرمود: «وَ لا تَجْعَلُوا مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ» تفسیر آیه قبل است. این آلهه­ها همان هایی هستند که باید از آنها به سمت خدا فرار کرد. آلهه اصلی چوب و سنگ نیستند بلکه همان ائمه نارند. اینها هستند که ما را به سمت چوپ و سنگ می‌کشند و چوب و سنگ را اگر از بین بردید، یک بت دیگر برایتان می‌تراشند. و اگر فرمود «مع الله» منظور در کنار امام حق است. البته این تفسیر باطنی است.

در روایتی از امیرالمومنین علیه السلام نقل شده که حضرت فرمود: «نَزَلَ‏ الْقُرْآنُ‏ أَثْلَاثاً ثُلُثٌ فِینَا وَ فِی عَدُوِّنَا وَ ثُلُثٌ سُنَنٌ وَ أَمْثَالٌ وَ ثُلُثٌ فَرَائِضُ وَ أَحْکَامٌ»(۲۳) قرآن، سه بخش است؛ ثلث آن در مورد ما و ثلث آن در مورد دشمن ماست. همه آن جا‌یی که دعوت به توحید می‌شود، دعوت به امام است. بحث بهشت، بحث امام است؛ بحث خیرات، بحث امام است و اصلاً همه بشارت‌های قرآن، بحث امام است. آن جایی که انذار داده می‌شود از جهنم و کفر و شرک و اولیاء طاغوت، همه‌اش دشمنان آنها است. جهنم، همان است؛ صفات رذیله، همان است؛ همه درکات، همان جا است. احکام هم یعنی مناسک ولایت امام که باید به آن تمسک کرد. همه قرآن، همین است. لذا در حدیثی حضرت فرمود: «إِنَّ اللَّهَ جَعَلَ وَلَایتَنَا أَهْلَ الْبَیتِ قُطْبَ‏ الْقُرْآنِ‏ وَ قُطْبَ جَمِیعِ الْکُتُبِ»(۲۴) و یا در روایت دیگری حضرت فرمودند کل قرآن در باء بسم الله است و من آن نقطه تحت الباء هستم «أنا النقطه التی تحت الباء المبسوطه»(۲۵)

لذا خلاصه بحث اینکه همه حوزه‌های اختیار انسان که حوزه مسئولیت او است، اعم از حوزه‌های ظاهری و باطنی و حوزه خصوصی و زندگی اجتماعی و تاریخی انسان، باید تحت ولایت امام حق که وادی توحید است قرار بگیرد؛ و از ائمه ضلال که وادی کفر هستند، تبری بجوید و فاصله بگیرد. و الحمد لله رب العالمین. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم….

ایشان در قسمت دوم بحث در ادامه بحث و در خلال سوالات حضار بحث اقامه حق و باطل و فرق آن با اشاعه و اقدام را بحث می کنند که اقامه مرحله جابجا شدن موازین و معیارهاست که معروف و منکر در جامعه محقق شود و گاه جابجایی در آنها نیز رخ می دهد. میزان هرچیزی متناسب با همان فعل است و در محیط فکر و عمل و اخلاق و… میزان هایی هست که اگر بر محور حق تنظیم شود حق اقامه خواهد شود و اگر میزان های جامعه باطل باشد جهت اشتباه را بیان خواهد کرد و اقامه منکر همین نقطه است. ایشان در ادامه بیان می کنند که دستگاه کفر و باطل از ابزارهای خود برای مقابله با جریان حق استفاده می کند و بدنبال جداکردن انسان از امام است و در این بحث به مبانی دموکراسی و حقیقت آن اشاره کرده اند که این پدیده چیزی جز معیار قرار دادن انسان نیست و این معنا را تبیین می کنند و از دست رفتن همه خوبی ها و حقوق عالم را با همین کلمه توضیح می دهند. در پایان نیز به سوالاتی در باب وظائف جوانان در جریان انقلاب اسلامی و نیز اهمیت نهج­البلاغه و روش استفاده از آن و… پاسخ داده­اند.

اخلال دستگاه شیطان در اتصال انسان به امام و راه نجات

سوال: اینکه شعاع نور امام، هم در روح و هم در جسم هست؛ آیا با وجود تغذیه اشتباه و مخصوصاً با ابزار و محصولات و تفکرات غرب و جبهه طاغوت، این جسم باز هم وارد جبهه طاغوت شده و آن عوامل باعث جلوگیری از ورود نور در جسمِ غیر طاهر است یا خیر؟

جواب: بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین و لعنه الله علی اعدائهم اجمعین. باید توجه کنیم که دستگاه شیطان، مانع اتصال ما به امام می‌شود. اصل کار شیطان، همین است. شیطان، بین ما و امام، فاصله می‌اندازد چنانچه قرآن هم از لسان شیطان می­فرماید: «لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَکَ الْمُسْتَقیمَ * ثُمَّ لَآتِینَّهُمْ مِنْ بَینِ أَیدیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَیمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ وَ لا تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شاکِرین»(اعراف/۱۶-۱۷)؛ یعنی چون صراط مستقیم، امام است، من بین اینها و امام، فاصله می‌اندازم و از چهار طرف آنها را محاصره‌ می‌کنم و خواهید دید که نسبت به امام، شاکر نیستند؛ چون من یک کاری می‌کنم که نعمتِ امام را کفران بکنند. تمام تلاش شیطان این است که بین ما و امام، فاصله بیاندازد و موانعی اعم از ظاهری و باطنی ایجاد ‌کند؛ از جمله الگوی پوشاک ما، خوراک ما، اکل ما، شرب ما، همه می‌توانند مانع باشند.

ولی یک نکته اساسی وجود دارد که مومن اگر مومن باشد، اصل وجودش متصل با امام است و اینها نمی‌تواند صدمه اساسی به مومن بزند. گرچه فعلاً به تعبیر روایات در دوران غیبت و حجاب و دورانِ «هُدنه» هستیم؛ و مومن اگر مراعات نکند و بی‌موالاتی بکند، به اندازه‌ای که غفلت می‌کند در حجاب قرار می‌گیرد، ولی اگر توجه داشته باشد، این طور نیست و آن موانع نمی‌تواند مانع مومن شوند؛ البته یک نکته مهم وجود دارد و آن اینکه بالاخره در این ابتلاء و امتحان سنگینی که پیش آمده، یک حجابی بر حقیقت ولایت افتاده و ما در حجاب قرار گرفتیم؛ ولی از این حجاب می‌شود به نحو جزئی عبور کرد و انسان به ظهور جزئی برسد تا دوران ظهور کلی که همه حجاب برداشته می‌شود. می‌شود خود انسان، در این دوران، به ظهور جزئی برسد و امام برای انسان و در قلب انسان ظهور بکند زیرا طبق روایات نور امام در قلب مومن است. فرمودند: «وَ اللَّهِ یا أَبَا خَالِدٍ لَنُورُ الْإِمَامِ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ أَنْوَرُ مِنَ الشَّمْسِ الْمُضِیئَهِ بِالنَّهَارِ وَ هُمْ وَ اللَّهِ ینَوِّرُونَ قُلُوبَ الْمُؤْمِنِینَ»(۲۶) بنابراین می‌شود این اتفاق برای انسان بیافتد ولی تغذیه و سبک خواب و… مانع هستند و به هر اندازه‌ای که ما تحت ولایت دستگاه باطل قرار بگیریم، بخصوص اگر ولایت آنها را بپذیریم، حجاب می‌شود. منتهی تبری، مراتبی دارد. اصل تبری، تبری قلبی است؛ یعنی ممکن است یک موقع انسان مجبور به یک شرایطی بشود ولی در قلبش تبری نسبت به آنها و جریان آنها را داشته باشد؛ این تبری می‌تواند به اصلاح کار کمک کند.

البته اینکه نور امام چطور در قلب انسان منعکس می­شود جای بحث جدی دارد ولی بطور خلاصه اشاره می­کنیم که در همین روایت بیان شده است که: «وَ اللَّهِ یا أَبَا خَالِدٍ لَا یحِبُّنَا عَبْدٌ وَ یتَوَلَّانَا حَتَّى یطَهِّرَ اللَّهُ قَلْبَهُ وَ لَا یطَهِّرُ اللَّهُ‏ قَلْبَ‏ عَبْدٍ حَتَّى یسَلِّمَ لَنَا وَ یکُونَ سِلْماً لَنَا» یعنی مرحله حب الامام و تولی به امام که همان ظهور امام در قلب است به این صورت است که وادی تطهیر باید پشت سر گذاشته بشود. آغاز آن از تسلیم تا مقام سلم است و این، کار ما است. قدم بعد، وادی تطهیر است که خدای متعال، قلب ما را با ریاضیات، شستشو می‌دهد. وقتی شستشو داد، آن وقت وادی نزول اجلال امام در قلب پاک است. اینها مرحله ظهور جزئی امام برای قلب انسان است.

تبیین حقیقت اقامه در مقابل اقدام و اشاعه

سوال: در مطالب از سه مرحله اقدام و اشاعه و اقامه بحث کردید، اگر ممکن است بیشتر توضیح دهید؟

جواب: مرحله «اقدام» یعنی ارتکاب خوبی‌ها یا بدی‌ها که فردی خودش بر نماز خواندن یا زکات دادن یا معصیت اقدام کند. «اشاعه» یعنی گسترش دادن یک گناه یا گسترش دادن یک خیر؛ و «اقامه» یعنی بستری ایجاد بکنید که درک انسان‌ها و آن ترازویی که با آن سبک سنگین و تجلیل و تحقیر و خوب و بد و زشت و زیبا می‌کنند، شکل بگیرد. اگر کسی در عقل عمل جامعه، با یک ابزاری تصرف کرد به طوری که بدی‌ها را خوبی دیدند و خوبی‌ها را بدی دیدند، اقامه منکر کرده­است.

ولات جور، مناسبات ولایت خودشان را اقامه می‌کنند. وقتی می‌خواهند ولایت بکنند و شر را گسترش بدهند؛ در گسترش شر، یک مرحله این است که اقامه شر می‌کنند؛ یعنی کاری می‌کنند که جامعه شرور را می‌پسندد. الان در غرب، و یا همین جامعه مومنین که تحت تاثیر قرار گرفتند، می­بینید که آن سبک زندگی شیطانی را می‌پسندند و آن را ارزش می‌دانند و اسمش را آزادی و کرامت انسان می‌گذارند. این همان منکر را معروف کردن و معروف را منکر کردن است. می‌خواهند رابطه بین اقشار را به هم بزنند برای اینکه از انسان‌ها در جهت مطامع خودشان و برای گسترش اقتدار خودشان سوء استفاده کنند، اسمش را کرامت و آزادی زن گذاشته­اند و این می‌شود ارزش و خلافش هم ضد ارزش است. اینجا منکر می‌شود معروف و معروف هم منکر می‌شود. این، مرحله اقامه است یعنی از طریق یک بستر‌هایی تصرف بکنید به طوری که مدار تجلیل و تحقیر اجتماعی، عوض بشود؛ حال یا از باطل به حق برگردد و یا از حق به باطل برگردد.

به عنوان مثال یک موقعی برای اینکه بانوان را متحد الشکل کنند، از زور فیزیکی استفاده کردند و چادر از سر‌ها برداشتند و اجازه نمی­دادند که بانوان، با حجاب، ظاهر بشوند؛ اما یک موقع می‌آیند بستر سازی اجتماعی می‌کنند به طوری که بی‌حجابی شرافت می‌شود و حجاب علامت عقب افتادگی و تحجر می­شود؛ یعنی فضا را این قدر تلخ و تند می‌کنند که یک بانوی باحجاب، در جمع آنها احساس حقارت می‌کند؛ البته مومن این طور نیست، به فرموده قرآن «إِنَّ إِبْراهیمَ کانَ أُمَّهً قانِتاً»(نحل/۱۲۰) مومن اگر مثل حضرت ابراهیم باشد در مقابل همه بت‌ها یک تنه، احساس عزت می‌کند و این خیلی مسئله مهمی است. بت‌های آنها در نظر آنها شرافت داشتند اما حضرت ابراهیم یک تنه همه را شکست و بعد هم سرش را بالا گرفت. ولی معمولا این طور است که آدم اگر قوی نباشد و حق در وجودش اقامه نشده باشد، احساس حقارت می‌کند و این احساس حقارت، زیبا شناسی آدم را عوض می‌کند، می‌بینی از این در دانشگاه با حجاب می‌رود و از آن در بی‌حجاب بیرون می‌آید. بنابراین اقامه یعنی شرایطی ایجاد بکنید که ارزش‌ها تغییر بکند.

اما «اشاعه» تسهیل بستر است. استاد ما مثالی می‌زد که خیلی گویا است. می­فرمود مثلا رو به قبله نشستن موقع تخلی، حرام است؛ ولی بعضی ساختمان‌ها که می‌روی، این سنگ توالت رو به قبله نصب شده، آنهایی که می‌خواهند معصیت کنند خلاص‌اند. آنهایی که می‌خواهند معصیت نکنند، به فشار می‌افتند. و تحمل اینها تا چند روز ممکن است مانع باشد ولی بعد از مدتی فرد رها می­کند و مرتکب می­شود. این همان اشاعه است؛ یعنی یک بستری درست می‌کند که کم کم گناه کردن و بی‌مبالاتی در آن پیدا می‌شود. اول گناه نکردن سخت می‌شود بعد کم کم آدم، بی‌مبالات می‌شود؛ چون سخت است. ولی اگر به یک حدی رسید که ارزش‌ها تغییر کند این دیگر مرحله اقامه است. مثلا فرد بعد از سختی چادر سرکردن به این نقطه برسد که اصلا چادر برای چیست و چه کسی گفته چادر بپوشیم و حرف بی‌خودی زدند! آن وقت به اینجا که رسید، مرحله اقامه است که منکر می‌شود معروف و معروف هم منکر می‌شود. مرحله اقامه، مرحله تغییر عقل عمل جامعه است؛ یعنی عقل عمل‌شان، تحت تصرف قرار می‌گیرد؛ خوبی‌ها را بدی و بدی‌ها را خوبی می‌بینند.

جریان اقامه و تصرف در موازین انسان

آدم هر کاری که انجام می‌دهد، بلافاصله با ترازوی خودش می‌سنجد، ممکن است هزاران عملیات را در یک لحظه انجام بدهد؛ مثلاً این لقمه را بگذارم در دهنم یا نه؟ عقل عمل به او می‌گوید بگذار یا نه؛ یعنی ترازو می‌کند، می‌گوید به نفعت هست یا به نفعت نیست. عقل عمل اگر سالم بود یعنی اگر ترازویش وصل به امیرالمومنین(ع) بود، بر اساس ترازوی حق، ترازو می‌کند و خوب هم ترازو می‌کند زیرا «الْحَقُ‏ مَعَ‏ عَلِی»(۶) وقتی می‌سنجد، خوبی‌ها را خوب و بدی‌ها را بد می‌فهمد؛ ولی اگر محور ترازویش از مدار امیرالمومنین تغییر کرد و شاهین آن به یک سمت دیگری رفت، همیشه بد را خوب و خوب را بد می‌بیند. «وَ أَمَّا مَنْ خَفَّتْ مَوازینُهُ فَأُمُّهُ هاوِیهٌ»(قارعه/۸-۹) یعنی گاهی خود آن چیزی که انسان به وسیله آن وزن می‌کرد، سبک است. آنچه که گذاشته بود در کفه ترازو، و می­گفت «این کار، بد است یا خوب است» سبک بود. این هم یک نوع از ترازو است.

شما در ترازو می‌خواهید ببینید جاذبه زمین نسبت به این جسم، چقدر است؛ پس معادل آن جسم را این طرف ترازو می‌گذارید و می‌گویید به اندازه وزنِ این است. جاذبه‌ای که نسبت به این جرم است، نسبت به آن جسم معادل چنین است. اعمال هم همین است یعنی آن وزنه­ای که این طرف می‌گذارید و می‌گویید این خوب است انجام بدهد یا بد؛ اگر تعلق به امیرالمؤمنین داشت «ثَقُلَتْ مَوازینُهُ» می­شود و در قیامت هم وزنه‌اش سنگین است و در بهشت است؛ اما از آن طرف کسانی هستند که با عقل خلفاء جور وزن می‌کردند. در واقع آنها این عقل را هم تسخیر کرده و عینک فرد را هم عوض کرده­اند و فرد هم مثل آنها نگاه می‌کند. فلان فیلسوف اجتماعی در غرب آمده یک ترازویی درست کرده که آن ترازو بر فرد هم مسلط شده است لذا آنچه که فرد در کفه ترازو می­گذارد و عقلش وزن می­کند، در واقع همان عقل شیطانی و فهم آن فیلسوف شیطانی است؛ یعنی آن ظلمات عقلِ او است که در کفه دیگر ترازو قرار می­گیرد و فرد فلان کار را خوب می­سنجد. اینجاست که موازین انسان سبک است.

آدم برای کار‌هایش موازینی دارد و هر چیزی را با یک وزنه‌ای می‌سنجند. وقتی می‌خواهند مثلاً فشار خون را بسنجند، در ترازو نمی‌گذارند زیرا یک میزان مخصوص به خود دارد که از طریق آن می‌گویند یک نفر فشار خون دارد یا ندارد؛ با یک میزانی گردش خون را کنترل می‌کنند و مثلاً می‌گویند این فرد فشار خونش طبیعی نیست؛ یا وقتی می‌خواهند حرارت بدن را بسنجند، با یک میزان دیگری اندازه گیری می‌کنند. همینطور موازینی هم که ما با آنها اعمال خود را اندازه­گیری می‌کنیم ممکن است موازین باطل باشد «وَ أَمَّا مَنْ خَفَّتْ مَوازینُهُ فَأُمُّهُ هاوِیهٌ»(قارعه/۸-۹).

در سوره مبارکه قارعه می­فرماید: «الْقارِعَهُ * مَا الْقارِعَهُ»(قارعه/۱-۲) یعنی آن کوبنده‌ای که می‌آید و همه مدارها را به هم می‌ریزد، قارعه حق است که در بعضی روایات به امیرالمومنین تفسیر شده­است. وقتی آن کوبنده می‌آید، همه موازین تغییر می‌کند؛ تا زمانیکه این موازین به هم نخورده خیلی قیمت دارند، ولی با آمدن قارعه این بساط را به هم می‌ریزد و دیگر آن چیز‌هایی که قیمت داشت بی‌قیمت می‌شود. خفت میزان به همین معناست. مثلاً تا زمانی که حکومت پهلوی برپا بود بعض امور اینگونه بود و اهمیت داشت و کار هم از آن برمی‌آمد. مثلاً سرلشکری، خیلی قیمت داشت؛ اما همین که موازین به هم می‌ریزد، آن چیز‌هایی که قیمتی بود، بی ارزش شده و آنهایی که قیمت‌هایش نازل بود،  رفعت پیدا می‌کند. وقتی آن میزان، خودش سبک شود وقتی آن را در  کفه بگذاری دیگر شرافت ندارد. دستگاه شیطان، یک موازینی درست کرده و آنها را هم به یک موازین تاریخی تبدیل کرده­است که قرن‌ها است با آن وزن می‌کنند و می‌گویند «این، بد است. این، خوب است». وقتی قارعه می‌آید، خود این موازین، به هم می‌خورد. کل دستگاه شیطان، به هم می‌ریزد و خود موازین، بی‌قیمت و سبک می­شوند. روز قیامت، موازین باطل، سبک می‌شوند. همین موازینی که خیلی قیمت داشت و مثلاً می­گفتند که فلانی سرلشکر است و از او تجلیل می­کردند؛ اما وقتی کل این دستگاه فرو می‌کشد، سرلشکر هم دیگر قیمتی ندارد و اصلاً ترازو سبک می‌شود.

البته در مورد این تحقیر و تجلیل­ها باید توجه کنیم که همیشه از جریان جهل و شیطنت نیست بلکه گاهی بر موازین حق‌اند که برای عقل است و گاهی بر موازین باطل‌اند که برای جهل است. جهل، تجلیل و تحقیر‌هایش بر موازین باطل است؛ یعنی وقتی می‌خواهد یک چیزی را وزن کند با ترازوی باطل و استکبار وزن می­کند. اگر بخواهد یک نظام استکباری، مبتنی بر شهوات باشد، ترازویش می‌گوید عریان گرایی، خوب است؛ اما اگر بخواهد یک نظامی باشد برای پرستش خدای متعال، ترازوی‌تان می‌گوید این بد است. تجلیل و تحقیر، هر دو جا هست؛ اما موازین ما در تجلیل و تحقیر، گاهی موازین حق‌اند، گاهی موازین باطل. یعنی گاهی وزنه ما عقل و گاهی جهل است. گاهی آنکه در ارزش گذاری میدان­داری می‌کند جهل و قوای شیطان است و گاهی آنکه در ارزش گذاری میدان داری می‌کند عقل الهی و رحمانی است. بالاخره در جامعه مومنین هم تجلیل و تحقیر هست. لذا ما اهل بیت یا مومنان را به اندازه ایمان­شان تجلیل می‌کنیم.

دستگاه کفر و دموکراسی غرب

سوال: در تعابیر بحث شده دموکراسی را در مقابل دستگاه بسط ولایت بیان کردید. در مورد این مسئله توضیحی دهید و ریشه تاریخی آن و بیان کنید آیا دموکراسی دینی داریم یا خیر؟

جواب: حتما دموکراسی که غرب از آن حرف می­زند، در مقابل بسط دستگاه ولایت است و به تعبیر دیگر همان است که فرمودند: «وَ حَمَلَا النَّاسَ‏ عَلَى‏ أَکْتَافِ‏ آلِ مُحَمَّدٍ»(۲۷) حقیقت دموکراسی این است که اهواء پایگاه حقانیت شود. دموکراسی، حقی وراء اهواء ما قائل نیست و می‌گوید هرچه خودت می‌خواهی، حق است. پایگاه و معدن حق، خودت هستی و این است که اشکال پیدا می‌کند. ظهور اولیه این مسئله در اسلام هم همان جریان غصب خلافت بود.

 اما اگر مومنی بر اساس حق تصمیم بگیرد، تصمیمش ممکن است در مشروعیت، دخیل باشد. ما نباید معیار باشیم بلکه حق باید معیار باشد؛ ما وقتی بر اساس معیار تصمیم گرفتیم، تصمیم‌مان ممکن است در مشروعیت دخالت بکند. مفهومی که امروز تحت عنوان «مردم سالاری دینی» مطرح می­شود هم امر دیگری است. این قید دینی که آورده­اید معنایش این است که مردم سالاری اگر به معنای این است که پایگاه حقانیت، مردم‌اند و حق به ما بر می‌گردد، مورد قبول نیست. حق به ما بر نمی‌گردد. این حقوق طبیعی که می‌گویند، معنی ندارد. مثلاً حق طبیعی حاکمیت بر محیط زیست از کجا آمده است؟! آیا می­شود خدا را درنظر نگیریم و حق برای کسی درست کنیم؟! «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» و در تاریکی، همه چیز، برابر است. در تاریکی، طلا و خزف با هم برابرند و حق و باطلی نیست.

در باب فلسفه حقوق باید توجه کرد که حق به توحید بر می‌گردد؛ شما اله را اگر منکر بشوید، حق را منکر شده­اید. اله یعنی کسی که صاحب همه اسماء حسنی است. حال که ما فاقد همه اسماء هستیم و فقر به اسماء داریم و آنها ما را اداره می­کنند؛ تازه حق معنا پیدا می­کند. اما اگر خدایی در کار نباشد حق معنایی ندارد. اگر از حق طبیعی حرف زده شود می‌گوییم: من می‌خواهم حق طبیعی شما را غصب کنم، چه اشکالی دارد؟! اگر بگویید کار بدی کردید. می­پرسم وقتی خدا نیست، بد یعنی چه؟! شما سرچشمه خیر را برداشته­اید. شما از حق طبیعی حاکمیت بر محیط زیست حرف می­زنید، درحالیکه اینکه من بیایم و شما را خانه بیرون کنم هم دلیل برخلاف ندارد. چه کسی می‌گوید بد است؟! عقل؟ کدام عقل؟ عقل چنگیز یا نیچه؟ عقلِ چه کسی می‌گوید بد است؟ اگر خدا نباشد عقل، بدردی هم می­خورد؟!

اگر خدا را بردارید، به نظر من حرف نیچه، بهترین حرف است که زور معیار می‌شود. اگر اله را بردارید، همه برای خودشان اله می‌شوند. همه حق، به مدار من بر می‌گردد. آنچه ما را به حقوق مشترک می‌رساند، اله و معبود مشترک است. اگر آن معبود را برداشتید، هر کسی خودش اله خودش می‌شود که قرآن فرمود: «اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ»(جاثیه/۲۳) مرکز عالم خود من هستم. برای خودم این حق را می­بینم که سر این آقا را ببرم و همه امکاناتش را بردارم. من اله هستم و چون او بنده من نمی‌شود حق دارم این کار را با او انجام دهم؛ اما اگر بنده و برده من بشود اشکال ندارد. مگر فراعنه چه می‌گفتند؟! قرآن از زبان آنها بین کرده است: «أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلى»(نازعات/۲۴) اگر شما خدا را بردارید، همه فریاد «أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلى‏»‌ سر خواهند داد. بله البته بقول استادی می­گفت این همه فرعون فقط مصرهای­شان کوچک و بزرگ دارد. شما خدا را بردارید، همه مدار حق می‌شوند. حق، بد و خوب و… معنایی ندارد.

لذا اشکال در همین کلمه است که حق را به انسان ارجاع دهیم. انسانی که خودشان می­گویند توده پیچیده شده مادی است که در فرآیند تکاملی خود به حیات رسیده و از تک سلولی‌ها، میمون شده و بعد دمش افتاده و پشم و کرکش هم ریخته و راست قامت شده تا انسان شده­است؛ این چه حقی دارد و به چه کسی و کجا حق دارد؟! اگر شما عالم را اینطور تعریف کنید، باید دنبال آن برویم ببینیم حق چیست؟ و چیزی نمی­ماند الا اینکه من زورم می‌رسد، می‌خواهم همه را زیر دست و پای خودم له کنم، خودم هم در عالم مدار حق هستم و بقیه اگر برده من شدند، محترم‌اند. مگر الان غرب چکار می‌کند؟ ملت‌هایی که برده‌شان بشوند، به اندازه‌ای که بردگی را قبول کنند و طوق بردگی بر گردن‌شان بیاندازند، محترم‌اند و الا محترم نیستند. خدا را بردارید، همه می‌شوند اله. وقتی همه اله شدند، حق، بی‌معنا می‌شود و هر کسی خودش را حق مطلق می‌داند.

اگر از حقوق امروز حرف می­زنند و پلورالیزم ادعا می­کنند منظورشان فریب مردم و حقانیت خودشان است. حق را خودش می­­داند و عده­ای را ذیل خودش درست می­کند و آنها را حق می­دهند. این همان جریان ملأ و مترف است که فراعنه دور خودشان درست می­کنند و به آنها حق می­دهند و بقیه را تحقیر می­کنند. در نگاه آنها، همه، حق نیستند. بلکه خودشان و اطرافیانشان حق هستند و بقیه مردم هم «هَمَجٌ‏ رَعَاعٌ» هستند.

الحاق اعمال حسنه و سیئه به ولات خود و جریان تفکیک عالم

سوال: در مباحث اشاره شده است که طبق روایات اعمال صالح اهل طاغوت را به اعمال مومنین اضافه می‌کند و اعمال بد اینها هم به آنها اضافه می­شود. اما آیات مربوط به اعمال ناصالح که نتیجه آن، آتش و دوزخ است چه می‌شود؟

جواب: اعمال ناصالح باز هم نتیجه‌اش دوزخ است ولی دوزخ، برای دوزخیان است. مومن، دوزخی نیست. معنایش هم این است که بدی‌های کفار به خودشان بر می‌گردد و خوبی‌های مومن هم به خودش بر می‌گردد؛ البته این را باید معنا کرد و دشواری این حدیث هم این است که با مسئله جبر و اختیار، گره می‌خورد. نباید یک طوری معنا بشود که منتهی به جبر بشود.

ولی حقیقت این است که عطر، بوی خوش دارد و لجن هم بوی بد دارد. اگر یک دستگاه تجزیه‌ای پیدا بشود؛ بوی عطر به جای خودش بر می‌گردد و بوی لجن هم همینطور؛ یعنی اگر واقعاً آن لایه‌هایی از عطر را که بر لجن نشسته سر جای خودش برگردانند، هر کدام بوی خود را خواهد داشت. بنابراین بدی، برای مومن نیست. ممکن است مومن بلغزد ولی آن کسی که مومن را می‌لغزاند، او بد است. خیال نکنید مومن همین طوری می‌لغزد؛ شیطان یک قوایی مجهز می‌کند و برای لغزش مومن گسیل می‌کند. اصل این لغزش برای شیطان است؛ منتها مومن را می‌لغزاند. مومن، خودش باید دل به شیطان ندهد و مستغفِر و تائب باشد.

ذیل این آیه قرآن که فرمود: «اللَّهُ وَلِی الَّذینَ آمَنُوا یخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ»(بقره/۲۵۷) روایت بیان می­کند: «یخْرِجُهُمْ‏ مِنْ‏ ظُلُمَاتِ‏ الذُّنُوبِ‏ إِلَى‏ نُورِ التَّوْبَهِ وَ الْمَغْفِرَهِ»(۲۸) آخر کار، مومن از بدی‌ها و تاریکی‌هایی که از ولایت باطل مانند گرد و غباری که بر او نشسته، تبری می‌جوید و به سمت خدا هجرت کرده و توبه می‌کند؛ و بدی‌ها برای صاحب بدی که همان اولیاء طاغوت‌اند می‌ماند که فرمودند: «عَدُوُّنَا أَصْلُ‏ کُلِ‏ شَرٍّ» اولیاء طاغوت گرد و غباری‌ را بر مومن نشاندند، که با استغفار و تبری و لعن و صلوات آن گرد و غبار تکانده می‌شود. بنابراین اعمال ناصالح، نتیجه‌اش آتش است ولی این عمل ناصالح، برای مومن نیست و به صاحب اصلی‌اش که اولیاء طاغوت و جبهه باطل هستند، بر می‌گردد.

البته جای این سوال هست که این امر چطور اتفاق می‌افتد؟ در جواب می­گوییم که در یک تفکیک گسترده تاریخی‌ای که در سوره «بینه» توضیح داده شده در انتهای کار دو جبهه «خَیرُ الْبَرِیهِ» و «شَرُّ الْبَرِیهِ» شکل می‌شود. همه شرور به این گروه برگشت می­کند. قرآن می­فرماید «إِنَّما نُمْلی‏ لَهُمْ لِیزْدادُوا إِثْماً»(آل عمران/۱۷۸) یعنی به جبهه شر، فرصت داده می‌شود، اما از این فرصت سوء استفاده می‌کنند لذا شرّشان کاملاً ظاهر می‌شود و شرورشان متراکم می‌شود. شروری که طرف مومن رفته بوده برمی‌گردد. مومن هم در این فرصت خیراتش ظهور پیدا می‌کند و خیراتی هم که طرف کفار رفته بوده، برمی‌گردد و تفکیک می‌شود. این است که دو دستگاه خیر و شر و بهشت و جهنم وجود دارد که در سوره هم توضیح داده شده­است.

وظائف جوان امروز در مواجهه با دستگاه شیطان

سوال: ما دانشجویان اگر بخواهیم در ایفای نقش درستی در مسیر تمدن اسلامی داشته باشیم، شروع کارمان از کجاست؟

جواب: به نظر بنده می‌آید موضع‌ ما نسبت به دستگاه باطل به چهار صورت می‌تواند باشد. یک نگاه اینکه کل تمدن غرب، خوب است. خیلی‌ها می‌گویند که از مغز سر تا نوک پا باید غربی بشویم؛ حتی الان هم می‌گویند. ملکم خان‌ها با یک زبان می‌گفتند و امروز با ادبیات توسعه می‌گویند. آن بیچاره اسمش بد در رفت و الا ملکم‌خان و تقی زاده زیادند و حتی الان بیشتر از آن دوران است. آن موقع می‌گفتند «ترقی» امروز از «توسعه» حرف می­زنند. نگاه دیگر اینکه همه‌اش بد است و دور بریزید که این را هم ما نمی‌گوییم. نگاه دیگر این است که مثل نخود و کشمش خوب و بد کنید. کشمش­ها را بردارید و نخودها را دور بیندازید؛ این هم حرف باطلی است و تمدن جداشدنی نیست بلکه سیستم درهم تنیده است.

اما نگاه دیگر این است که باید آن تمدن را استحاله کنیم. به عنوان مثال کود، خوب است یا بد است؟ هم خوب است هم بد است. اما سواکردنی هم نیست الا اینکه آن­را پای درخت سیب بریزید تا تجزیه و تحلیل شود. درخت سیب بخشی از این کود را به سیب شیرینِ معطرِ خوردنی تبدیل می‌کند، آن وقت بخورید. حتی امروز با کود انسانی هم همین کار را می‌کنند و درخت یا بوته میوه آن را به میوه تبدیل می­کند. باید فرهنگ غرب را در فرهنگ خودتان استحاله کنید که خروجی‌اش یک چیز پاک شود و الا قبل از اینکه استحاله‌اش کنید، نجس است و به هر کجای آن که دست بزنید، متعفن است و نجاست و رجاست و تاریکی می‌آورد.

اما برای استحاله باید چه کرد؟ اینجا دیگر نظرتان دنبال پرچم‌دار باشد؛ مثلاً ایشان می‌گویند فعلاً بروید قله‌های علم غربی را بگیرید و بیاورید، بروید ولی با رویکرد استحاله بگیرید. بگویید ما می‌خواهیم این قله‌ها را بگیریم تا از آنها عبور کنیم. من به نظرم می‌آید که اینجا سیاست گذاری‌ها را، آن پرچم‌دار می‌کند و باید در آن حوزه، حرکت کرد. اگر می‌گویند بروید قله‌ها را بگیرید، بروید بگیرید ولی برای عبور کردن و استحاله کردن بگیرید؛ نه اینکه همان جا برج بزنید؛ این درست نیست. این طور نیست که بتوانید خوب و بد کنید؛ مثلاً علوم غربی ریاضیاتش خوب است، علوم انسانی‌اش بد است، همه‌اش آغشته و آلوده به ولایت باطل و ظلمانی است؛ منتهی ممکن است یک حقایقی هم در آن باشد که باید استحاله بشود. مثل عنصر نجسی که در کود هست و شما پای سیب می‌ریزد که تبدیل به سیب مطهرِ خوردنی حلالِ پاک می‌شود؛ یا مثل عنصر نجسی که در سگ هست، اما وقتی در نمکزار می‌افتد، نمک می‌شود و سگ وقتی نمک شد استحاله شده و دیگر سگ نیست.

تمدن غرب، نجس العینی است که بعد الاستحاله، قابل خوردن است. قبل از استحاله، اگر به آن دست بزنی نجس می‌شوی و حتی از کنار آن هم رد بشوی بو می‌گیری و او اثرش را خواهد گذاشت. نوعا کسانیکه فرنگ رفته­اند هرچه هم به خودشان عطر می‌زنند، باز یک جاهایی وقتی حرف می‌زنند، پیدا است که غرب دلش را برده است. البته بعضی هم در عصمت‌اند و این مساله عمومی نیست. مثل مومنِ در کاخ فرعون است. در قرآن خدای متعال دو مومن را مَثَل می‌زند؛ یکی مومن آل فرعون و دیگری همسر فرعون است که هر دو در کاخ و دستگاه فرعون هستند. لذا می­شود انسان در کاخ فرعون هم مومن باشد ولی معمولاً این طور است که اگر آدم در کاخ فرعون رفت، یک بو و رشحاتی از فرعون بر او می‌نشیند و یک جایی فکرش کج می‌شود.

بار امانت الهی و جهل و ظلم انسان در پذیرش آن

سوال: خداوند بار امانت را به انسان سپرد؛ آیا انسان چون ظلوم و جهول بود پذیرفت یا این آیه اشاره به وجود دو بُعدی انسان دارد که با عقل پذیرفت ولی بعداً ظلوم و جهول شد؟

جواب: آیه مذکور این است که: «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَهَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ‏ کانَ‏ ظَلُوماً جَهُولا»(احزاب/۷۲) و در پاسخ باید توجه کرد که این محل بحث است که این آیه را چطور معنا کنیم. یک معنایی که از بعضی روایات و بیانات معصومین علیهم السلام استفاده می‌شود این است که در اینجا مقصود از انسان همان ائمه نار هستند و نباید زیر بار می‌رفتند. این بار را کسی می‌تواند بردارد که خدا، او را برای این بار آفریده­است و بقیه باید دنباله رو او باشند. اینها، شانه زیر این بار دادند در حالیکه به فرموده قرآن ظلوم جهول بودند. این تعبیر در زیارت جامعه ائمه المؤمنین است که: «وَ حَمَلَهَا الْإِنْسَانُ‏ الظَّلُومُ‏ الْجَهُولُ ذُو الشِّقَاقِ وَ الْعِزَّهِ»

انسان در اصطلاحات قرآن، متفاوت معنا می‌شود. اینجا شاید به دشمنانی که امر ولایت را حمل کردند، تفسیر شده است. باید توجه کرد که بین حمل و تحمل کردن فرق است. احتمال، غیر از حمل است. «احتمال» یعنی خدای متعال بار را روی دوش انسان می‌گذارد و انسان تحمل می‌کند مانند تعبیری که فرمود: «إِنَّ أَمْرَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لَا یَحْتَمِلُهُ إِلَّا مَلَکٌ مُقَرَّبٌ أَوْ نَبِیٌّ مُرْسَلٌ أَوْ عَبْدٌ مُؤْمِنٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَان‏»(۲۹) ولی حمل یعنی خودت شانه‌ات را زیر بار بدهی. بنابراین یک معنایی که برای آیه کردند که معنای بدی هم نیست این است که این انسان یعنی دشمنان امیرالمومنین که ظرفیت برداشتن آن بار را نداشتند اما برداشتند، ظلوم و جهول بودند. ولی معانی دیگر هم برای آیه شده­است.

اهمیت نهج­البلاغه و روش استفاده از آن

سوال: امروز جریان شیطان سبب شده اصولی مانند نهج­البلاغه در بین ما کمرنگ شده است. اگر ممکن است قدری در اهمیت این آثار و روش استفاده ما توضیح دهید؟

جواب: نهج البلاغه، کلام امیرالمومنین(ع) است که حضرت به منزلتی که ممکن بوده در کلام، تجلی کردند؛ یعنی تجلیات امیرالمومنین در کلمات‌شان هم متفاوت است. کلمه مقاماتی دارد لذا فرمودند: «کَلَامُکُمْ‏ نُورٌ» و اگر کسی به تجلیات امیرالمومنین(ع) در آن کلمات برسد، به نور نهج البلاغه می‌رسد وگرنه با جسم نهج البلاغه فقط روبرو است. در واقع نهج البلاغه هم جسم دارد و در حجاب است؛ به اندازه‌ای که انسان به معلم این کلام متصل می‌شود، به همان اندازه هم به حقیقت توحید می‌رسد. حقیقت توحید و حقیقت ایمان، علم مستفاد از امام است که در نهج‌البلاغه و سایر کلامات نورانی معصومین (علیهم السلام) تجلی کرده­است.

شرط اول فهم، تلاوت و انس با ادب و خضوع است؛ البته ممکن است یک شرایط دیگر هم لازم باشد. تلاوت همراه با ادب و خضوع، باب قلب انسان را به سوی فهم کلام معصوم و ظهور حقیقت آن کلام را در قلب، باز می‌کند. نهج البلاغه هم همین طور است. همین طور که نور الهی در کتاب خدا تجلی یافته است که فرمودند: «لَقَدْ تَجَلَّى‏ اللَّهُ لِخَلْقِهِ فِی‏ کَلَامِهِ‏ وَ لَکِنْ لَا یبْصِرُونَ»(۳۰) کلام حضرات هم همینطور است. در کلمات حضرات ما مخاطب هستیم لکن به اندازه ظرف‌مان اگر تسلیم شدیم، ان شاء الله تجلیات حضرت که در خطب توحیدی­شان مثلا هست، بر قلب انسان واقع می­شود. آن وقت انسان، خطبه را می‌فهمد که این فهم می‌شود ایمان.

چنانچه در روایات فرمودند «وَ بِالدِّرَایاتِ‏ لِلرِّوَایاتِ‏ یعْلُو الْمُؤْمِنُ إِلَى أَقْصَى دَرَجَهِ الْإِیمَانِ»(۳۱) «درایت» یعنی اسرار روایت را فهمیدن و نور روایت را تلقی کردن؛ با درایت در روایت مومن به بالاترین درجات ایمان می‌رسد. درایت نهج البلاغه وقتی حاصل می‌شود که این کلام را از امیرالمومنین بدانید؛ شأن کلام را، شأن متکلم بدانید و در مقابل کلام، خضوع و تواضع و خشوع کنید و با آن مأنوس باشید، آن وقت آن کلام، راهش به سوی قلب انسان، باز می‌شود و قلب، به نورانیت کلام راه پیدا می‌کند و این می‌شود همان حقیقت ایمان و مقامات ایمان.

تلاوت، هم ادب ظاهری دارد و هم ادب باطنی. باید ببینید که این چه کتابی است؟ اگر کتاب کلیله و دمنه است، زیر کرسی دراز می‌کشیم و می‌خوانیم. بعضی کتب را امروز عده­ای در مستراح می­خوانند. هرچند مستراح محل غفلت و بیکاری نیست که کار بی­ارزش کنیم بلکه ذکر و توجه هم وارد شده که آنجا هم ظلمت و غفلت خودش را دارد. لکن منظور این است که بعض کلمات است که انسان باید سر پا بایستد و روی دست بگیرد و با تواضع و خشوع و التماس و اشک و تضرع در مقابل صاحب کلام بخواند و صاحب کلام را حاضر بداند.

البته انسان های معمولی با کلام­شان حاضر نیستند و توان تصرف در ما را ندارند؛ هرچند ممکن است اگر به آن کلام متمسک بشویم، بلغزیم. اما امام، در کلامش حاضر است و به هر کسی به اندازه‌ای که ظرفیت دارد، از همان کلام، عطا می‌کند. بستگی دارد آدم چطور بخواند. اگر با ادب، با خضوع، با تواضع در مقابل صاحب کلام و توجه به اینکه آن کلام گنج الهی است؛ به سمت آن برود، ان شاء الله نتیجه می‌گیرد. و الحمد لله رب العالمین. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم….

پی نوشت ها:

(۱) تأویل الآیات الظاهره فی فضائل العتره الطاهره، ص: ۸۱۷

(۲) الکافی (ط – الإسلامیه)، ج‏۱، ص: ۳۷۴

(۳) الکافی (ط – الإسلامیه)، ج‏۱، ص: ۳۸۹

(۴) الکافی (ط – الإسلامیه)، ج‏۲، ص: ۱۶۶

(۵) کمال الدین و تمام النعمه، ج‏۱، ص: ۲۶۱

(۶) الکافی (ط – الإسلامیه)، ج‏۲، ص: ۱۲۵

(۷) الأمالی( للصدوق)، النص، ص: ۱۶

(۸) الکافی (ط – الإسلامیه)، ج‏۱، ص: ۴۳۰

(۹) الأمالی( للصدوق)، النص، ص: ۱۵

(۱۰) الکافی (ط – الإسلامیه)، ج‏۱، ص: ۴۲۶

(۱۱) الکافی (ط – الإسلامیه)، ج‏۱، ص: ۱۴۵

(۱۲) الکافی (ط – الإسلامیه)، ج‏۲، ص: ۴۵۶

(۱۳) الکافی (ط – الإسلامیه)، ج‏۲، ص: ۱۲۸

(۱۴) الکافی (ط – الإسلامیه)، ج‏۱، ص: ۲۱

(۱۵) الکافی (ط – الإسلامیه)، ج‏۱، ص: ۴۲۸

(۱۶) بصائر الدرجات فی فضائل آل محمد صلى الله علیهم، ج‏۱، ص: ۵۹

(۱۷) تأویل الآیات الظاهره فی فضائل العتره الطاهره، ص: ۵۷۳

(۱۸) التوحید (للصدوق)، ص: ۲۵

(۱۹) الکافی (ط – الإسلامیه)، ج‏۱، ص: ۱۱۵

(۲۰) الکافی (ط – الإسلامیه)، ج‏۱، ص: ۱۹۵

(۲۱) الکافی (ط – الإسلامیه)، ج‏۱، ص: ۱۹۵

(۲۲) تفسیر القمی، ج‏۲، ص: ۴۷

(۲۳) الکافی (ط – الإسلامیه)، ج‏۲، ص: ۶۲۷

(۲۴) تفسیر العیاشی، ج‏۱، ص: ۵

(۲۵) مشارق أنوار الیقین فی أسرار أمیر المؤمنین علیه السلام، ص: ۳۱

(۲۶) الکافی (ط – الإسلامیه)، ج‏۱، ص: ۱۹۴

(۲۷) بحار الأنوار (ط – بیروت)، ج‏۳۰، ص: ۳۸۰

(۲۸) الکافی (ط – الإسلامیه)، ج‏۱، ص: ۳۷۵

(۲۹) بصائر الدرجات فی فضائل آل محمد صلى الله علیهم، ج‏۱، ص: ۲۶

(۳۰) بحار الأنوار (ط – بیروت)، ج‏۸۹، ص: ۱۰۷

(۳۱) معانی الأخبار، النص، ص: ۱

آیت الله میرباقری

تبیین حقیقت توحید و شرک مجسم در دستگاه ولایت حق و باطل(۱)

متن زیر جلسه سوم بحث جناب آیت الله سیدمحمد مهدی میرباقری؛ رئیس فرهنگستان علوم اسلامی قم می باشد که در جمع نخبگان استان البرز به تاریخ ۲۴ تیرماه ۹۵ برگزار شده است. ایشان در این بحث که با عنوان دوره تبیین مبانی گفتمان «تمدن نوین اسلامی» در استان البرز برگزار شده است، در ابتدا بیان می کنند که با توجه به حقیقت اقامه یک فعل و برگشت فعل به مصدر مولد آن و حضور اراده اقامه کننده در امر اجتماعی، ولات اجتماعی تاریخی هستند که قوای خودشان را در عالم جاری کرده اند. لذا مجرای تحقق توحید در عالم، خلفاء الهی و اولیاء معصوم هستند و در طرف مقابل نیز کفر و شرک از اراده های ظلمانی سران استکبار و طغیان متولد شده است. ایشان در این نگاه به توحید و شرک بیان می کنند که برای فهم این دو جریان و دستگاه آن آیات و روایاتی را بررسی می کنیم. ایشان با مطرح کردن جریان اثم و فواحش و باطن آن و نیز نعمت و باطن آن اشاره می کنند که حقیقت جریان ایمان از امام می جوشد و تبدیل به صفات و اعمال خیر می شود و جامعه ایمانی و تمدن ایمانی را شکل می دهد. و در مقابل نیز سران طاغوت هستند که کفر و فروعات آن را در عالم گسترش داده و توسعه می دهند. در ادامه ایشان حدیث عقل و جهل را بیان دیگری از همین امر عنوان می کنند و با توضیح عقل و جهل و قوای آنها اشاره می کنند که عقل که مقامی از مقامات رسول الله(ص) است با این صفات خود بندگی کرده و خود را در عالم گسترش می دهد و در مقابل نیز جهل صفات خود را سرایت می دهد و همین سبب ایجاد اخلاق و رفتار و…. در انسان و جامعه تمدن می شود. ایشان در ادامه باز آیات شجره طیبه و خبیثه را در همین فضا معنا می کنند و محیط توحید را با محیط ولایت پیوند داده و در مقابل جریان کفر و شرک نیز فروعات خود را دارد و توسعه پیدا می کند. در انتها نیز بحث آیات نور و ظلمت و شرک در عبادت و پرستش را مطرح کرده و محیط نور و هدایت و توحید را با اولیاء الهی معنا کرده و در مقابل جریان ظلمات هم با سران آن معنا می شود.

حقیقت و تحقق توحید بر محور اولیاء الهی

بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین و لعنه الله علی اعدائهم اجمعین. بحثی که در جلسات گذشته مطرح شد این بود که حد نصاب و قبولی توحیدی که قرآن به آن ‌دعوت می‌کند، توحید در الوهیت یا به تعبیر دیگر توحید در عبودیت و بندگی است؛ یعنی تحقق اخلاصِ در مقام بندگی. و این همان توحیدی است که انسان باید به آن برسد. حوزه اختیار انسان، گسترده‌تر از حوزه رفتار ظاهری او است و در حوزه قوای باطنی و پنهانی او هم جاری است. بنابراین در آن حوزه‌ها هم انسان، مسئولیت دارد. مسئولیت هم حرکت برای رسیدن به مقام اخلاص و مقام توحید است. همچنین حوزه اراده و مسئولیت انسان، گسترده‌تر از حوزه زندگی خصوصی انسان است و زندگی مشترک اجتماعی انسان بلکه زندگی مشاع تاریخی که جامعه مومنین به صورت مشترک دارند هم موضوع اختیار انسان است. انسان هم در شکل دهی یک جامعه و هم در ساخت تمدن تاریخی و بلکه بیش از تمدن نیز حضور داشته و اراده او در آنجا نفوذ دارد. بنابراین در این عرصه‌ها هم ماموریت ما این است که باید موحد باشیم «أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللَّهَ»(هود/۲) و چیزی غیر از این هم از ما نخواستند.

در ضمن اشاره کردیم که مجرای تحقق توحید در عالم، خلفاء الهی و اولیاء معصوم هستند و آنها مظاهر اسماء الهی‌ و به تعبیر بهتر اسم مخلوق است و حضرات هم اسماءِ مخلوقه الهی هستند؛ حقیقت عبودیت و بندگی به وسیله آنها محقق می‌شود و بسط و گسترش عبادت و پرستش خدای متعال در عالم هم باز از طریق آنها واقع می‌شود. بنابراین آنها به یک معنا ارکان توحید هستند. لذا موحد بودن در قدم بعد، به معنای پذیرش ولایت خلفاء الهی و تبری از ولایت اولیاء طاغوت است. البته این امر مناسکی هم دارد که همان شرایع اخلاقی، اعتقادی و عملی و رفتاری است. شرایع، مناسک تولی و تبری است و تولی و تبری، طریق رسیدن به مرحله اخلاصِ در عبودیت و بندگی است.

تحقق توحید در سه مرحله ارتکاب و اشاعه و اقامه

در این جلسه قصد داریم بحث شرک و توحید را از زاویه دیگری تحلیل کنیم که بعضی از آیات قرآن، ناظر به این جنبه می­باشند. باید دانست که در کفر و شرک و نفاق و منکر سه مرحله وجود دارد: مرحله اول ارتکاب و اقدام است؛ مرحله دوم اشاعه و مرحله سوم اقامه است. در امر توحید و معروف هم همین سه مرحله وجود دارد. یعنی در یک مرحله انسان خودش موحد است. در مرحله دیگری اشاعه توحید و در مرحله بعد اقامه توحید است. این سه مرحله در طول هم هستند. اما تعریف این سه مرحله چیست؟ البته در مقام تعریف دقیق نیستیم و صرفا برای تقریب به ذهن توضیحاتی می دهیم.

مرحله ارتکاب، مرحله اقدام شخصی است. مثل اینکه انسان، اهل خیرات است، نماز می‌خواند، زکات می‌دهد، روزه می‌گیرد، حج می‌رود. مرحله اشاعه این است که انسان بستری برای گسترش یک عبادت یا یک منکر درست کند؛ مثلاً مسجد بسازد یا میکده بسازد. اما مرحله اقامه، مرحله‌ای است که بستر‌هایی ایجاد می‌شود که فرهنگ جامعه تغییر می‌کند و تجلیل و تحقیر اجتماعی یعنی نظام ارزشی جامعه و ترازوی اجتماعی برای سبک سنگین کردن و وزن دادن، تغییر می‌کند. بطور مثال اگر در یک جامعه‌ای اتفاقاتی بیافتد که در نتیجه نظام ارزشی یک جامعه بر مدار شرع قرار بگیرد و واقعاً آنچه شرع مهم بداند، مردم مهم بدانند و آنچه شرع بد می‌داند، مردم بد بدانند. نماز و زکات دادن را ارزش بدانند و به عکس، معاصی را بد و ضد ارزش بدانند و تجلیل و تحقیر‌ها، بر مدار حق اتفاق بیافتد. اگر جامعه به چنین جایی رسید معروف و توحید و حق اقامه شده است. در باب نماز باز همین مسئله وجود دارد. نماز خواندن یک چیز است و اشاعه نماز کار دیگری است. ولی اقامه نماز امر بالاتری است که کارهایی انجام شود که نتیجه‌اش برپایی نماز است، یعنی خیمه نماز را به پا می‌کند و مردم زیر این خیمه و ذیل فرهنگ نماز، زندگی می‌کنند.

اقامه کنندگان خیر و شر محور و حقیقت خیرات و شرور

لذا کسی که اقامه معروف یا اقامه منکر می­کند در واقع اصل منکر، به او بازگشت می‌کند؛ یعنی منکر، محصول کسی است که اقامه منکر می‌کند و معروف، به شخصی بازگشت می‌کند که اقامه معروف می‌کند. کسی که اقامه نماز می‌کند، نماز از فروع او است. کسی که اقامه زکات می‌کند، زکات از فروع او است. کسی که اقامه شیطنت و معصیت می‌کند، معصیت از فروع او است. لذا آنهایی که اقامه کننده هستند، محور تحقق خیرات یا شرور در عالم هستند. به تعبیر دیگر این افراد، معروف حقیقی و یا منکر حقیقی هستند و بقیه منکرات، از فروع این منکر و بقیه معروف‌ها، از فروع این معروف است. در واقع نماز خواندن ما، محصول فعل آن کسی است که اقامه صلاه می‌کند. اگر ما نماز بخوانیم، ذیل نماز او است و همه حالاتی که ما در نماز داریم، افعال و رفتارمان و فرهنگ نمازی که در خانه و زندگی و خانواده و جمع داریم، محصول فعل او و از فروع او و شعاع او است.

در روایت نقل شده که ابوحنیفه از امام صادق علیه السلام در خصوص معروف و منکر سوال کرد؛ حضرت فرمودند «قَالَ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاکَ مَا الْأَمْرُ بِالْمَعْرُوفِ فَقَالَ ع الْمَعْرُوفُ یا أَبَا حَنِیفَهَ الْمَعْرُوفُ فِی أَهْلِ السَّمَاءِ الْمَعْرُوفُ فِی أَهْلِ الْأَرْضِ وَ ذَلِکَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ عَلِی بْنُ أَبِی طَالِبٍ ع قَالَ جُعِلْتُ فِدَاکَ فَمَا الْمُنْکَرُ قَالَ اللَّذَانِ ظَلَمَاهُ حَقَّهُ وَ ابْتَزَّاهُ أَمْرَهُ‏وَ حَمَلَا النَّاسَ عَلَى کَتِفِه‏»(۱) منکر آنهایی هستند که مردم را اهرم کردند بر علیه امام و با مردم، به مقاصد خودشان بر علیه امام رسیدند. راوی می­پرسد پس این منکر‌ات و کارهای زشت چه هستند؟ حضرت فرمودند که این کارها نیز منکر هستند ولی منکر حقیقی، آن افراد هستند. و در طرف مقابل نیز معروف حقیقی آن امامی است که همه معروف‌ها بر مدار او می‌چرخد. منکر حقیقی آن امام ضلالی است که همه منکرات بر مدار او می‌چرخد. آنها هستند که اخلاق، رفتار و افکار مادی را گسترش می‌دهند و بستر‌های تحقق آن اخلاق و رفتار و اعمال را ایجاد می‌کنند؛ در واقع این اعمال و اخلاق، فروع این افراد است.

در حدیث دیگری حضرت می­فرماید «نَحْنُ‏ أَصْلُ‏ کُلِ‏ خَیرٍ وَ مِنْ فُرُوعِنَا کُلُّ بِرٍّ فَمِنَ الْبِرِّ التَّوْحِیدُ وَ الصَّلَاهُ وَ الصِّیامُ… وَ عَدُوُّنَا أَصْلُ کُلِّ شَرٍّ وَ مِنْ فُرُوعِهِمْ کُلُّ قَبِیحٍ وَ فَاحِشَهٍ»(۲) همه قبائح در هر کجای عالم که باشد – در عمل، حالت یا فکر – از فروع ائمه ضلالت و نار است. فکر منحرف محصول ائمه ضلال است. آنها هستند که این فکر را بسط می‌دهند. همین طوری که نور خورشید در هر خانه‌ای باشد، فرع بر خورشید است؛ زیرا خورشید یکی بیشتر نیست ولی همه خانه‌ها و زوایای خانه را روشن می‌کند. امام حق هم یکی است که اخلاق و افکار و رفتار را اقامه می‌کند. در واقع رفتار صالحه و موحدانه، افکار و اخلاق موحدانه، همه اینها فرع بر امام حق‌ است؛ و به عکس، منکرات از فروع ائمه ضلال‌ است.

تبیین توحید و شرک در آیات باطن محرمات

این مطلب در چند جای قرآن بیان شده ­است؛ قرآن می­فرماید: «قُلْ إِنَّما حَرَّمَ رَبِّی الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ»(اعراف/۳۳)؛ یعنی پروردگار من آنچه را که حرام کرده، فواحش و فحشا اعم از فحشای ظاهری و فحشای باطنی است. یا در آیه دیگری فرمود: «وَ ذَرُوا ظاهِرَ الْإِثْمِ وَ باطِنَهُ»(انعام/۱۲۰)؛ یعنی هم ظاهر اثم و هم باطنش را رها کنید. در روایات ذیل این آیات حضرت فرمودند: قرآن، ظهر و بطن دارد‌. حلال و حرام، در ظهر و ظاهر قرآن، همین حلال‌های شناخته شده بین مردم است. ولی حلال، در باطن قرآن، ولایت ما و حرام، در باطن قرآن، ولایت دشمنان ما است.(۲)

شاید این تعبیری که در روایات ما از جمله در زیارت جامعه کبیره آمده گویای همین مطلب است و یکی از ابعاد همین مطلب را توضیح می‌دهد «وَ عَنَاصِرَ الْأَبْرَارِ وَ دَعَائِمَ الْأَخْیارِ» یعنی امام، عناصر وجودی انسان‌هایی که مومن هستند را شکل می‌دهد. ارکان وجودی اخیار و عناصر وجودی ابرار را، امام شکل می‌دهد. ممکن است اول سخت به نظر بیاید ولی واضح است. در روایات بیان شده است مومن در عوالم مختلف با امام همراه است. از عالم خلقت او گرفته که در روایت فرمودند: روح شما شیعیان از منزلت جسم ما خلق شده­است.(۳) تا بقیه عوالم؛ یا در روایت دیگری در اصول کافی نقل شده است که کسی به حضرت عرض کرد: گاهی ما غصه دار می‌شویم بدون اینکه هیچ عاملی باشد. هرچه جستجو می‌کنم، عاملی برای غصه دار بودنمان نیست. حضرت فرمود: «فَلِذَلِکَ الْمُؤْمِنُ أَخُو الْمُؤْمِنِ لِأَبِیهِ وَ أُمِّه‏»(۴) مومنین یک پیوند حقیقی و عمیق به همدیگر دارند. اینکه وقتی برادر مومن‌تان غصه دار می‌شود، شما غصه دار می‌شوید، به این دلیل است که مومنین مثل ظروف متصله هستند. لذا این حدیث که فرمود: «أَنَا وَ عَلِی‏ أَبَوَا هَذِهِ‏ الْأُمَّهِ»(۵) نیز با همین نکته باید معنا شود که امام، عناصر وجودی و ارکان وجودی مومن را شکل می‌دهد.

در زیارت جامعه تعبیر دیگری نیز هست که فرمود: «وَ أَرْکَانَ‏ الْبِلَادِ» یعنی بلاد مومنین، محورش امام است. آنچه در این بلد هست، همه فرع بر امام است. مومنین در تولی و محبت امام، حول هم جمع می‌شوند. در روایات این بحث که مومنین «الْمُتَحَابُّونَ‏ فِی‏ اللَّهِ‏»(۶) هستند همین امر را اشاره می کند. اینها بر محور محبت امام دور هم جمع می شوند و به منزله قوای امام، کار می‌کنند. خدا نیز برای آنها از قوای عالم مسخّراتی قرار داده – از جمله قوای طبیعی عالم – که اینها را تسخیر می‌کنند و یک تمدن و بلد و شهری می‌سازند که روح این بلد، امامُ البلد است. هر کجا شما نگاه بکنید، صبغه امام است که در قرآن به «صِبْغَهَ اللَّهِ»(بقره/۱۳۸) تعبیر می‌شود.

در جامعه کفار هم همین طور است که هر کجا شما نگاه کنید، صبغه ائمه نار را می‌بینید. رفتارها، اخلاق‌ها، روابط، ساختار‌ها، همگی تجلیات آن ارواح خبیثه و تنزل آن ارواح خبیثه‌اند. ارواحی که شدید در شیطنت و طغیان هستند، محور ارواحی قرار می‌گیرند که می‌خواهند در عالم، معصیت بکنند. این اراده‌ها حول آنها جمع می‌شوند، مسخّراتی هم مثل قوای ظاهری دست و چشم و گوش و مسخّرات دیگر خدای متعال برایشان قرار داده که آن مسخّرات را استخدام می‌کنند و آنها هم عالم را ظلمانی می‌کنند؛ همان چیزی که قرآن می فرماید: «ظَهَرَ الْفَسادُ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما کَسَبَتْ أَیدِی النَّاسِ»(روم/۴۱) و به این صورت یک تمدن مادی می‌سازند که هر کجای این تمدن را ببینید، شرارت و ظلمت و موت و ضلال است. همه خصوصیات ائمه نار، در کل این تمدن، جاری است. در باب مومنین هم همین طور است. ائمه علیهم السلام غیر از اینکه عناصر وجودی مومن را شکل می‌دهند و «عَنَاصِرَ الْأَبْرَارِ وَ دَعَائِمَ الْأَخْیارِ» هستند، علاوه برآن «أَرْکَانَ‏ الْبِلَادِ» هم هستند؛ یعنی حول امام، بلد توحیدی و ایمن شکل می‌گیرد.

این مطلب در سوره مبارکه بقره از آیه ۱۲۵ به بعد در داستان امامت حضرت ابراهیم و اقامه بیت و بلد مطرح می‌شود، آنجا سه عنصر امام و بیت و بلد هست که حول امام شکل می‌گیرند؛ یعنی باید امامی باشد تا بیت و بلدی باشد. در تفسیر این آیات سوره بلد که فرمود: «لا أُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ * وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ»(بلد/۱-۲) هم عده­ای همین طور گفتند که یعنی شهری که شما در آن حرمت نداری و امن نیستی ولو مکه باشد، شهر نیست؛ بلکه به شهری که حول شما و کرامت شما شکل می‌گیرد؛ می­توان قسم خورد.

البته باید توجه کرد که اگر امام امروز غائب است به این معنی نیست که تمدن و بلد بر محور امام اصلا معنا ندارد. غیبت فقدان امام نیست بلکه معنایش این است که ما در حجابیم و مِن وراءِ حجاب، استفاده می‌کنیم. تمدنی هم که می‌سازید، تمدن مِن وراءِ حجاب است. و البته در عصر ظهور تمدن نیست، یک حقیقت فراتر از اینها است. حجاب کنار می‌رود و خود حقیقت، ظاهر می‌شود. وقتی صبح می­آید دیگر روشنی چراغ معنایی ندارد.

امام محور حقیقت توحید ایمان در انسان و جامعه

حقیقت ایمان و جامعه مومنین یک محور دارد. البته ایمان دارای درجات است و سطوحی از درجه یکم تا درجه دهم دارد و هر درجه‌ هم طعم و رنگ و بو و صبغه‌ای از ایمان دارد؛ ولی همه این درجات ایمان، شعاع وجود امام هستند. مومنین حتی جسم­شان هم متصل به امام است، چنانچه در روایات آمده­ است «خُلِقُوا مِنْ‏ فَاضِلِ‏ طِینَتِنَا»(۷) و در روح نیز شعاع امام شان هستند. یک ارتباط‌های عمیق در عوالم بین جامعه مومنین و امام‌شان، با درجات ایمان هست. همه مومنین، در درجات ایمان‌شان سیر می‌کنند و این سیر که از قبل از دنیا بوده و تا بعد از دنیا هم ادامه دارد، سیر با امام و در درجات ولایت امام است. ذیل آیه شریفه «هُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ اللَّهِ‏»(آل عمران/۱۶۳) روایتی در کافی است که می‌فرماید: «وَ هُمْ وَ اللَّهِ یا عَمَّارُ دَرَجَاتٌ‏ لِلْمُؤْمِنِینَ‏»(۸) یعنی ائمه، درجات مومنین هستند و مدارج وجودی مومن، مدارج وجودی امامش است.

در واقع درجه ایمان، درجه ظهور امام در قلب مومن است. ایمان جز ظهور امام در قلب مومن چیز دیگری نیست چنانچه طبق روایات «حُبُ‏ عَلِی‏ إِیمَانٌ‏ وَ بُغْضُهُ کُفْرٌ»(۹) و این معنا را فرقین نقل کرده اند. حدیثی در کافی است که از امام صادق(ع) پرسیدند: «سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام عَنِ الْحُبِّ وَ الْبُغْضِ أَ مِنَ الْإِیمَانِ هُوَ؟ فقال وَ هَلِ‏ الْإِیمَانُ‏ إِلَّا الْحُبُ‏ وَ الْبُغْضُ ثُمَّ تَلَا هَذِهِ الْآیه حَبَّبَ إِلَیکُمُ الْإِیمانَ‏ وَ زَینَهُ فِی قُلُوبِکُمْ‏ وَ کَرَّهَ إِلَیکُمُ الْکُفْرَ وَ الْفُسُوقَ‏ وَ الْعِصْیانَ‏». یعنی آیا حب و بغض هم جزئی از عناصر ایمان است؟ حضرت جواب دادند ایمان چیزی جز حب و بغض است؟! و بعد این آیه را خواندند که خدای متعال ایمان را، محبوب دل شما و کفر و فسوق و عصیان را، مکروه دل شما قرار داده و همین حب و کراهت، خود ایمان است. در حدیث دیگری نیز فرمودند: منظور از «حَبَّبَ إِلَیکُمُ الْإِیمانَ‏» امیرالمومنین علیه السلام است و «الْکُفْرَ وَ الْفُسُوقَ‏ وَ الْعِصْیانَ‏» هم که مشخص است چه کسانی هستند.(۱۰) بنابراین ایمان ما، حب امام مومنین و بغض و کراهت نسبت به ائمه کفر و فسق و عصیان است. کلمه کفر و فسوق و عصیان، آن افراد خاص هستند. کلمه ایمان هم امیرالمومنین است. ایمان ما، حب امیرالمومنین و بغض نسبت به کفر و فسوق و عصیان است.

لذا ایمان، با همه درجاتی که دارد، درجات حبُّ الامام است و حب، ظهور امام در قلب مومن است. حب به یک معنا چیزی جز ظهور محبوب در قلب محبّ نیست و لذا نورانیتِ به نور ایمان است. درجات ایمان، درجات تولی به امام و ظهور امام در قلب مومن است؛ یعنی از طرفی درجات تولی ما به امام و از طرف دیگر درجات جریان ولایت امام در انسان است. در جریان مقابل نیز کفر هم، درکاتش، همین طور است؛ یعنی درکاتِ تولی به ائمه نار و ولایت آنها است که جاری می‌شود.

خلاصه اینکه اگر مومن و جامعه مومنین و بلد ایمانی‌ و تمدن ایمانی‌ای وجود دارد؛ همه اینها، شعاع وجودی امام هستند و امام‌شان هست که آنها را اداره می‌کند. هر عبادتی اتفاق می‌افتد و هر معرفتی هست از آنهاست. لذا فرمودند: «بِنَا عُبِدَ اللَّهُ‏ بِنَا عُرِفَ‏ اللَّهُ‏»(۱۱) و یا در زیارت جامعه کبیره می خوانیم: «إِنْ‏ ذُکِرَ الْخَیرُ کُنْتُمْ‏ أَوَّلَهُ‏ وَ أَصْلَهُ وَ فَرْعَهُ وَ مَعْدِنَهُ وَ مَأْوَاهُ وَ مُنْتَهَاهُ» به تعبیر دیگر توحید مجسّم، خود امام و فروع امام است. لذا امام «أَرْکَانِ‏ تَوْحِیدِکَ‏ وَ دَعَائِمِ دِینِکَ» است؛ یعنی ستون‌های خیمه دین، و ارکان توحید، خود ائمه نور هستند. توحید مگر چیست؟ ابتدا این است که حضرت حق، شریک ندارد؛ الوهیت و احدیت حضرت حق است. این الوهیت در عالم با جریان اسماء حسنای الهی است که حضرات معصومین است.

اولیای طاغوت و حقیقت کفر در عالم

در مقابل نیز حقیقت کفر هم اراده های ظلمانی ائمه نار است. اعتقاد آنها فقط کفر آمیز نیست بلکه وجودشان مستکبر علی الله است. اراده های ظلمانی و استکباری آنها عین کفر است و محور کفر عالم می شوند. لذا قرآن فرموده است: «أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ» این اولیای طاغوت هستند که از وادی توحید به وادی کفر و شرک و نفاق سوق می­دهند. این ائمه باطل محیط ولایت و صفات­شان همه کفر است. رفتار و افکار و اعمال‌شان، کفر است. هر کجا دست می‌گذارند، آنجا را ظلمانی می‌کنند. فاعل‌های مسخّر را تاریک می‌کنند و اگر در طبیعت تصرف کنند، طبیعت را ظلمانی می‌کنند.

بطور مثال وقتی خدای متعال به ما اجازه داده که انگور را تبدیل به شراب کنیم؛ و این فاعل مسخّرِ بیچاره، به وسیله ما شراب می‌شود – که البته بعد هم ما را لعن می‌کند – این شرابی که درست کردیم، ظهور اراده ما است. خدای متعال، این را مسخّر ما قرار داده و اراده ما، این را تبدیل به شراب می‌کند؛ یعنی اراده ما در این شراب حاضر است و این شراب، تبلور اراده ما است. همینطور اگر کسی بر اساس اهواء و شهوات، یک تمدن ساخت؛ هر کجای این تمدن دست بگذاری، مثل آن شراب است. همه‌اش نجس است، همه‌اش بوی شیطان می‌دهد و رجس و آلوده است. صبغه خدای متعال ندارد؛ بلکه صبغه نفس و شیطان و بت‌ها را دارد. یک بتکده عظیم حول انسان و حول اولیاء طاغوت درست می‌شود که اصل بت پرستی، خود این اراده­های ظلمانی هستند؛ یعنی این چوب و سنگ‌ها، بت‌های اصلی نیستند بلکه بت‌های اصلی، خود آن افراد هستند. لذا قران فرموده است: «وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَهُ»(بقره/۲۴) آتش گیرانه جهنم، خود اینها هستند و شعله جهنم را همین ائمه نار بر افروخته می‌کنند.

اصل کفر، همان کسانی هستند که یک روز چوب و سنگ را می‌آورند و مردم را متعلّق و خاشع در مقابل این چوب و سنگ می‌کنند؛ افکار و حالاتی در آدم ایجاد می‌کنند که در مقابل این چوب و سنگ، احساس حقارت و خضوع می‌کند؛ بعد هم اگر چوب و سنگ را بشکنی، تکنولوژی را می‌آورند؛ برج ایفلی می‌سازند که وقتی آدم نگاه می‌کند کلاهش از سرش می‌افتد؛ لذت می­برد و در برابر آن احساس حقارت هم می‌کند. این کارشان به پرستش چوب چه فرقی می‌کند؟! یعنی یک تمدنی می‌سازد که آدم در مقابلش تحقیر می‌شود و خضوع و خشوع می‌کند و زمام خودش را در دست این تکنولوژی می‌بیند و نسبت به آن خوف و امید در او ایجاد می شود.

در واقع ائمه نار فقط بت آدم را عوض می‌کنند. بت اصلی و کفر حقیقی خود آنها هستند. اینکه در قرآن می­فرماید: شما و بت‌هایتان را در جهنم می‌اندازیم؛ بت‌های اصلی، ائمه نار هستند و سنگ و چوب و… بت‌های فرعی‌اند. البته آن بت فرعی را هم باید شکست، آن مجسمه هم باید نابود بشود. چون در آن اراده ظلمانی است و سدّ و حجاب ایجاد کرده است. ولی حجاب اصلی آن اراده‌هایی هستند که بت پرستی را در عالم راه می‌اندازند؛ چوب و سنگ درست می‌کنند و وقتی اینها را می‌شکنی، چیز دیگر جای آن می‌گذارند، یک فرهنگ دیگر و یک بت پرستی مدرن درست می‌کنند؛ آنگاه روز از نو، روزی از نو! جاهلیت اولی از بین می‌رود، اما جاهلیت جدید به پا می‌کنند. توحید و شرک در عینیت به همین معناست. یعنی شرک عینی همین ائمه نار و فروع‌شان هستند. اگر کسی زیر چتر ولایت آنها رفت، همه زندگی‌اش شرک می‌شود. آنها انسان را به بت پرستی دعوت می‌کنند و بت پرستی را اقامه می‌کنند. فرهنگ توجه به غیر، خضوع در مقابل غیر، توسل به غیر، ترسیدن از غیر و توکل به غیر را در انسان ایجاد می‌کنند؛ فرهنگ ابتهاج به قرب غیر خدا را در انسان ایجاد می‌کنند. فرهنگ توجه و ذکر غیر حضرت حق و لذت از غیر ذکر حق را ایجاد می‌کنند. همه اینها فرهنگ شرک است.

اما در طرف مقابل دستگاه توحید و انبیاء و اولیاء آدم را تنزیه می‌کند. لذا در مناجات الذاکرین امام سجاد(ع) می خوانیم: «أَسْتَغْفِرُکَ مِنْ‏ کُلِ‏ لَذَّهٍ بِغَیرِ ذِکْرِکَ‏ وَ مِنْ کُلِّ رَاحَهٍ بِغَیرِ أُنْسِکَ وَ مِنْ کُلِّ سُرُورٍ بِغَیرِ قُرْبِکَ»؛ یعنی در نگاه انبیاء اگر آدم یک بالش زیر سرش گذاشته، درحالیکه تکیه­گاه خود را این بالش می­بیند، باید استغفار کند. انبیاء بدنبال انقطاع انسان­ها هستند و قدم اولِ انقطاع، زهد است. زهد، فراغت است. قرآن می­فرماید: «لِکَیلا تَأْسَوْا عَلى‏ ما فاتَکُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاکُمْ»(حدید/۲۳) یعنی همه کائنات را به شما بدهند خوشحال نشوی و از تو بگیرند هم غصه نخوری. حضرت در خصوص زهد فرمودند: «فَأَمَّا الزَّاهِدُ فَقَدْ خَرَجَتِ الْأَحْزَانُ وَ الْأَفْرَاحُ‏ مِنْ قَلْبِهِ فَلَا یفْرَحُ بِشَی‏ءٍ مِنَ الدُّنْیا وَ لَا یأْسَى عَلَى شَی‏ءٍ مِنْهَا فَاتَهُ فَهُوَ مُسْتَرِیحٌ»(۱۲) اما بعد از مرتبه زهد، مراحل دیگری نیز باید طی شود. در روایت فرمودند: «أَعْلَى‏ دَرَجَهِ الزُّهْدِ أَدْنَى دَرَجَهِ الْوَرَعِ وَ أَعْلَى دَرَجَهِ الْوَرَعِ أَدْنَى دَرَجَهِ الْیقِینِ وَ أَعْلَى دَرَجَهِ الْیقِینِ أَدْنَى دَرَجَهِ الرِّضَا»(۱۳) لذا انسان تا وادی زهد را طی نکند، انوار یقین در قلب او متجلی نمی شود. پس سیر انسان با زهد شروع می­شود.

اما دستگاه مادی، به عکس؛ دائم ایجاد تعلق به ماده می‌کند، گسترش تعلق می‌دهد، تنوع علاقه ایجاد می‌کند، ابتهاجات متنوع ایجاد می‌کند. یک شهربازی درست می‌کند که یک اعتکاف چند روزه در دنیا است و مثل اعتکاف ما در مسجد، اعتکاف چند روزه در دنیا است. انواع ابتهاجات مادی ولو ابتهاج همراه با دلهره و خشونت، به خورد انسان می‌دهد و آدم را مست دنیا می‌کند و از آن طرف بیرون می‌فرستد. تمدن مادی، یک میکده‌ای است که آدم را مست دنیا می‌کند. قرآن می­فرماید: «لا تَقْرَبُوا الصَّلاهَ وَ أَنْتُمْ سُکارى‏»(نساء/۴۳) مستی‌هایی که مانع نماز است، متنوع‌اند و فقط مستی از خمر و خواب نیستند، مستی‌های مختلفی است. در انسان، مستی نسبت به دنیا انسان را خمار دنیا می‌کند و این، کار دستگاه اولیاء طاغوت است که آدم را غرق در لذت‌های مادی می‌کند و شدت روانی به دنیا ایجاد کرده و انواع ابتهاجات، حرص و حسد و بخل و کینه و همه صفات رذیله هم در انسان ایجاد می‌کند.

این توضیحات را دادیم که بیان کنیم ائمه نار، اصل کفر هستند و کفر، از فروع آنها است و کفر مجسم، همین بساط است. کفر، یک گزاره نیست که یک جایی در عالم هست و یک نفس الامری دارد، آن نفس الامر، کفر نیست. کفر، همین است که می‌بینید، این تمدن، کفر است. شرک، همین دستگاه است. لذا در روایتی حضرت فرمودند بنی­امیه جلوی معرفی توحید را نگرفتند، بلکه جلوی معرفی شرک را هم گرفتند؛ چون شرک اگر شناخته بشود، خود آنها شناخته می‌شوند. دستگاه شیطان، دستگاه کفر و شرک است و کارهایی که می‌کند هم مفصل در قرآن آمده است. برای موحد شدن باید از این طواغیت جدا شویم. آیه «فَمَنْ یکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ» همین را بیان می کند؛ یعنی باید نسبت به او کفر بورزید و هیچ اعتماد و تکیه‌ای نکنید و هیچ خیری در او نبینید و او را وادی امن ندانید.

تبیین توحید و شرک در حدیث عقل و جهل

تقریر دیگری نیز از جریان کفر و شرک در حدیث جنود عقل و جهل آمده که امام صادق فرمودند: «اعْرِفُوا الْعَقْلَ وَ جُنْدَهُ وَ الْجَهْلَ وَ جُنْدَهُ تَهْتَدُوا قَالَ سَمَاعَهُ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ لَا نَعْرِفُ إِلَّا مَا عَرَّفْتَنَا فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ الْعَقْلَ وَ هُوَ أَوَّلُ خَلْقٍ مِنَ الرُّوحَانِیینَ عَنْ یمِینِ الْعَرْشِ مِنْ نُورِهِ فَقَالَ لَهُ أَدْبِرْ فَأَدْبَرَ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَقْبِلْ فَأَقْبَلَ فَقَالَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى خَلَقْتُکَ خَلْقاً عَظِیماً وَ کَرَّمْتُکَ عَلَى جَمِیعِ خَلْقِی قَالَ ثُمَّ خَلَقَ الْجَهْلَ مِنَ الْبَحْرِ الْأُجَاجِ ظُلْمَانِیاً فَقَالَ لَهُ أَدْبِرْ فَأَدْبَرَ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَقْبِلْ فَلَمْ یقْبِلْ فَقَالَ لَهُ اسْتَکْبَرْت‏»(۱۴) شما عقل و جهل را بشناسید، لشکر عقل و جهل را هم بشناسید، راه یافته می‌شوید. بعد حضرت از خلقت عقل و جهل شروع کردند که خدای متعال عقل را «یمِینِ الْعَرْشِ مِنْ نُورِهِ» آفرید و بعد به او فرمود «فَقَالَ لَهُ أَدْبِرْ فَأَدْبَرَ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَقْبِلْ فَأَقْبَلَ» فرمان‌های خدای متعال از دو حال خارج نیست؛ یا دستور به اقبال است یا دستور به ادبار است؛ سپس خدای متعال، او را تکریم کرد و برای او ۷۵ لشکر خلق کرد که قوای او هستند. با این قوا، خدا را در عالم اطاعت می‌کند. آن ۷۵ لشکر از ایمان تا همه صفات حمیده در حدیث ذکر شده­است.

بعد حضرت اشاره می کنند که خداوند متعال جهل را از «الْبَحْرِ الْأُجَاجِ ظُلْمَانِیاً» آفرید؛ یعنی از یک بحر شور تلخ ظلمانی آفرید و بعد هم «فَقَالَ لَهُ أَدْبِرْ فَأَدْبَرَ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَقْبِلْ فَلَمْ یقْبِلْ» رفت و دیگر به سمت خدای متعال برنگشت. خدای متعال فرمود «اسْتَکْبَرْتَ». اصلی‌ترین صفات رذیله، همین استکبار علی الله است یعنی در مقابل خدای متعال، کبریایی برای خودت درست کردی، فرمان خدا را زیر پا گذاشتی. جهل به خدای متعال گفت که به عقل لشکر دادی، به من هم بده، من می‌خواهم با او بجنگم و اینگونه بنای درگیری را او گذاشت؛ زیرا بنا نبود که او ایمان نیاورد و درگیر بشود بلکه او هم باید در ظرف خودش مومن می‌شد. چون اقبال و ادباری که از جهل می‌خواهند مثل ادبار و اقبال عقل نیست؛ لذا او در ظرف خودش طغیان کرد. در واقع اینجا یک امتحان صوری و یک آزمایشگاه صوری نبوده که بخواهند یک کسی را صوری رفوزه‌ کنند بلکه واقعاً او می‌توانسته در ظرف خودش مومن باشد. عقل، در ظرف خودش، مطیع و مومن بود. خدای متعال به جهل فرمود که به تو قوا می‌دهم ولی اگر استکبار بعدی کردی، تو را مطلقاً از محیط رحمت دور می‌کنم. ۷۵ لشکر برای جهل مقابل لشکر عقل خلق کرد. مقابل ایمان کفر است. مقابل زهد رغبت به دنیا است مقابل تفکر و یقین و رضا و صبر و زهد صفات رذیله وجود دارد که آنها قوای جهل هستند. عقل با این قوا، بندگی را توسعه می‌دهد. جهل هم با آن قوا، شیطنت و استکبار علی الله را.

در ادامه حدیث فرمود در همه مومنین، بعضی از صفات حمیده هست‏. اما صفات حمیده در آنها کامل نمی‌شود الا در دو دسته. آنهایی که نبی مرسل یا عبد ممتحن‌اند و ملائکه هم جایگاه خودشان را دارند. بنابراین سه دسته هستند که تحمل ولایت می‌کنند: انبیاء مرسل، ملائکه مقرب و عباد ممتحن. اینهایی که تحمل ولایت می‌کنند، همه صفات عقل در آنها پیدا می‌شود. در بقیه هم بعضی از صفات عقل هست تا منقای از جهل بشوند. و هیچ صفتی از جهل در آنها باقی نمانده و به تبری کامل برسند. وقتی از جهل تطهیر کامل شدند و هیچ قوایی از قوای جهل در وجود آنها نبود، آن وقت به درجه همان افرادی می‌رسند که همه قوای عقل در آنها ظهور پیدا کرده­است. این معنایش این است که خدای متعال عقل را آفرید و قوای نورانی هم به او داد؛ ما صاحب آن قوای نورانی نیستیم اما اگر بندگی کنیم، قوای او در ما تجلی می‌کند.

حقیقت عقل و جهل و تولی به آنها

عقل را بزرگان به مقامی از مقامات نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم تفسیر کردند؛ یعنی همه خوبی‌ها و صفات نورانی را به ایشان دادند. هیچ کسِ دیگر، صاحب این صفات نیست. مابقی، به اندازه‌ای که تحمل ولایت او را می‌کنند، صفات ایشان در آنها ظاهر و جاری می­شود مثل اینکه خدا یک خورشید، در منظومه شمسی آفریده­است و خانه‌های ما با این یک خورشید، گرم می‌شود. من خودم خورشید نیستم و برای من هم خورشید خلق نمی‌کنند؛ بلکه شعاعی از او به من می‌رسد. یک عقل و یک سرچشمه خیر هست که آن سرچشمه خیر، همه قوای خیر را دارد و می‌خواهد عبادت و بندگی خدا را بسط بدهد و همه ما را می‌خواهد به سمت خدا ببرد. شفاعت یعنی از قوای خودش، خرج ما کند تا ما را به قوای خودش و به بندگی خودش نورانی کند. اگر ما تحمل کردیم، نورانی به نور او می‌شویم یعنی به منزله دست و چشم و گوش حضرت می‌شویم که حضرت، با ما عبادت می‌کنند. «بِنَا عُبِدَ اللَّهُ‏» هم معنایش همین است و الا ما که اهل نماز نیستیم. حضرت با ما خدا را عبادت می‌کند.

از آن طرف هم یک جهل بیشتر نیست. همه شیطنت‌ها، آنجا است. مابقی، به اندازه‌ای که وارد وادی ولایت او می‌شوند، صفات ظلمانی او در آنها ظهور پیدا می‌کند و او هم به وسیله اینها معصیت و استکبار می‌کند. او استکبار خودش را از طریق صفات ظلمانی خودش مثل کبر و بخل و ریا و حسد و عجب به اینها منتقل می‌کند. بنابراین دو جریان، بیشتر نیست؛ یکی جریان جهل و دیگری جریان عقل است. عقل، حضرت است و جهل هم دشمن اصلی حضرت است. حالا شما پیدا کنید که ابلیس الابالسه که دشمن اصلی حضرت است، چه کسی است. «شَیاطینَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ»(انعام/۱۱۲) که با حضرت عداوت دارند، همان جهلی است که همه ظلمت‌ها به او برمی‌گردد، همانطور که همه نورانیت‌ها به حضرت برمی­گردد و همه صفات کریمه، از ایشان است، همه صفات رذیله هم از جهل است.

اگر کسی تبری از جهل و قوای جهل و تولی به ولایت عقل داشت؛ همه صفات عقل در او ظهور پیدا می‌کند. اگر بینابین حرکت کند هم به عنوان مثال حسد دارد و هم یک بخشی از صفات حمیده را باید از رذایل منقا بشود. این سیر تطهیر، حتی تا عالم قیامت هم ادامه پیدا می‌کند. در بعضی روایات است که نهر تسنیم، نهری است در درب بهشت و زیر یک درخت با اوصافی خاص که متعلِّق به امیرالمومنین است؛ مومنین وارد این نهر می‌شوند و شستشو می‌کنند و حسدشان از بین می‌رود و تطهیر می‌شوند. ولایت امام مطهِّر و ماءِ طَهور است.

بنابراین با این تقریر اگر شما بخواهید حقیقت عبودیت و بندگی و حقیقت توحید را در آفرینش ببینید؛ بحث فقط این نیست که باید اعتقاد داشت که خداوند یکی است که «وَاحِدٌ مُتَوَحِّدٌ بِالْوَحْدَانِیهِ مُتَفَرِّدٌ بِأَمْرِهِ» بلکه وقتی خداوند نظام آفرینش را خلق کرد دو عالم آفرید. توحید و شرک جریان خیالی نیست بلکه دو عالم هستند. عالم موحدین، بر مدار وجود مقدس نبی خاتم و عالم شرک و کفر و نفاق، بر مدار دشمنان حضرت است. هردو جریان قواهایی را مسخر خود می­کنند و اراده­های انسانی را تحت پرورش خود می‌گیرند و از طریق اراده­های انسانی فاعل­های دیگر را مسخر می­کنند. اراده­های انسان ابزار می شوند که طبیعت تسخیر و تصرف شود و شهر و خانه و تمدن ساخته شود و البته رنگ و طعم و بوی اراده خودشان را به این فاعل‌ها می­دهند. لذا دو دستگاه وجود دارد. این دستگاه، محورش اراده‌های معصوم است و آن طرف هم اراده‌های مستکبر. محور اراده‌های معصوم، نبی اکرم و اهل بیت‌ هستند. توحید مجسم دستگاه بر محور رسول اکرم(ص) است و شرک و کفر مجسم نیز دستگاه ساخته شده بر محور اولیای طاغوت است.

تبیین توحید و شرک در آیات شجره طیبه و خبیثه

در ادامه همین بحث و به تقریر دیگری می توان آیات سوره مبارکه ابراهیم را بررسی کرد که چنین می­فرماید: «أَ لَمْ تَرَ کَیفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً کَلِمَهً طَیبَهً کَشَجَرَهٍ طَیبَهٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِی السَّماءِ * تُؤْتی‏ أُکُلَها کُلَّ حینٍ بِإِذْنِ رَبِّها وَ یضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ»(ابراهیم/۲۴-۲۵) خدای متعال، کلمه طیبه را به شجره طیبه مَثَل زده­است. شجره طیبه‌ای که اصل و ریشه‌اش ثابت و فرعش در آسمان است و در هر زمانی میوه می‌دهد. در طرف مقابل هم کلمه خبثه، مِثل درخت ناپاک است و از روی زمین روییده و قرار و ریشه‌ای ندارد و مستقر نیست. در روایات، کلمه طبیه به کلمه توحید، و کلمه خبیثه به کفر معنا شده است. ایندو در حقیقت یک درخت هستند. اصل درخت توحید نبی اکرم(ص) و تنه اصلی این درخت، امیرالمومنین(ع) و شاخه‌هایش، معصومین(ع) و برگ‌هایش، شیعیان هستند.(۱۵) البته شیعیان را به معنای وسیعش باید لحاظ کرد که قرآن فرمود: «وَ إِنَّ مِنْ شیعَتِهِ لَإِبْراهیمَ»(صافات/۸۳) یعنی همه مومنین تاریخ، شیعیان‌اند. و اما میوه­های این درخت هم علومی است که از اهل بیت بر قلوب این مومنین، جاری می‌شود. و نیز در روایتی خاص فرمودند: «عُنْصُرُ الشَّجَرَهِ فَاطِمَهُ سلام الله علیها»(۱۶) که این معنا بیان سرّ خاصی است.

در روایت دیگری که معنای لطیفی دارد حضرت فرمودند که اصل شجره توحید، خود معصومین‌اند و فرعش، ولایت‌شان است. در این معنا، تعبیر «فَرْعُها فِی السَّماءِ» یعنی اگر کسی بخواهد وارد محیط ولایت بشود، باید سماواتی بشود. آدم تا زمینی و متعلِّق به ارض است، نمی‌تواند وارد ولایت معصوم بشود؛ اما به آنجا که رفتی «تُؤْتی‏ أُکُلَها کُلَّ حینٍ بِإِذْنِ رَبِّها» خواهد بود. بنابراین اصل شجره توحید، امام و فرعش ولایت امام است. ما‌ در فرع ولایت آنها مثل برگ‌های این درخت می‌شویم. شیعیان، با همه وجود وابسته و متعلِّق‌اند؛ این برگی که روی درخت سبز می‌شود همه خصوصیاتش، فرع بر آن درخت است و از آنجا تغذیه و استمداد می‌کند. برگ درخت مو، برگ درخت مو است و برگ کاج، برگ کاج است و هر کدام، صبغه آن درخت را دارد. نسبت مومن، با همه اعتقادات و افکار و اخلاقش به خدای متعال، یک برگ درخت می‌شود. حضرت ابراهیم یا حضرت موسی کلیم یک برگی بر شجره توحید هستند. اصل این شجره، نبی اکرم و تنه استوار این شجره، امیرالمومنین(ع) هستند.

شجره خبیثه و کفر هم به بنی امیه و دیگران تفسیر شده­ است. آنها هم یک درختی هستند که در عالم قرار ندارند؛ چون تعلقی به حضرت حق ندارند؛ دولت باطل، قرار ندارد لذا قرآن می­فرماید: «فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیذْهَبُ جُفاءً وَ أَمَّا ما ینْفَعُ النَّاسَ فَیمْکُثُ فِی الْأَرْضِ»(رعد/۱۷). این مطلب تحلیل قرآن است که این درخت قرار ندارد. همه کلمه کفر، با همه طول و عرض تاریخی‌اش بیقرار است، یعنی اولاً متلوّن است و ثانیاً قرار ندارد. بنابراین بساطش جمع می‌شود.

ادامه دارد…

حجت الاسلام متولی امامی

گزارش کارگروه فقه تمدن

مقدمه

آنچه ابتداباید به آن پرداخته شود و معمولا مورد غفلت قرار می گیرد این است که بحث از مبانی فقه حکومتی، همانگونه که استاد در کتاب جستار های نظری به آن اشاره می فرمایند، در حوزه علم کلام باید مطرح شود. ما اگر بخواهیم ساحت فقه را به عرصه تکامل اجتماعی و مقوله حکومت، ارتقاء بخشیم، باید اندیشه‌های کلامی را ارتقاء دهیم. اگر ظرفیت کلامی ما ارتقاء پیدا نکند، ارتقاء ظرفیت فقه، ممکن نیست؛ چرا که اهداف فقه در کلام ارتقاء پیدا می کند.

به تعبیر دیگر، ظرفیت فقه را در خود فقه بحث نمی‌کنند بلکه در کلام بحث می‌کنند. به عنوان مثال، نگاه رایج این است که امام (علیه السلام) مجری قوانین است، از این نگاه، ولایت دینی و مدیریت اجتماعی در نمی‌آید. این امامت، یک امامت حداقلی است و در حد «زیارت جامعه کبیره» نیست. جامعه ای که به خلافت الهی و ولایت حقه در مقیاس جامعه کبیره اعتقاد دارد، در حیات اجتماعی هم از امام و ولیّ خود تبعیت می کند و مناسک آن را دنبال می کند و گر نه نقش امام و ولیّ، مثل نقشی که «قطب» در تصوف دارد، به حوزه خصوصی تنزل پیدا می کند و ربطی به اداره حکومت دینی و تعالی حیات اجتماعی نخواهد داشت.

بیان تعریف و ضرورت فقه حکومتی

در این مرحله باید گفت که مقصود از فقه حکومتی چیست. و تعاریف و رویکردهای رایج فقه حکومت و حکم حکومتی بررسی و مقایسه شود تا به یک تعریف قابل قبول برسیم و هم چنین، بگوییم که فقه حکومتی، چه ضرورتی دارد و ضرورت عینی تحول و پیشرفت فقه در حوزه مباحث اجتماعی چیست؟

مگر در در حوزه استنباط دینی و تفقه دینی کنونی چه خلائی وجود دارد که ما برای پر کردن آن خلاء‌باید وارد یک عرصه جدیدی از تفقه و فقاهت به نام فقه حکومت شویم. اگر این خلاء و کمبود را خوب تصویر کنیم، راحت تر می توانیم قضاوت کنیم که کدام نظریه این خلأ را تأمین می کند؟

تعریف اول : فقه حکومتی عبارت از «فقه سیاسات» است؛ یعنی فقهی که به بحث از مبانی حکومت؛ نظام سیاسی اسلام و ساختار قدرت و کیفیت توزیع اختیارات و مشروعیت و حقانیت حکومت و جایگاه مردم و حاکم شرع و … می ­پردازد.

 تعریف دوم :  فقه حکومت عبارت است از ابوابی از فقه که به «احکام اجتماعی» و حوزه عمومی می­ پردازد و اختصاص به فرد ندارد؛ مثل باب دیات و قصاص و قضاء ‌و حتی بسیاری از ابواب اقتصادی اسلام. تعریف اول، محدودتر از تعریف دوم است؛ در تعریف دوم، همه مباحث مربوط به حوزه اجتماعی از جمله مباحث فقه سیاسی از مباحث فقه حکومتی هستند. در این تعریف، فقه حکومتی، پاسخ گوی مسائل مستحدثه در حوزه حیات اجتماعی است؛ مثل بانک، بیمه، حقوق مدنی، مسائل حوزه ژنتیک و … . در اینصورت، احکام اجتماعی اسلام دائماً باید به مسائل جدیدی که در حوزه نظام سیاسی، فرهنگی و اقتصادی جامعه مطرح می شوند، پاسخ دهد. پرداختن به حوزه مسائل مستحدثه با تمام گستردگی ای که دارد، با همان روش پیشین و شیوه و روش استنباطی قدیم انجام می گیرد و لذا دائماً دایره فقه گسترش پیدا می کند.

تعریف سوم : فقه حکومتی عبارت است از یک «رویکرد اجتماعی یا حکومتی» به فقه. رویکرد حکومتی به فقه، به این معنا قابل دفاع است که در استنباط حکم شرعی، اصل «کارآمدی» در جهت اقتدار اسلام مورد لحاظ قرار گیرد. رویکرد حکومتی در ناحیه موضوع شناسی هم قابل دفاع است؛ یعنی می ­بایست ابعاد اجتماعی موضوع را مورد مطالعه قرار داده و با لحاظ نسبت موضوعات با موضوع حکومت، حکم را استنباط نماییم.

برخی دیگر از رویکردها، فقه را به عرصه «اجراء» نیز می­کشانند؛ طبق یک تعریف، فقه حکومتی متکفل رفع تزاحمات اجتماعی در مقام اجرا نیز هست؛ مثلاً اجرای پاره ­ای از حدود که با یک سلسله مصالح اجتماعی تزاحم دارد و فقه حکومتی باید این تزاحمات اجتماعی را ببیند و حکم جدید دهد؛ مثل اینکه در حوزه امنیت اجتماعی ممکن است حکومت ناچار شود که در زندگی خصوصی برخی افراد تجسس کند، یا اینکه توسعه شهری مستلزم تخریب مسجد یا تصرف در اموال برخی از مردم است. در واقع در این گام، وقتی می­خواهیم احکام اجتماعی اسلام را محقق کنیم و در مقام تحقق، یک سلسله تزاحمات واقعی بین احکام پیدا می شود که این تزاحمات در قبل از مقام تحقق، متصور نیستند. حل و فصل این تزاحمات هم به روش فقهی باید اتفاق بیفتد نه صرفاً به روش کارشناسی.

تعریف چهارم  : تبیین تعریف فقه حکومتی به «احکام حاکم در منطقه الفراغ»

در تعریف دیگر، فقه حکومتی ناظر به احکامی است که به وسیله حکومت در حوزه منطقه الفراغ انشاء می­شوند. منطقه الفراغ منطقه ­ای است که تشریع الزامی در آن منطقه وارد نشده و مکلف، ملزم به فعل یا ترک حکم نیست، اما حاکم شرع حق دارد در این منطقه تصرف کند و حکم الزامی جعل نماید.

ـ تفاوت نظریه منطقه الفراغ شهید صدر(ره) با نگاه سکولارها

برخی از روشن فکران سکولار مدعی­اند حکومت نمی­بایست در منطقه الفراغ دخالت کند، چون دین در منطقه الفراغ و حوزه معیشت و دنیا ورود پیدا نکرده است! آنها اصل زندگی اجتماعی را خارج از دایره دین می­دانند و می­گویند در بخش عمده­ای از زندگی انسان نصی وجود ندارد و خود این را دلیل بر این می­گیرند که دین در این حوزه اصلاً دخالت نمی­کند. ما در این مقام به این نظریه نمی­پردازیم چراکه این تحلیل از منطقه الفراغ، تحریف نظریه شهید صدر(ره) می­باشد. شهید صدر(ره) دین را جامع می­داند و معتقد است منطقه الفراغ دلیل بر نقص شریعت نیست بلکه حضور شریعت در منطقه الفراغ، بید حاکم است. براین اساس در اینجا مبتنی بر نظریه کسانی که دین را جامع می­دانند بحث می شود؛ طبق این دیدگاه حاکم شرع می­تواند در حوزه ترخیص­ها و در منطقه­ای که شارع ابتدائاً حکم الزامی جعل نکرده، حکم الزامی چه بر فعل چه بر ترک، جعل نماید.

ـ تفاوت منطقه الفراغ تفویض شده به مردم با منطقه الفراغ تفویض شده به حاکم

تفسیر دیگری از منطقه الفراغ وجود دارد که معتقد است منطقه الفراغ، عرصه دخالت شارع است اما شارع، تصمیم گیری در این حوزه را به خود مردم واگذار کرده است. بنابراین، مردم از دو جهت در منطقه الفراغ حق دارند: یکی در تعیین حاکم و دیگری در تقنین.

در مقابل این ادعا، نظریه کسانی است که معتقدند شارع حق تصرف در محدوده منطقه الفراغ را به حاکم شرع داده و تنظیم قواعد رفتار اجتماعی بر عهده ایشان است. بعید است بتوان ادعای اول را به مرحوم شهید صدر(ره) نسبت داد. ایشان در کتاب اقتصادنا معتقدند که حق تصرف در محدوده منطقه الفراغ به عهده حاکم شرع گذاشته شده است؛ اگر چه از ظاهر بعضی از فرمایشات ایشان که در حوزه نظریه سیاسی مطرح کرده­اند، اینگونه برداشت می­شود که برای مردم هم در منطقه الفراغ، حق جعل شده است؛

ـ احکام منطقه الفراغ، احکام ناشی از مقام ولایت در قلمرو غیرالزامی:

بر این اساس، در نهایت در منطقه الفراغ نقطه خالی از حکم شارع نداریم. اولاً به لحاظ عناوین اولیه داخل در دایره مباحات است و مباحات هم مجعولات شرعی هستند. ثانیاً شارع آن منطقه را به حاکم شرع واگذار کرده و حاکم می­تواند در آن حوزه، حکم الزامی جعل کند. مثل وجود مقدس نبی اکرم(ص)‌که از ولایت خود استفاده کردند و یک سلسله قوانین و قواعد برای منطقه الفراغ جعل کردند. احکامی که از مقام ولایت نبی اکرم(ص)‌صادر شده، غیر از احکامی است که حضرت در مقام نبوت از تشریع شارع خبر داده­اند. مرحوم شهید صدر(ره) برای نبی اکرم(ص) شئون و مقاماتی قائل هستند: یکی مقام نبوت است که در این مقام حضرت از آن احکامی که شارع جعل کرده، خبر می­دهند و به نظر شهید صدر(ره) این احکام هم احکام ثابتی هستند مثل احکام عبادات. این احکام، احکامی هستند که حضرت در مقام نبوت، اِخبار از تشریع شارع می­کند؛ یعنی به تعبیری، خدای متعال در این دسته از احکام به صورت مستقیم اعمال ولایت کرده است و لذا جایی برای اعمال ولایت حاکم نیست؛

مثل «أَحَلَّ اللّهُ الْبَیعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا». غیر از مقام نبوت، حضرت دارای مقام ولایت بر جامعه و بلکه بر تاریخ هستند که در آن مقام، اعمال ولایت می­کنند و احکامی را در منطقه الفراغ صادر می کنند و لذا این احکام، احکام ثابت نیست، احکام متغیر است و مادامی که این اعمال ولایت هست این احکام هم هست.

برای اینکه بتوان دین ثابت را بر شرایط مختلف تطبیق داد یکی از تدبیرهایی که سنجیده شده، تدبیر «ثابت و متغیر» است که مرحوم علامه طباطبایی(ره)، مرحوم شهید صدر(ره) و دیگران به آن اشاره کرده اند. البته تشخیص این دو دسته احکام، ضوابطی می­خواهد که در فقه کمتر مورد بحث قرار گرفته است.

تعریف فقه حکومتی، به فقه نظام های اجتماعی

تا اینجا طبق تعاریف ذکر شده، آنچه که فقه ارائه می­دهد عبارت است از یک سلسله «احکام» از هم جدا و منفصل؛ یعنی هر حکمی به عنوان وظیفه مکلف به صورت جداگانه استنباط می­شود و به عناوین کلی مستقل تعلق می­گیرد و در ابواب فقهی به صورت منفک از یکدیگر جای می­گیرند؛ مثل احکام بیع، اجاره، مزارعه، مساقات و … . و این احکام – که به صورت جزایر از هم جدا هستند- می­بایست در جامعه محقق شوند. یک سلسله از این احکام، الزامی و یک سلسله، مباحات هستند که در همین دایره مباحات، بحث منطقه الفراغ مطرح می شود.

البته اینکه بیان می شود این احکام به صورت جزایر مستقل دیده می­شوند به این معنا نیست که در مقام استنباط اگر دو خطاب، ناظر به هم بود و یک نظارت مستقیم داشت ـ مثل عام و خاص، مطلق و مقید، حاکم و محکوم و وارد و مورود ـ رابطه آن خطابات دیده نمی­شود، بلکه این حد از ارتباط بین خطابات لحاظ می­گردد. همچنین تزاحمات در مقام امتثال مورد توجه قرار می­گیرد. ولی در عین حال این طور نیست که احکام درون یک «نظام» قرار گرفته و به صورت یک پیوستار مورد مطالعه قرار گیرد و نظام احکام ارائه شود.

نقش حوزه در تمدن سازی

بحثی در باب شأن تمدن سازی حوزه

اولین و مهم ترین رسالت حوزه های علمیه به عنوان اتاق فکر نظام اسلامی تبیین نظری وکارآمد چارچوب ها، اهداف و الگوهای ناظر به تحقق تمدن اسلامی است. تا بر اساس آن جریان دین در تمام عرصه ها و سطوح جاری گردد. سرپرستی، هدایت و تکامل تمدن اسلامی، می بایست در چهارچوب مبانی و اهداف دین صورت گیرد.
پایگاه اطلاع رسانی فرهنگستان علوم اسلامی قم، اولین و مهم ترین رسالت حوزه های علمیه به عنوان اتاق فکر نظام اسلامی تبیین نظری وکارآمد چارچوب ها، اهداف و الگوهای ناظر به تحقق تمدن اسلامی است. تا بر اساس آن جریان دین در تمام عرصه ها و سطوح جاری گردد. سرپرستی، هدایت و تکامل تمدن اسلامی، می بایست در چهارچوب مبانی و اهداف دین صورت گیرد. به دیگر سخن، قید اسلامیت در تمدن اسلامی به معنای شکل گیری ابعاد مختلف تمدن بر پایه ی آموزه های دین اسلام است. بر این اساس، تحقق تمدن اسلامی نیازمند یک منظومه ی معرفتی است که در هسته ی آن معارف اسلامی قرار دارد. لایه ها ی معرفتی شامل موارد زیر است:

الف) نظام معارف دینی؛ منظور از این نظام معارف، مجموعه ی آموزه های دینی در حوزه های مختلف نظام توصیفات دینی، نظام احکام ارزشی، نظام احکام تکلیفی و حقوقی می باشد. بر این اساس حوزه های علمیه نباید تنها به اجتهاد در حوزه ی احکامِ روابط فردی آن هم در باب احکام تکلیفی آن بپردازند. بلکه باید فقه اکبر، موضوع اجتهاد قرار گیرد و علاوه بر احکام تکلیفی، احکام ارزشی و اندیشه های توصیفی دین در دو حوزه ی روابط فردی و اجتماعی مورد بررسی قرار گیرد. البته مشخص است که علاوه بر ضرورت جریان حجیت در این نظام معارف دینی، کارآمدی آن هم باید مدنظر قرار گیرد. بر این اساس باید فقه اسلامی مشتمل بر جوانب مختلف زندگی انسان در زمینه های فردی و اجتماعی شود و تنها به بیان احکام فردی اکتفا نکند.

«ما باید فقه اسلامی را که مشتمل بر جوانب مختلف زندگی انسان در زمینه های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فردی است در جامعه خود پیاده کنیم و به تنظیم زندگی انسان ها از نظر آداب زندگی، وضع معیشتی، ارتباطات سیاسی، اجتماعی و خارجی بر مبانی اسلام بپردازیم» (مقام معظم رهبری؛ ۱۳۷۰/۱۲/۳)

ب) نظام علوم اسلامی هماهنگ؛ لایه ی دوم از حوزه ی اطلاعات در راستای تحقق تمدن اسلامی می باشد. شاخه های مختلف علوم در مجموع عرضه کننده ی معیارها و شاخصه هایی کارآمد، جهت شناسایی ابعاد مختلف عرصه های حیات مختلف فردی و اجتماعی می باشند. این علوم از یک سو در مقام تولید و نظریه پردازی مبتنی بر مبادی و مبانی خاصی شکل می گیرند و از سوی دیگر در مقام داوری و اثبات کارآمدی به آزمون تجربی نیازمند می باشد. براساس این نگاه هماهنگی این لایه از اطلاعات با لایه ی اول به خوبی مشخص می گردد.

ج) دست یابی به الگوها، مدل ها و ساختارها جهت جامعه پردازی؛ این امر از یک سو مبتنی بر معیارهای علمی و از سوی دیگر مبتنی بر شرایط و وضعیت حیات اجتماعی جهت رسیدن به وضعیت مطلوب است.

با توجه به این سه «لایه ی معرفتی»، نقش اصلی حوزه های علمیه، مفهوم سازی تدوین و تولید لایه ی اول براساس منابع دین می باشد. بر این اساس تمام علوم حوزوی اعم از فقه، کلام، اخلاق و علوم دیگر حوزوی باید ارتقای ظرفیت پیدا کنند؛ به گونه ای که بتوانند تمام ابعاد و مسائل تمدن اسلامی ـ اعم از نرم افزارها و سخت افزار های تمدنی ـ را لحاظ کرده و براساس فقه جامع دین «طرحی جامع برای اداره» ارائه دهند.

در حوزه های علمیه، پی ریزی حکمت تمدنی، اخلاق تمدنی و فقه تمدنی و در یک کلمه دست یابی به فقه جامع دین، ضروری است. فقه جامع دین افزون بر فقه فردی ـ که ناظر بر احکام رفتار افراد است ـ مشتمل بر فقه اجتماعی و بالاتر از آن، فقه تمدنی در سه سطح «خرد، کلان و توسعه» خواهد بود که ناظر به تنظیم های اجتماعی در سه سطح «خرد، توسعه و کلان» است. فقه خرد ناظر به احکام موضوعات خرد اجتماعی در حوزه های مختلف سیاسی، فرهنگی و اقتصادی می باشد. فقه کلان فقهی است که ناظر به لوازم طراحی ساختارهای کلان اجتماعی است که براساس آن ها توزیع «ثروت، قدرت و اطلاع» به صورت عادلانه صورت خواهد گرفت. و فقه توسعه هم ناظر به لوازم طراحی مصالح و تدابیری است که به افزایش و توان اسلام در موازنه ی جهانی می انجامد و به وسیله ی آن مشروعیت می یابد.

پر واضح است که اکتفا به فقه فردی و یا حداقل در فقه خرد اجتماعی در مهندسی تمدن اسلامی و تنظیم وظایف نظام اسلامی براساس فقه موجود، قدرت معماری دولت اسلامی را از مسئولان نظام اسلامی سلب می کند و حکومت اسلامی از سطح رهبری حوادث و ساخت تمدن اسلامی به واکنش در برابر حوادث تنزل پیدا می کند.

حوزه و فرهنگ سازی

نقش دیگر حوزه در تحقق دولت اسلامی، حضور در فرهنگ سازی می باشد. به دیگر سخن هویت اصلی نظام اسلامی، فرهنگی است و لذا مسئولیت دین شناسان و کارشناسان دینی در اداره ی فرهنگ جامعه و تغذیه ی فرهنگی آن بسیار مهم می باشد. آنچه در این میان توجه به آن بسیار مهم است، لزوم حضور فعال حوزه های علمیه در لایه های مختلف فرهنگ یعنی فرهنگ عمومی، تخصصی و بنیادی می باشد.

الف) نقش حوزه درارتقاء فرهنگ عمومی و سبک زندگی

فرهنگ عمومی به معنای فرهنگی است که آحاد جامعه آن را پذیرفته اند و تبدیل به سبک زندگی شده است. فرهنگ عمومی عرصه ای از فرهنگ است که مبتلابه آن عموم آحاد جامعه هستند و این صرف نظر از وابستگی آن ها به طبقه ی اجتماعی خاصی و یا سطح تحصیلات و یا حرفه ی آن هاست: آداب و معاشرت، مراعات حقوق دیگران، نظم، وجدان کاری، انضباط اجتماعی و مسایلی از این قبیل در این مجموعه می گنجد. در جامعه ی اسلامی تحقق تمدن اسلامی و تکامل آن، تنها در سایه ی ارتقای فرهنگ عمومی و شکل گیری سبک زندگی اسلامی در سطوح مختلف «خرد، کلان، توسعه» امکان پذیر می باشد.

«سبک زندگی خُرد» به حدود زندگی شخصی انسان ها محدود می شود. در این سطح مسئله ی خانواده از مهم ترین عوامل در شکل گیری سبک زندگی فرد می باشد. خانواده، یکی از بسترهای تعیین کننده و تأثیرگذار در رشد و تکامل جامعه است که تبلیغ و آموزش معارف و احکام اسلامی در ارتباط با فرهنگ خانواده بر عهده ی حوزه های علمیه می باشد.

مروری بر عناوین روایات وارد شده در این موارد، تأثیر و تعیین کنندگی بی بدیل معارف اسلامی و بالتبع، علمای دینی در شکل گیری سبک زندگی را قطعی می سازد. این معارف چه به صورت غیرمستقیم از طریق تقویت ایمان، تقوا و یقین بر فرد و چه به صورت مستقیم از طریق تعیین رویه ی معاشرت و برخورد با دیگران یا مسائل و حوادثِ پیرامون زندگی، توان ساختن فرهنگ جامع و نورانی را فراهم نموده اند. روایاتی که در وصف ایمان و یقین، توکل، راضی بودن به قضای خدای متعال، خوف و رجا داشتن نسبت به ذات باری تعالی و حسن ظن به خدای متعال، وارد شده، دسته ای از روایات است که تأثیری عمدتاً می توانند تأثیری غیرمستقیم داشته باشند. اما علاوه بر آن روایاتی نیز وجود دارند که امر به توکل، عفت، و پاک دامنی، خوش رویی، راست گویی، ادای امانت، عفو دیگران، فرو خوردن خشم، حلم، خویشتن داری، نگه داری زبان، مدارا و سازگاری با دیگران، نرمی و ملاطفت، تواضع در برخورد با مؤمنین، دوستی ورزیدن و دشمنی برای خدای متعال، قناعت در زندگی دنیایی، تعجیل در کار خیر، رعایت انصاف و عدالت، بی نیاز داشتن خود از مردم، صله ی رحم، خوش رفتاری با پدر و مادر، همت گماشتن به امور مسلمین و خیرخواه مسلمین بودن، احترام به سال خوردگان، رعایت حقوق برادر مؤمن، شادی رساندن به او، اطعام دیگران، اصلاح میان مردم، اجتناب از خشم، حسد، ریا، جبن (ترسو بودن) عصبیت، حسد، کبر، خودبینی، عُجب و… می کنند.

البته در اینجا باز توجه به این نکته لازم است که اگرچه روایات انبوهی در باب سبک زندگی در حوزه های مختلف زندگی در منابع دینی عرضه شده است، اما تنها نباید به ذکر این روایات آن هم به صورت کلی و انتزاعی بسنده نمود، بلکه باید مبتنی بر این روایات به دنبال ارائه ی الگویی جامع متناسب با سطوح مختلف سنی (کودک، نوجوان و جوانان) در جامعه بود؛ همچنانکه در روان شناسی غربی برای افراد مختلف نسخه های مختلف ارائه می گردد.

سطح دوم بررسی سبک زندگی اسلامی در مقیاس اجتماعی است؛ یعنی در این بخش به چیستی آداب زندگی اجتماعی مانند آداب پوشاک اجتماعی، اشتغال، بهداشت، خوراک و بسیاری موارد دیگر پرداخته می شود. در این بخش «جامعه» واحد مورد مطالعه قرار می گیرد و موضوع مقیاس اجتماعی مثلا نوع پوشاک اجتماعی با در نظر گرفتن همه ی جوانب امر و مجموعه ی عوامل و متغیرهای آن مورد مطالعه قرار می گیرد. نکته ای که در این باب توجه به آن لازم است، این است که چه بسا لازم باشد متناسب با شرایط مختلف اجتماعی الگوهای خاصی در عرصه های مختلف هم چون پوشاک، بهداشت و…. طراحی گردد.

سطح سوم بررسی سبک زندگی اسلامی در مقیاس تکامل اجتماعی است. در این سطح موضوع سبک زندگی اسلامی به عنوان یک الگوی جامع تکامل و تحول برای پیشرفت در زندگی و ایجاد یک تمدن اسلامی بررسی می گردد. جامعه همواره در مسیر شدن و پیشرفت و تکامل است و لذا در باب تحقق سبک زندگی اسلامی هم باید متناسب با مراحل تکامل اجتماعی سبک زندگی تکامل پیدا کرده و بتواند وحدت و کثرتی متناسب پیدا کند.

خلاصه اینکه حوزه های علمیه باید بتوانند به طراحی و ترویج سبک زندگی در همه ی سطوح بپردازند و تنها نباید به ترویج سبک زندگی آن هم در سطح خُرد و آن هم به صورت غیرنظام مند و ارائه یک الگوی جامع بسنده نمایند.

ب) فرهنگ تخصصی

حوزه های علمیه علاوه بر حضور در فرهنگ عمومی و طراحی و ترویج سبک زندگی اسلامی لازم است در فرهنگ تخصصی هم حضور داشته باشند؛ زیرا پس از فرهنگ عمومی، سطح دوم فرهنگ را فرهنگ تخصصی جامعه تشکیل می دهد. نظریه ی تمدن اسلامی و توجه به الزامات آن و ایجاد بستر پذیرش و تحقق آن تنها در سایه ی بالندگی فرهنگ تخصصی امکان پذیر می باشد. «فرهنگ تخصصی عبارت است از آن دسته ارتکازات و پذیرش های اجتماعی و مجموعه ی اطلاعات تخصصی که در مجموع امکان پاسخ گویی به مشکلات و معضلات و ناهنجاری های پیچیده تر جامعه را امکان پذیر می سازد. مجموعه تخصص های موجود در جامعه به طور عمده در قالب ساختارها، مناصب و عمدتاً رشته های علمی مختلف تجلّی می یابد. بنابراین تخصص ها و مهارت های جامعه، هم در قالب رشته های علمی مختلف و هم به شکل رشته های فنی و حرفه ای قابل فراگیری می باشند. توجه به ارتباط بین علم و فرهنگ در جامعه و تأثیرگذاری علوم تخصصی در شکل دهی به لایه ی مهمی از فرهنگ نمایان می شود. با توجه به اینکه علم را عالمان فرا می گیرند و عالمان فرهنگ سازان جامعه هستند، ارتباط بین علم و فرهنگ به خوبی نمایان است. علم، فرهنگ ساز است؛ زیرا ارتکاز می آفریند و معیار ارزش گذاری و تعیین هنجار و ناهنجار در جامعه قرار می گیرد. به دلیل ارزش و منزلتی که علم در جوامع به عهده دارد، مطلبی که از کرسی علمی و به عنوان مطلب ثبت شده ی علمی به جامعه ارائه گردد، به سهولت و با اطمینان پذیرفته شده و مبدأ عمل قرار می گیرد. برای مثال کافی است که خوردن سبزی ها و میوه ها برای حفظ سلامتی به عنوان یک قاعده ی علمی ترویج شود.

این امر به تدریج اما با اطمینان، به صورت یک فرهنگ در جامعه درمی آید؛ هم چنین اگر ترویج شود که خوردن چربی های نباتی یا شیرینی های غیرطبیعی برای سلامتی بدن مضّر است، بلافاصله در عمل، زمینه ی اطمینان مردم به این توصیه ها فراهم می شود. توجه کافی به این امر مشخص می سازد که علم و فرهنگ فقط در بین خواص اهل علم فرهنگ ساز نیست؛ بلکه در بین آحاد جامعه نیز همین گونه می باشد. به عبارت دیگر فرهنگ تخصصی جامعه به میزان زیادی شکل دهنده ی فرهنگ عمومی جامعه است. از آنجا که ارتباط دین با معارف و فرهنگ مذهبی واضح و ناگسستنی است، آنچه در این بخش بیش تر مورد دقت قرار می گیرد، ارتباط بین دین و فرهنگِ دینی با علوم جدید می باشد؛ علومی که امروزه در قالب رشته های مختلف دانشگاهی مورد تعلیم و پژوهش قرار می گیرند. علوم اجتماعی از قبیل مدیریت، جامعه شناسی، حقوق و یا سایر علوم انسانی مثل روان شناسی، اقتصاد، هنر، ادبیات، بازرگانی و یا علوم مهندسی از قبیل معماری، طراحی، عمران، برق و یا علوم پایه هم چون فیزیک، ریاضی، زیست، شیمی و مجموعه ی این رشته ها و اطلاعات مربوط به آن ها، علوم تخصصی جامعه را تشکیل می دهند که سازنده ی فرهنگ تخصصی جامعه نیز هستند. بنابراین وقتی صحبت از ارتباط بین حوزه و فرهنگ تخصصی جامعه می شود، باید ارتباط بین دین و علم در چنین گستره ای مورد بررسی قرار گیرد و لذا باید حوزه در تخصص دانشگاه حضور پیدا کند و تنها به تبیین معارف اسلامی در کنار دیگر علوم اکتفا نکند.

حوزه های علمیه از دو مسیر می توانند روند تولید علم را به سمت تولید علوم اسلامی تغییر دهند. مسیر اول از طریق تصرف در اهداف، انگیزه ها و مقاصدی است که دانشمندان علوم مختلف در پژوهش های خود دنبال می نمایند. جامعه ی علمی جزئی از جامعه ی فرهنگی محسوب شده و دین و ایدئولوژی از طریق هدایت فرهنگ جامعه به صورت غیرمستقیم و یا حتی مستقیم در انتخاب موضوعات و انگیزه های پژوهشی نقش آفرین می باشد. دین به زندگی انسان معنا می بخشد، هستی و حیات را تفسیر می کند و به اعمال و کردار انسان هدف و جهت می بخشد. محققی که به توحید و معاد و احکام عبادی و اخلاقی دین پای بند است، به دنبال ساختن جامعه ای آرمانی مبتنی بر اندیشه های اسلامی است؛ این فرد نمی تواند همانند کسی که به این عقاید پای بندی ندارد، بیاندیشد. مجموعه ی چنین اعتقاداتی فرد را به موضوعات و مسائل خاصی هدایت می کند که برای او اهمیت دارند. جامعه شناسی مارکسیستی به سوی مطالعه ی نزاع ها، کشمکش ها و تضادها می رود. جامعه شناس آمریکایی به طور عمده به سمت بررسی نظم و تعادل و ثبات اجتماعی و جامعه شناس مسلمان نیز باید به دنبال شیوه ای از طراحی ساختار اجتماعی برود که به نهادینه شدن باورهای دینی و اعتقادی او ختم شود. بنابراین علم، وسیله و ابزار تحقق اهداف و آرمان ها خواهد بود؛ اما هیچ ابزاری مشروعیت استفاده از خود را معین نمی کند؛ بلکه این دین، ایدئولوژی و فرهنگ است که جهت و هدف استفاده از علم را مشخص می سازد.

مسیر دیگر حضور حوزه های علمیه در فرهنگ تخصصی تغییر معادلات علمی می باشد. معادلات علمی براساس فرضیه ها پدید می آیند و فرضیه ها دارای اصول موضوعه ای هستند که در خود آن فرضیه ثابت نمی شوند؛ می توان با پی گیری طبقه بندی علوم و زنجیره ی اصول موضوعه به این نتیجه رسید که اصول موضوعه ی مرجع و اساسی در علوم، باید مبتنی بر نگرشی که انسان نسبت به هستی خدا و مبدأ و معاد دارد، شکل بگیرد. به این ترتیب با تأثیرگذاری دین در پیش فرض های نظریه های علمی می توان انتظار تغییر محتوایی نظریات علمی را داشت. چه بسا که به همین ترتیب، معیار صحت معادلات علمی نیز به تناسب کارآمدی آن ها با آرمان ها و اهداف تعیین شده از جانب دین می باشد.

دین با القای معارف و باورهای مربوطه به جهان، انسان و جامعه، دیدگاه هایی را به پیروان خود ارائه می دهد که به طور مستقیم یا غیرمستقیم، در نظریات، فرضیه ها، انتخاب داده ها و حتی اهداف تحقیق، تأثیر شگرفی بر جای می گذارد. تأثیر دین در فرهنگ تخصصی، در حد تغییر کارآیی علوم تخصصی بر کسی پوشیده نیست.

این موضوع با کمی تأمل، در حدّ بالاتر از آن نیز در زمینه ایجاد انتخاب موضوعات پژوهشی در علوم مختلف قابل تصدیق می باشد. اما تأثیر عمیق تر دین در گزاره های علمی و تعیین صحت معادلات علمی، بررسی عمیق تری را می طلبد که برخی اندیشمندان در این زمینه به تأثیرگذاری دین در علوم انسانی قائل اند. با صرف نظر از اختلافات موجود و بدون قضاوت نهایی نسبت به آن، در مجموع می توان از گرایش های فوق چنین برداشت نمود که دین در تعیین فرهنگ تخصصی جامعه نقش تعیین کننده ای ایفا می نماید.

ج) فرهنگ بنیادی

سومین و عمیق ترین لایه ی فرهنگ، براساس دسته بندی پیشنهادی، «فرهنگ بنیادی» است. «فرهنگ بنیادی» عبارت از مفاهیم و ارتکازاتی است که نسبت به فرهنگ عمومی و به ویژه فرهنگ تخصصی، از عمق بیش تری برخوردار بوده و پایه و مبنای فرهنگ تخصصی و بنیادی محسوب می شود؛ به عبارت دیگر در پاسخ به این پرسش که فرهنگ تخصصی چگونه بارور شده و جهت تحولات خود را پیدا می کند، می توان به ضرورت فرهنگ بنیادی پی برد. «فرهنگ بنیادی» مجموعه اموری است که امکان تحول و بالندگی در فرهنگ تخصصی جامعه را فراهم می نماید. هرچند اطلاعات و ارتکازاتی که جزو فرهنگ تخصصی هستند، بخش کاربردی، گسترده و مهمی از فرهنگ را به خود اختصاص می دهند، اما این پرسش مهم هم چنان باقی است که چگونه می توان فرهنگ تخصصی جامعه را به طور دائم روبه جلو بُرد و پویش و بالندگی آن را حفظ نمود. در یک بررسی تاریخی نیز می توان پرسشی را مطرح کرد و آن این که در گذشته ی تاریخ علم، تحولات علمی چگونه اتفاق افتاده اند؟

با توجه به معیار ارائه شده در تفکیک فرهنگ عمومی از فرهنگ تخصصی می توان مصادیق مهم و بارز فرهنگ بنیادی را به لایه ای از حوزه ی بینش معطوف نمود که ناظر به شکل گیری فلسفه ها و روش ها است. فلسفه به معنای عام خود، از احکام «هستی» سخن می گوید و تفکیک وجود وهمی را از وجود غیروهمی امکان پذیر می سازد. به همین دلیل احکامی همچون مبدأ و منتهی داشتن هستی و ممکن یا واجب بودن هستی و… از درون فلسفه برمی خیزد. اما در سال های اخیر در کنار فلسفه ی عام، «فلسفه های مضاف» نیز به لحاظ اهمیت شان در علوم پایین دستی مورد توجه ویژه قرار گرفته اند. لذا با عناوینی همچون فلسفه ی اخلاق، فلسفه ی فقه، فلسفه ی دین، فلسفه ی فیزیک، فلسفه ی زیست، فلسفه ی ریاضیات، فلسفه ی هنر، فلسفه ی حقوق، فلسفه ی تعلیم و تربیت و یا فلسفه ی طب و امثال آن روبه رو می شویم. جدا شدن مجموعه مباحثی تحت این عنوان، از بدنه ی علوم یاد شده و علوم مشابه آن، به طور دقیق به این دلیل است که در این قبیل علوم به نظریه ها و مفاهیم پایه ی علم اشاره می شود.

به طور مثال در فلسفه ی فیزیک به نظریه های مرجع و مادری که نسبت به ماده، انرژی و ارتباط بین ماده و انرژی نظر داده اند، پرداخته می شود. طبیعی است که پرداختن به هرگونه اظهارنظری درخصوص این قبیل موضوع ها، تأثیر مستقیم و فراگیری در تمام قضیه ها، معادله ها و نظریه های فیزیکی دارد. مشابه این مسئله در سایر علوم نیز مصداق دارد. به همین دلیل می توان این قبیل علوم را علوم بنیادی محسوب نمود و نتایج مورد پذیرش آن ها را سازنده ی بخشی از فرهنگ بنیادی جامعه قلمداد کرد.

در حوزه ی روش ها نیز مسئله به همین ترتیب است. برای اثبات بنیادی بودن بحث از روش ها، توضیح این نکته ضروری است که تولید علوم، به ویژه در دنیای معاصر، روش مند صورت می پذیرد. عصری که در آن علوم به صورت تصادفی، اتفاقی و با تجربه های شخصی و ساده به دست می آمدند، پشت سر نهاده شده است. به همین دلیل یکی از مباحث مهمِ فلسفه ی علم در دنیای معاصر، بحث از روش تولیدِ معرفت می باشد. اهمیت این بحث محدود به حوزه ی روشِ علم به معنای علوم تجربی نیست، بلکه در حوزه ی علوم دینی نیز این مسئله مصداق دارد. به همین دلیل در کنار فقه، با روش فقاهت آشنا می شویم و علمِ اصول به عنوان روش استنباط، بنیان و اساس نتایج فقهی را تشکیل می دهد. در حوزه ی عمل و اجرا نیز به شکل روش مندی به تنظیم برنامه های توسعه و مهندسی اجتماعی پرداخته می شود؛ در این عرصه چیستی مدل برنامه نقش تعیین کننده ای دارد. طبیعی است که اگر در متدلوژی علم روش استقرایی، قیاسی و یا ترکیبی از این دو با روش نظریه پردازی پذیرفته شود، هر کدام، نتایج متفاوتی را در بدنه ی علم به بار می آورند.

در روش استنباط نیز این که مثلاً روش اخباری گری را برای استحضار از ادله ی شرعی مورد پذیرش قرار دهیم، یا روش اصولیین را روش متقن و برتر بدانیم، نتایج متفاوتی از حوزه ی استنباطات فقهی بیرون می آید. در مدل های توسعه نیز مبتنی بر این که به توسعه ی متوازن و پایدار در همه ی ابعاد نظر شود و یا به بخشی از ابعاد توسعه اهمیت اصلی داده شود، نتایج متفاوتی در مهندسی اجتماعی حاصل می شود.

برای مثال باید اولویت را به سیاست، یا فرهنگ و یا اقتصاد داد؟ و در عرصه ی اقتصاد، اولویت را باید به صنعت، کشاورزی و یا خدمات داد؟ گردش پول و اعتبار در جامعه چگونه صورت پذیرد؟ موازنه صادرات و واردات در جامعه با چه مدلی طراحی شود؟ و… مسائلی هستند که مدل برنامه ریزی، پاسخ گوی آن می باشد. به این دلیل است که چیستی مدل برنامه، نقش پایه و بنیادی در تنظیم برنامه های توسعه ایفا می نماید. در کنار موضوع های یاد شده موضوع هایی از قبیل رابطه ی وحی و عقل، رابطه ی دین و تکنولوژی، رابطه ی دین و علم (به معنای عام و جامع آن) در دسته ی موضوعات بنیادی قرار می گیرد.

با توجه به مفهوم و مصادیق فرهنگ بنیادی لزوم حضور دین و حوزه های علمیه در شکل گیری این لایه از فرهنگ جهت تبیین نظریه دولت اسلامی بسیار ضروری می باشد.

حوزه و ظرفیت سازی

از دیگر رسالت های حوزه های علمیه پروش نیروهای کارآمد و ظرفیت سازی متناسب با رسالت حوزه در تحقق دولت اسلامی می باشد. به دیگر سخن با تحقق نظام اسلامی دیگر تفکر جدایی حوزه از حکومت معنا ندارد؛ بلکه حکومت اسلامی میوه ی تلاش فقهای عظام در طول تاریخ خون بار حوزه های علمیه می باشد و لذا حوزه ی علمیه باید خود را متکفل اصلی سرپرستی نظام اسلامی بداند و در این راستا تنها نباید به حوزه ی مفهوم سازی و حتی فرهنگ سازی بسنده کند؛ بلکه باید متناسب با رسالت ها و نقش های مختلفی که حوزه و حوزویان می توانند در هدایت نظام اسلامی داشته باشند، ظرفیت سازی و پرورش نیروهای متناسب را در دستور کار خود قرار دهد.

البته با توجه به پیچیدگی های امر اداره و حکومت داری در دنیای امروز و با توجه به وابسته شدن ابعاد مختلف توسعه و پیشرفت، نوع حضور و سطح حضور روحانیت در مسئله ی اداره هم از لحاظ کمی و هم از لحاظ کیفی می تواند بسیار متنوع باشد. این حضور می تواند در قالب مدیریت، مشارکت و مشاورت رخ دهد.

شاید مهم ترین جایگاه روحانیت در مدیریت نظام اسلامی، نقش آفرینی به عنوان بازوی اجرایی ولی فقیه در مراکز مهم تصمیم گیری در جامعه همچون امامان جمعه و نمایندگان ولی فقیه در دانشگاه ها و مراکز مختلف نظام می باشد. حوزه های علمیه باید با شناخت استعدادهای حوزوی، افراد مستعدی را جهت مدیریت این مراکز پرورش داده تا در خدمت نظام ولایت فقیه به خوبی بستر جریان منویات مقام معظم رهبری را فراهم نمایند.

علاوه بر این، حضور در پست های سیاسی هم چون نمایندگی مجلس، مدیران فرهنگی در سطوح کلان و خرد، مشاورت در زمینه ی تصمیم سازی و تصمیم گیری و… انواع نقش هایی است که هم اکنون روحانیت در بسیاری از مراکز نظام اسلامی ایفا می کند و لذا حوزه های علمیه باید چه در زمینه ی آموزش و چه پژوهش، پرورش چنین ظرفیت های انسانی را در دستور کار خود قرار دهد.

موسسه مطالعات تمدن اسلامی

جایگاه فقه در فرآیند تمدن‌سازی اسلامی

حجت الإسلام والمسلمین احمد مبلغی رئیس «دانشگاه مذاهب اسلامی» و عضو هیأت امنای «مؤسسه فقاهت و تمدن سازی»، در مصاحبه ای، پیرامون «جایگاه فقه در فرآیند تمدن‌سازی اسلامی» مطالبی را بیان نمودند که شرح آن را در ذیل ملاحظه می­فرمایید.

 

*با توجه به اینکه چشم‌انداز انقلاب اسلامی و چشم انداز ترسیمی امام (ره) و مقام معظم رهبری تشکیل تمدن درخشان اسلامی است. برای شروع بفرمایید نقش فقه و فقها و فقاهت در فرآیند تمدن‌سازی چیست؟

 

فقه چندین ساحت را پوشش می‌دهد که اتفاقاً همه‌ی آن‌ها مرتبط با تمدن و تمدن‌سازی هستند. یکی از ساحت‌ها، ارتباط با خداوند است. اصولاً یکی از ویژگی‌های تمدن اسلامی این است که رابطه‌ی خلق با خلق را (که جامعه‌ی انسانی بر اساس آن شکل می‌گیرد) با تکیه بر یک رابطه‌ی عمیق‌تر (یعنی خلق و خالق) شکل دهد. ما بر این باوریم که اگر رابطه‌ی انسان با خالق شکل نگیرد، نارسایی‌های وجود انسان همچنان باقی می‌ماند و بازتابی منفی در فضای اجتماعی و روابط میان انسان‌ها خواهد داشت.

 

به علاوه، در رابطه‌ی انسان با انسان در جامعه، باید اهدافی نیز دنبال شود. تحقق کمالات انسانی، برقراری رابطه میان دنیا و آخرت و تخلق به صفات پسندیده‌ی اخلاقی، بخشی از این اهداف دراز‌مدت است. این‌ها اهداف نهایی دین هستند و هنگامی در جامعه‌ی انسانی محقق می‌شوند که انسان پیش از آن با خدای خود رابطه‌ای را برقرار کرده باشد. اصلاح رابطه با خالق منتهی به اصلاح رابطه با خلق می‌شود.

 

بنابراین فقه در بخشی از برنامه‌ی خود، متکفل تنظیم رابطه‌ی انسان با خالق است. بازتاب‌ها و انعکاسات این رابطه بر زندگی اجتماعی، مثبت و سازنده است. در بخش دیگر، فقه به صورت مستقیم به رابطه‌ی انسان با انسان می‌پردازد. در بخش اول، رابطه‌ی خلق با خالق مستقیم بود؛ ولی آن رابطه بر رابطه‌ی انسان با انسان تأثیر می‌گذارد.

 

اصولاً خاستگاه آشکار و اساسی تمدن، مناسبات انسانی و اجتماعی است و در آنجا تحقق پیدا می‌کند. از آنجا که فقه به تنظیم این مناسبات می‌پردازد، تنها دو وضعیت دارد: یا بستر شکل‌گیری تمدن را فراهم می‌آورد یا خودش بخشی از تمدن محسوب می‌شود. در وضعیت اول، کارکردی دارد که عبارت است از فراهم کردن بستر برای استقرار تمدن.

 

مثلاً اگر از یک طرف بپذیریم که دین یا فقه درباره‌ی علم و آداب و فرهنگ احکامی دارد و از طرف دیگر، علم را یکی از مؤلفه‌های اصلی در ایجاد تمدن بدانیم، نتیجه خواهیم گرفت که فقه از این رهگذر می‌کوشد تا بستر مناسبی را برای شکل‌گیری تمدن فراهم کند.

 

در حالت دوم، خود فقه بخشی از تمدن است و شامل نوع مناسبات، قوانین، تعاملات اخلاقی و انسانی و غیره می‌شود. مثلاً از نظر فقهی، واجب است که در روی زمین عمران و آبادانی باشد. مال و زمین نباید معطل بمانند و باید از آن‌ها استفاده شود. همچنین نوع ملکیت را تعیین می‌کند. در آیه‌ی «استعمرکم فیها» خدا طلب عمران کرده و آن را از ما خواسته است.

 

فقه در بخشی از آموزه‌ها، به صورت مستقیم، اقدام به ایجاد تمدن، افزودن بر ابعاد آن، تعیین نوع آن، حرکت دادن جامعه، نماد دادن به تمدن و ادبیات دادن به آن می‌کند. به علاوه، فقه دست به تعامل تمدنی با تمدن می‌زند. نوع تعاملات با تمدن‌های دیگر به خوبی در فقه به چشم می‌خورد.

 

البته اگر ما این کار را انجام نداده‌ایم یا بخش‌هایی از فقه را فعال نکرده‌ایم، تقصیر ماست. در فقه، بخش‌های تمدنی فعال نشده و کم‌رنگ مانده است. پس فقه درباره‌ی مناسبات انسان با انسان و بسترسازی برای تشکیل مؤلفه‌های تمدن، نقش‌هایی را بر عهده دارد یا به صورت مستقیم در ایجاد تمدن (نه ایجاد بستر برای ایجاد تمدن) ایفای نقش می‌کند.

 

رابطه‌ی دیگری که فقه سامان می‌دهد، رابطه‌ی انسان با خویش است. فقه باز هم به همان دو صورت (بسترساز یا ایجاد‌کننده) نقش دارد. رابطه‌ی انسان‌های یک جامعه‌ی تمدنی با خویش، شاخص مهمی برای آن تمدن محسوب می‌شود. این نکته بسیار اهمیت دارد که انسان چه حضور و ظهوری در جامعه دارد.

 

اگر انسان‌ها دچار ناهنجاری‌های درونی باشند، این ناهنجاری‌ها در خانواده انعکاس یافته و سپس به جامعه منتقل می‌شود. «انسان بماهو انسان» اهمیت ویژه‌ای دارد. اگر برنامه‌های اجتماعی فراوانی را طراحی کنیم، مادامی که خود انسان معقول و عاری از ناهنجاری‌ها نشده، نمی‌تواند ایفای نقش کند. چنین شرایطی حقیقتاً به وسیله‌ی دین و فقه ایجاد می‌شود.

 

امام علی در نهج‌البلاغه می‌فرمایند که اولین گام عدل، نهی از هوای نفس است. این فعل با عدل ارتباط دارد، عدل از خویشتن آغاز شده و سپس به جامعه می‌رسد. دین این هنر را دارد که رابطه‌ی انسان را با خویشتن خویش تنظیم می‌کند. با این کار، این تضمین ایجاد می‌شود که در جامعه، آموزه‌ها و برنامه‌های تمدنی صورت بگیرد.

 

آخرین رابطه‌ای که تحت پوشش فقه قرار می‌گیرد، رابطه‌ی انسان با طبیعت است. یکی از شاخصه‌های موفقیت و پویایی یک تمدن، نحوه‌ی ارتباط با زمینی است که در آن زندگی می‌کنیم. امروزه این مسئله جزء بحث‌های داغ محیط‌زیست است. دین و فقه در این موضوع بیشترین حرف‌ها را دارد. در واقع سلامت ارض و جلوگیری از فساد در آن را (که جزء ادبیات دینی است) تضمین می‌کند. منظور از فساد، هر پدیده‌ای است که زمین را ویران می‌کند. در نگاه دینی، ما با بشر تعامل داریم، از آن حیث که زمین را به فساد نکشانیم. پس زمین در دین و فقه موضوعیت دارد.

 

گاهی اوقات برنامه‌ها و آموزه‌های دین یا فقه مستقیماً برای زمین حق و حقوق قائل است (نه اینکه نقش تضمینی داشته باشد) و به این معنا جلوی فساد را می‌گیرد. به هر حال، فقه جزء تأثیرگذارترین دانش‌ها در تمدن به شمار می‌رود. شرط آن این است که علم فقه بسیار نیرومند و با روشی پویا شروع به کار کند. معنای این سخن این نیست که روش‌های سابق و فعلی را کنار بگذاریم؛ بلکه باید روش گذشته را با تنبیه بیشتری وارد صحنه کنیم.

 

اگر فقه به درستی استنباط، عرضه و محقق شود و راهکارهای تحقق آن را در جامعه (مانند قانون‌گذاری) تأمین کنیم، قطعاً بیشترین نقش را در تمدن‌سازی خواهد داشت. در مقابل، اگر به صورت فردی استنباط شود، به خوبی عرضه و محقق نشود، به صورت ناقص شکل بگیرد و تناسبی با فضاهای پرتحول جامعه نداشته باشد، کارکرد منفی در تمدن‌سازی داشته و حرکت آن را کند خواهد کرد. فقه در صورتی می‌تواند در خدمت تمدن باشد که از منابع دقیق شرعی، با روشی دقیق و با نگاه تمدنی استنباط شود.

 

*جناب استاد، در صحبت‌هایتان فرمودید بخشی از روابطی که فقه متکفل آن می‌شود رابطه‌ی خلق با خلق است. افراد با هم مناسباتی دارند؛ مناسبات اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی. این مناسبات در چارچوب نرم‌افزارهایی اتفاق می‌افتد. سؤال بنده اینجاست که فقه چقدر ظرفیت دارد این الگوها و نرم‌افزارهای مناسبات اجتماعی را تولید کرده و شکل دهد و اگر این ظرفیت وجود دارد، با چه روشی و چگونه فقه به این موضوعات ورود می‌کند؟ همه صحبت من ناظر به آن مطالبه‌ی مقام معظم رهبری در رابطه با جنبش نرم‌افزاری است.

 

ما باید بپذیریم که صرف‌نظر از میزان توانمندی فقه، همیشه میان فقه واقعی (فقه ثبوتی) و فقه موجود (فقه اثبات‌شده) تفاوت‌هایی وجود دارد. به تعبیر دیگر، آنچه امروزه فقه نامیده می‌شود، تمام فقه نیست و ظرفیت‌های ناشناخته و محقق‌نشده‌ای دارد.

 

در واقع شریعتی که از سوی خداوند آمده، بسیار کامل‌تر، پر‌لایه‌تر و تأثیرگذارتر از فقهی است که در حال حاضر نماینده‌ی آن است. البته فراموش نکنیم که این فقه تنها راهی است که می‌توانیم در قالب آن، شریعت را به جامعه‌ی بشری عرضه کنیم. سؤال اینجاست که آیا این فقه توانسته است دقیقاً مسائل شریعت را استخراج کرده و به ظهور برساند؟ پاسخ منفی است. پس در هر عصری، فقه‌های موجود واجد واقع‌نمایی‌هایی هستند؛ ولی از شریعت فاصله داشته و نارسایی‌هایی دارند.

 

اگر این نکته را بپذیریم، سؤال دوم و دقیق‌تر این خواهد بود که فقه در چه زمینه‌هایی نارسایی‌های بیشتری دارد؟ در چه حوزه‌هایی کمتر وارد شده و کمتر توانسته شریعت را بازتاباند؟ فقه موجود (نه شریعت) در نگاه‌های کلان اجتماعی (که مناسبات را تنظیم می‌کند) کمتر وارد شده است. این امر یک دلیل روشن و تاریخی دارد.

 

دلیلش این است که از آنجا که ما حکومت را در دست نداشتیم و در بسیاری از مقاطع تاریخ، ظالمان حاکم بوده‌اند، نوعی فقه با گرایش فردی شکل گرفته است. همان طور که می‌دانید، شرط ورود به اندیشه‌های کلان اجتماعی این است که ابتدا صورت مسئله و دستورکاری به نام اجتماع در میان باشد. چون چنین شرطی محقق نشده، ما وارد حوزه‌ی اندیشه‌های اجتماعی نشده‌ایم یا با ابزار و نگاه فردی به آن پرداخته‌ایم. یعنی به جای اینکه به بخش‌های فردی زندگی جنبه‌ی اجتماعی ببخشیم، برعکس به بعضی از بخش‌های اجتماعی وجه فردی بخشیده‌ایم.

 

ناگفته نماند که بعد از انقلاب، تحولات فراوانی در این زمینه رخ داد؛ اما ما انتظار داریم حوزه‌های علمیه سریع‌تر در مسیر اندیشه‌های اجتماعی حرکت کنند. اگر فقه با نگاهی دقیق و جامعه‌شناسانه بتواند در ارائه‌ی چارچوب‌های کلان اجتماعی و ورود به اندیشه‌های کلان مناسبات‌ساز موفق شود، قطعاً بهترین و زیباترین مناسبات را در جامعه ایجاد خواهد کرد.

 

در این صورت، نه تنها در جامعه‌ای مانند ایران، بلکه در جهان اسلام می‌تواند مدلی برای مناسبات گوناگون بسازد. آن گاه بدون کمترین آزار به مذاهب دیگر، با همه‌ی فرق تعامل خواهد کرد و آن‌ها را در یک نظم هماهنگ و تعاملی به عنوان امت قرار می‌دهد. اگر اندیشه‌های کلان‌تر فقه شناخته شود، می‌تواند با ارتباطی بسیار سازنده، مطلوب و آرامش‌بخش در فضاهای جهانی، رابطه‌ی زیبایی بین انسان‌ها برقرار کند.

 

همه‌ی این ظرفیت‌ها در فقه وجود دارد؛ اما شرطش این است که در فضای فردی و نیمه‌فردی محصور نشود. فقه باید بر پایه‌ی زیرساخت‌های جامعه‌شناختی شروع به طرح اندیشه‌های کلان بر اساس منابع دینی (نه بر اساس اندیشه‌های خودساخته) کند.

 

به این ترتیب، تحول عجیبی در فقه رخ می‌دهد و به درستی می‌فهمد که جامعه چیست و برای ایجاد مناسبات درست در جامعه، باید بر چه اولویت‌ها و ساختارهایی تکیه کند. این فقه می‌تواند با اخلاق تعامل سازنده‌ای برقرار کند. بر اساس آیه‌ی «ان الله یعمر بالعدل و الاحسان»، عدل و احسان کارکرد اخلاق است. پس جامعه در مسیر پیشرفت و تکامل قرار می‌گیرد و قطعاً بهترین و بیشترین تمدن‌ها را ایجاد خواهد کرد.

 

زندگی اهل بیت عصمت و طهارت نمونه‌های موفقی از تعامل انسانی و سازنده با افراد و گروه‌های مختلف است. تاریخ بشریت هرگز چنین نمونه‌هایی را در خود ندیده است. در زمان امام علی، سرنخ‌های تعامل و هم‌زیستی مسالمت‌آمیز دینی به چشم می‌خورد. این مذهب در هیچ دوره‌ی دیگری دیده نمی‌شود.

 

ما باید سیره‌ی امام علی را در مناسبات شیعه و سنی در فقه، منبع قرار بدهیم و عملی کنیم. حق همین است که سیره‌ی معصومان منبع شود. به دلیل مشکلات فعلی میان شیعه و سنی، دشمنان ما را متهم کرده‌اند که اسلام نمی‌تواند اتباع مذاهب خود را کنار هم بنشاند. در واقع، انتقاد آن‌ها این است که ما نباید ادعا کنیم که می‌توانیم مسائل دیگران را حل کنیم؛ چون هنوز مسئله‌ی اولیه‌ی خودمان را حل نکرده‌ایم.

 

مشکل ما این است که فقه نظم اجتماعی را ایجاد نکرده؛ بلکه وارد عرصه‌های فردی شده است. تبعات این مشکل تنها این نیست که دست فقه از فضای اجتماعی کوتاه شده؛ بلکه اندیشه‌های فردی که فقه تولید می‌کند نیز بلای جان جامعه شده است. دلیلش این است که دیدگاه‌های فردی بسیار منقسم‌کننده و لطمه‌زننده‌ هستند.

 

بنابراین، این کار جفا به فقه است. ما هیچ‌ گاه به زندگی اجتماعی اولیای اسلام مانند امام علی یا قیام امام حسین اقتدا نکرده‌ایم. سؤال نکرده‌ایم که نسبت حرکت امام حسین با جامعه (به معنای امت) چه بوده است. فقط با بحث‌های تکراری می‌گوییم که امام حسین یزید را از بین برد.

 

به بیان دیگر، هیچ‌ گاه درباره‌ی حرکت امام حسین مطالعات جامعه‌شناختی نکرده‌ایم. نمی‌دانیم نسبت آن با جامعه‌ی اسلامی و مذاهب چیست، چقدر بر آن‌ها تأثیر گذاشته و مردم را چگونه می‌دیده است. بررسی نکرده‌ایم که چرا شعار امام علی، امت بوده است. همچنین به خطبه‌های امام حسین خطاب به جامعه‌ی اسلامی در روز عاشورا دقت نکرده‌ایم.

 

ما این دریای عظیم را به اندازه‌ی مختصری درک کرده‌ایم. ابعاد مهم‌تر قیام امام حسین ایجاد فرهنگ و مناسبات اجتماعی بوده و باید روی این مسائل مطالعه کنیم. مادامی که ارتباط فقه با فضاهای اجتماعی قطع است، نه تنها از حضور در حساس‌ترین و اساسی‌ترین عرصه‌های بشری محروم می‌ماند، بلکه جامعه را دچار مشکل می‌کند.

 

*اوایل دهه‌ی هفتاد مقام معظم رهبری در راستای چشم‌انداز تمدن اسلامی می‌فرمایند که در فقه باید تحول ایجاد شود. ایشان به تحول در روش و متد فقه اشاره می‌نمایند. حال سؤال اینجاست که تحول در این متد و روش فقه به چه معناست؟ یعنی آن روش گذشته کنار گذاشته شود؟

 

روش هر علم از گذشته‌ها شروع شده، ادامه پیدا کرده و به زمان حال رسیده است. ممکن نیست که علمی در گذشته روش کاملاً متفاوتی داشته و امروز روش دیگری را اتخاذ کند. دلیلش این است که روش در نهاد علم است و اگر از بین برود، آن علم نابود می‌شود. نمی‌توانیم فرض کنیم که علمی با حفظ وحدت علم بودن، در گذشته روشی داشته و امروز این روش به طور کلی انقراض پیدا کرده است. در نتیجه، روش علوم هیچ گاه به صورت کلی از بین نمی‌رود. به تعبیر دیگر، قدرمتیقن‌هایی در روش علم وجود دارد که در گذشته بوده، در زمان حال هست و در آینده نیز خواهد بود.

 

نکته‌ی بعدی این است که صرف‌نظر از قدر متیقن‌ها، عناصری در روش وجود دارد که در گذشته شکل گرفته و دچار ناپختگی است. عالمان علم باید در مواجهه با حوادث جدید، عناصر نادرست و خام را شناسایی کرده و آن‌ها را با آب تکمیل و تدقیق، از وضعیت گذشته به وضعیت جدید سوق دهند. به تعبیر دیگر، عناصر جدیدی را به جای آن عناصر بنشانند.

 

به هر حال، از این سه وضعیت خارج نیست: تکمیل، تغییر بخشی از عناصر و فعال‌سازی آن‌ها. فقه به ویژه در مواجهه با مسائل امروزی، همان طور که مقام معظم رهبری فرمودند، نیازمند تحول است. این تحول چند شق دارد.

 

یک، عبارت است از تغییر بعضی از عناصر و نهادن عناصر دقیق و مقبول (از حیث برهان) به جای آن. مثلاً در گذشته فقها قیاس منصوص العله را نمی‌پذیرفتند؛ اما بعدها به نادرستی درک خود پی بردند. همچنین در گذشته اجماع لطفی بر اذهان فقها حاکم بود؛ در حالی که امروزه هیچ کس اجماع لطفی را قبول ندارد.

 

دوم، فعال‌سازی است. یعنی پدیده‌ای خام و ناشناخته بوده و امروز ادبیات علم آن را شناخته و فعال کرده است. مثلاً مرتکزات و سیره‌های عقلایی در گذشته‌های خیلی دور سهم چندانی در روش فقهی نداشتند؛ اما الآن تا حدودی در فقه دخالت داده می‌شوند. البته هنوز به نقطه‌های اوج و شایستگی خود نرسیده‌اند. بهتر است این نقاط را فعال‌تر و پر‌دامنه‌تر کنیم.

 

مثال دیگر تبدل موضوعی و عنصر روشی است که امام آن را مطرح کردند و قبلاً در میان نبود. اخیراً اسمی از آن مطرح شده است؛ ولی به شکل اصیل مطرح نیست. این پدیده در گذشته در فضاهایی مانند استصحاب (تبدل موضوع) وجود داشته؛ اما به صورت کلان، یک عنصر روشی و موضوع‌شناسی نبوده است. امام آن را بیان فرمودند؛ در حالی که در فضای فقهی فعلی، هیچ کس به دنبال شناخت تحولی در درون موضوع در اثر مواجهه‌ی نظام‌های اجتماعی با هم نیست. اگر این امر را فعال کنیم، می‌تواند حرکت خوبی ایجاد کند.

 

سوم، ممکن است عناصری را اضافه کنیم که اصلاً در گذشته وجود نداشته است. به نظر من، عناصر جدید فراوانی هست که در صورت شناسایی، بسیار مفید خواهد بود. بنده درباره‌ی عنصر مطالعات تاریخی در استنباط، بحث و درس‌هایی دارم که اگر بتوانیم این عنصر را بیفزاییم، تحول خوبی ایجاد می‌کند. چهارم، گاهی بخشی از آن تنقیح می‌شود؛ یعنی زوائدی دارد که باید تنقیح شود.

 

پس ما باید روش‌ها را تنقیح کرده و متحول کنیم. البته به یاد داشته باشیم که بخشی از روش‌ها ثابت هستند و با گذر زمان عوض نمی‌شود؛ وگرنه وحدت علم از بین می‌رود. در عین حال، باید بخش‌های قدر‌متیقن و تغییرنشدنی را شناسایی کنیم و در بخش‌های دیگر تحولاتی رخ دهیم. بعضی از عناصر روشی نیز باید کنار گذاشته شوند که ما را پیوسته مجبور به احتیاط‌های فراوان کرده و دست‌وپای جامعه را می‌بندند.

 

*با توجه به اینکه در میان صحبت‌هایتان اشاره‌ای داشتید به فقه مناسبات شیعه و سنی، با مد نظر قرار دادن اینکه یکی از راهبردهای تمدن‌سازی اسلامی، اتحاد هر چه بیشتر مذاهب اسلامی است، بفرمایید از نظر حضرت‌عالی، جایگاه و ظرفیت فقه برای تقریب مذاهب چگونه است؟

 

فقه متکفل بیان رفتارهاست. این رفتارها سه بخش است: فردی، خانوادگی و اجتماعی. رفتارهای اجتماعی هم به دو دسته تقسیم می‌شود. اول، گاهی افراد جامعه باید این رفتار را به صورت واجبات کفایی انجام دهند. در حقیقت، یک امر اجتماعی معیار این است که این رفتار در فضای اجتماعی تحقق پیدا کند. این فعل بر عهده‌ی همگان است؛ اما اگر مجموعه‌ای اقدام کردند، از روی دوش دیگران برداشته می‌شود.

 

دوم، گاهی جامعه باید این رفتار را دائماً تکرار کند و واجب کفایی نیست. در این حالت، حضور این رفتار در جامعه و حضور همه‌ی افراد برای تحقق بخشیدن به آن لازم است. این مقوله متأسفانه در فضای اجتماعی ما وجود ندارد و عمدتاً فعالیت اجتماعی از نوع واجبات کفایی به چشم می‌خورد.

 

تمدن یا مناسبات اجتماعی اموری است که باید به شکل چارچوب در جامعه تحقق پیدا کند و واقعاً به حضور جمع نیاز دارد. پس فقه به این رفتارها می‌پردازد. آنچه امروزه در فقه مطرح است، عمدتاً شامل رفتارهای فردی، تا حدودی خانوادگی و کمتر رفتارهای اجتماعی است. مثلاً واجبات کفایی در حد کفن و دفن میّت و مربوط به مردگان است. این مسائل خوب است و باید باشد؛ ولی مربوط به خود جامعه نیست.

 

دایره‌ی واجبات کفایی در فقه بسیار وسیع است و هر آنچه باعث قوام جامعه است را جزء واجبات کفایی به حساب می‌آورند. فقهای پیشین از حرف و صنایعی که تحول پیدا کرده مثال می‌زدند. واجبات کفایی به معنا و منطق اسلامی و فقهی، حوزه‌های عظیم اقتصادی و فرهنگی را در بر می‌گیرد. متأسفانه ما در واجبات کفایی بیشتر در بخش فردی و شخصی باقی مانده‌ایم.

 

البته من معتقدم که حتی اگر واجبات کفایی به معنای وسیع محقق شود، کافی نیست. بخشی از اجتماعیات فراتر از واجبات کفایی است. «یقوم الناس بالقسط» همه‌ی افراد جامعه باید قیام کنند؛ در غیر این صورت، در قسط جامعه اختلال ایجاد می‌شود. به تعبیر امروزی، جامعه به عنوان یک موجود زنده باید در آن چارچوب باشد.

 

جامعه به عنوان جامعه یا افراد جامعه باید حضور مستمری داشته باشند تا وضعیت‌های اجتماعی را که فراتر از واجبات کفایی هستند، در جامعه محقق کنند. مثال دیگر علاوه بر قسط، مناسبات اجتماعی است. این مناسبات امر ذومراتبی است که از مناسبات داخل یک روستا شروع می‌شود و به داخل شهر و کشور و منطقه و جهان می‌رسد. وقتی وارد کشور ما مسلمان‌ها می‌شود، باید با کشورهای دیگری که مسلمانانی غیر مذهب ما را دارند، نزدیکی داشته باشد.

 

به نظر من، واژه‌ی «تقریب» ناکافی است. تقریب یعنی نزدیک‌سازی؛ در حالی که ما باید فراتر از تقریب، هم‌زیستی داشته باشیم. اسلام مناسبات تعایشی برای هم‌زیستی دارد که فقه متکفل آن است؛ چون از سنخ رفتار است. در واقع باید رفتارهایی را در سطح جامعه که ماهیت تعایشی دارد، انجام دهیم. این ساختار با رفتار همه‌ی افراد جامعه شکل می‌گیرد که از سنخ فقه است. فقه این ظرفیت را دارد و در حوزه‌ی تخصصی فقه است. با ابزاری غیر از فقه نمی‌توانیم این‌ها را ایجاد کنیم. البته مقدمات اخلاقی و فرهنگی گوناگونی دارد؛ ولی فقه باید خطوط قرمز، باید و نبایدها و مدل آن را ارائه کند.

 

در اینجا فقه به معنای اعم منظور ماست که نظریه را هم در بر می‌گیرد. هر نظریه‌ای درباره‌ی رفتار، از دین گرفته می‌شود. اصولاً فقه، هم فقه نظریه‌ای و هم فقه احکامی را شامل می‌شود. در بخش نظریه، تعایش را مطرح کرده که باید با چه کسانی و در چه سطحی رعایت شود.

 

همه‌ی این‌ها ظرفیت‌های فقه است. اصولاً اگر فقه وارد این حوزه نشود، غیر از اینکه شناخته نمی‌شود، الزامی هم نیست. مثلاً بخش‌های حقوقی فقه الزامی را به همراه دارد. متأسفانه ما در این بخش نقص داریم و فقه را کمتر وارد حوزه‌های اجتماعی (واجبات کفایی و مناسبات اجتماعی) کرده‌ایم.

 

البته در فقه، وحدت به معنای تقریب جزء واجبات کفایی است. مادامی که ما در فقه مناسبات اسلامی بین شیعه و سنی را ایجاد نکنیم، آرزوی ایجاد تمدن اسلامی خیالی بیش نیست. به دلیل اینکه دین اسلام اتباعی دارد که از سه حال خارج نیستند. اول، با هم در تعارض هستند که امکانات طرفین و امکانات اولیه‌‌ی جامعه را از بین می‌برد. با از بین رفتن چنین امکاناتی، هرگز نمی‌توانیم تمدن اسلامی را ایجاد کنیم؛ چون امکانات به بسترهای مناسبی نیاز دارند.

 

به علاوه، چنین جامعه‌ای در حال جنگ و خشونت دائمی، از اصول ابتدایی تمدن به دور خواهند بود. در این حالت، ممکن است دشمنان به امت اسلامی طمع کنند و برای نیل به ‌اهداف خود، مسیر جامعه را به سمت اوضاع وخیم و دردناک و وحشیانه‌ای منحرف می‌کنند. پس در این حالت ما دچار وضعیت توحش می‌شویم.

 

دوم، شیعه و سنی با هم بی‌تفاوت هستند. من معتقدم این یک وضعیت ناپایدار است. یعنی عوامل درونی تکفیری یا عوامل بیرونی تفرقه ایجاد می‌کنند. پس این خیال باطل است که شیعه و سنی کاری به دیگری نداشته باشند. به علاوه، در این حالت، جامعه‌ی چند‌پاره نمی‌تواند هیچ تمدنی ایجاد کند. مادامی که این گروه‌ها به اولیات اسلامی خود و افتخار کردن به پیغمبر و رسیدن به یک عظمت واحد دست نیافته‌اند، هیچ تمدنی ایجاد نمی‌شود.

 

حالت سوم این است که شیعه و سنی تعامل داشته باشند. البته تعامل ذومراتب است. گاهی بسیار ابتدایی و بی‌ثبات است که چون همراه با عشق و علاقه‌ی متقابل نیست، هم‌زیستی آن‌ها همراه با تحمیل و سوءظن است. این جامعه نمی‌تواند تمدن اسلامی بسازد؛ چون بخشی‌ از زیر‌ساخت آن عاطفه است و از محبت ناس با ناس باید به محبت به خدا برسند. در تعامل مرتبه‌ی بالاتر تعایش، اسلامی واقعی حاکم است. هر مذهبی در مناطق خود با هم تعامل دارند. من تنها راه نجات این امت را همین روش می‌دانم.

 

*شما در بخشی از صحبت‌هایتان فرمودید که فقه ظرفیت تولید مناسبات تمدن تمدن‌ساز را دارد. در بخش دیگری از فرمایشات‌تان هم فرمودید که تمدن‌سازی الزاماتی دارد مثل فقه نظریه. با توجه به آنچه گفتید، حال در این شرایط حاضر، یعنی شرایطی که با وجود ظرفیت‌ها و نیازها به این موضوعات پرداخته نمی‌شود و هنوز مغفول مانده است، بفرمایید موانع و چالش‌هایی که در موضوع فقه، این وضعیت را در حوزه‌های علمیه به وجود آورده چیست؟

 

ما در دو فقدان بزرگ به سر می‌بریم. یکی فقدان دیدگاه‌های فقهی لازم در ارتباط با جامعه است. به همین دلیل، ما عمدتاً به فردیات اهمیت دادیم و اجتماعیات رها شد. در حوزه‌ها مرحله‌ی نظر باید طی شود. اگر فقه ما به سمت جهانی شدن برود، حتی فقه فردیات را هم می‌بازیم؛ زیرا فقه فردیات ما در سایه‌ی فقه اجتماع معنا و رونق می‌گیرد. در فضای امروزی اگر به فقه مناسبات و اجتماع نپردازیم، آن گاه هم آینده‌ی دور و هم آینده‌های نزدیک را از دست خواهیم داد. مسائل اجتماعی، کلان و شاکله هست. اگر شاکله سالم نباشد، فردیات نیز رو به اضمحلال و زوال می‌رود. گرچه جمعیت‌های زیادی متعبد هستند، چارچوب‌های اجتماعی این جمعیت‌ها را خرد می‌کنند.

 

دوم، فقدان از نوع عملیات است. ما عملیات متناسب با تمدن اسلامی (و در یک وضع درونی‌تر، جامعه‌ی شیعی) نداریم. این خلأ ناشی از فقدان تفکر است. ما در مسائل فرهنگی هیچ اولویتی را رعایت نمی‌کنیم. مثلاً ناگهان روی یک مسئله‌ی فرهنگی تمرکز می‌کنیم که ممکن است شاخه‌ای از یک تنه باشد. تنه خشکیده است و ما می‌خواهیم با اجبار این شاخه را سبز کنیم.

 

*این دو فقدان بزرگ از چه چیزی نشأت می‌گیرد؟

 

فقه قرن‌ها در شرایط فردی به سر می‌برد و ما به این وضعیت عادت کرده و همان را تکرار می‌کنیم. باید حوزه‌های جدیدی را در این مسیر باز کنیم. مبناهای زیادی وجود دارد که باید آن‌ها را دنبال کنیم. در حوزه‌ها، کتاب «صلاه» یا «طهارت» باید اولویت داشته باشد. ما باید استراتژی و دیدگاه جدیدی داشته باشیم و با همین ابزار فقهی به این‌ها بپردازیم.

 

مشکل این است که ما با وجود چنین وضعیتی، معلوم نیست در آینده چه شرایطی داشته باشیم. آینده نیاز به خیزشی عجیب و عظیم دارد. باید هوشیار و بیدار باشیم؛ در حالی که خود را مشغول کارهای عادی کرده‌ایم. باید زیبایی‌های اسلام را در نگاه‌های اجتماعی کلان ایجاد کنیم؛ در غیر این صورت، نگاه‌های اجتماعی کلان دیگری جایگزین می‌شود. آن گاه شاکله‌ی دیگری ایجاد می‌کنند و هر چقدر به فقه فردی بپردازیم، خروجی جامعه پدیده‌ی دیگری خواهد بود.

 

*با توجه به این صحبتی که داشتید، باید عرض کنم برخی از آسیب‌هایی که در شرایط امروز جامعه‌ی اسلامی‌مان داریم حس می‌کنیم محصول همان نگاه‌های کلان دیگری است که مدیران ما اجرا کرده‌اند. وقتی از ایشان پرسیده می‌شود که چرا با نگاه غربی و دیگری مدیریت کرده‌اید و چرا این نتایج را به بار آورده‌اید، آن‌ها پاسخ می‌دهند که در حوزه‌ی فقه اسلامی دیدگاه و رویکردی در موضوعات کلان اجتماعی به ما ارائه نشده و نرم‌افزاری ارائه نشده است که مبتنی بر آن عمل کنیم.

 

تا حدی حق دارند. حوزه‌ی علمیه باید بیشتر فعالیت کند.

 

*شما از الزام آن می‌گویید، می‌فرمایید خیلی مهم است.

 

باید باشد. باید از درون اندیشه‌ی دینی بجوشد، منتها جوشیدن از حوزه‌ها کافی نیست. باید بیاید عملیاتی هم بشود.

*نکته این است که این را همه می‌گویند. این صدا از همه شنیده می‌شود، ولی در ساحت عمل، حتی کتابی را که مقام معظم رهبری می‌‌فرمایند تغییر کند، هنوز آن تغییر ساده اتفاق نیفتاده است. بفرمایید این آسیب از کجا نشئت می‌گیرد؟

من معتقدم حوزه هم می‌خواهد این تحول ایجاد شود؛ اما نوعی محافظه‌کاری در اجرا (و نه در تفکر) وجود دارد. در حوزه‌ها باید اختیار تام و تمام را به شکل معقول و دقیق به یک نفر بدهند و هیچ کس هم ملاحظه نکند. دلیلش این است که این کار خطوط قرمز حوزه را به همراه دارد. خط قرمز حوزه این است که از منابع جدا نشویم، از متفکران الگو بگیریم، درس‌ها عمق داشته باشد، محققانی را تربیت کنند و از آن‌ها به شکل منظم وظایفی را بخواهند.

در حال حاضر، این طور نیست و ما تصمیمات ناگهانی می‌گیریم. مثلاً مقام معظم رهبری دستوری می‌دهند و عده‌ای می‌خواهند در دو ماه، آن بخش را اصلاح کنند. بعد از مدتی نیز آن را رها می‌کنند. باید یک مسیر مشخص داشته باشیم و دنبال کنیم، شتاب‌زدگی در کار نباشد و برای ده سال آینده نقشه بریزیم.

در واقع این بی‌دقتی و عدم تمرکز عالمانه و پیگیر برای اصلاحات فکری در حوزه، این هزینه‌ی بزرگ را دارد که به اصل تفکر ضربه می‌زند؛ یعنی فکر تحول خراب است و در غیر این صورت، تن ندادن، به لوازم عملیات و اجرا و عدم تحقق همه‌ی جوانب یک عملیات کلان ضربه می‌زند.

*به عنوان آخرین سؤال بفرمایید که چشم‌انداز آینده‌ی حوزه‌های علمیه برای تولید فقه تمدن‌ساز را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

با این روند، چشم‌انداز جالبی نداریم، چون فقه تمدنی باید جداگانه مطرح شود. تمدن فقط وابسته به فقه نیست، بلکه به علوم دیگر نیز مرتبط است. هر کدام باید مدام اندیشه‌هایی را تولید کند و به یک سری الگو و تمدن هم تبدیل شده و از حالت فرمایشی و توصیه‌ای خارج شود. مرحله‌ی بعدی استقرار در جامعه است. نباید تصور کنیم که با زور و توصیه تمدن ایجاد می‌شود.

من معتقدم که اگر این نکات را رعایت کنیم، چشم‌انداز روشن است. در غیر این صورت، دویست سال دیگر هم فقه در خدمت ایجاد تمدن نخواهد بود و فقه فردی ما ادامه پیدا خواهد کرد. اگر این نگاه اجتماعی را ایجاد نکنیم، دیگران برایمان ایجاد می‌کنند. ساختارهای اجتماعی ارزش‌ها و مدل‌ها را می‌سازد.

ما فشار می‌آوریم و می‌گوییم که فرهنگ خراب است. مردم هم گناهکار نیستند؛ بلکه ساختار اجتماعی نداریم. به این ترتیب، ساختار دیگری می‌آید و نسل را با شیوه‌ی خود می‌سازد. در این میان، کسی مقصر نیست و زیرساخت و بستر بر اساس ساختار دیگری شکل می‌گیرد. در نتیجه، ما باید وارد مسائل کلان شویم تا چارچوب‌ها را تعیین کند. مسائل کلان پارادایم‌های اجتماعی و ذهنیت‌ها و فرهنگ را می‌سازد. ما آن را رها کرده‌ایم و به امور روبنایی اهمیت داده‌ایم و تصور می‌کنیم که به وظیفه‌ی خود عمل می‌کنیم.

مثلاً چند نفر بی‌حجاب می‌بینیم و می‌خواهیم این مشکل را اصلاح کنیم. این مشکل درست نمی‌شود؛ زیرا فقه در جایگاه خود حضور پیدا نکرده و در عوض نقش دیگری به او سپرده شده است. اسلام در مسائل اجتماعی واقع‌بین است. ساختار اجتماعی باید شامل همه بشود تا بتوانیم بعد از آن با مجرمان برخورد کنیم. این در حالی است که ما از اول بر اساس عده‌ی خاصی جامعه را می‌بندیم. ساختار اجتماعی اسلام بر پایه‌ی شهادتین است، نه ایمان درونی. ایمان هدف جامعه‌ی اسلامی است، نه معیار تشکیل چارچوب‌های اجتماعی و مشکل ما این است که این نکته را فراموش کرده‌ایم؛ در نتیجه ساختار نداریم.* ۲۲۲/۱۰۳/ش

فقه تمدن

حدود و قلمرو دانش فقه

› هویت شناسی فقه

فقه دانشی است که درصدد است حکم شرعی (تکلیفی و وضعی) رفتارهای اختیاری مکلفان را در همه گونه های رفتاری تعیین کند.

› بر مبنای«جامعیت شریعت»، همه رفتارهای جوارحی و جوانحی، فردی و اجتماعی در گستره فقه قرار می گیرد.

 

جهت دانلود یا مشاهده فایل روی لینک آیکون زیر کلیک کنید.

فقه تمدن مدرسه میرزا حسین اصفهان

حجت الاسلام متولی امامی در جلسه فقه تمدن مدرسه میرزا حسین اصفهان با اشاره به دستاوردهای انقلاب اسلامی گفت:
اگر دقت کنیم، دستاوردهای انقلاب اسلامی در مقایسه‏ ‏با جریان‏ ها‏ی مدرن کیفی است و با توجه به اینکه تبدیل کیفیت به کمیت سخت است، توضیحش برای مردم سخت است که ما چه کرده ایم در انقلاب اسلامی. این یک بخشی از دلیل ناتوانی ما از توضیح کارآمدی انقلاب اسلامی است، یک بخشی هم به دلیل این است که واقعاً در طول شعار‏ها‏ ما جلو نرفته ایم توی ساخت اجتماع ما پیشرفتی نداشته ایم و حتی هدف گذاری ای که کرده ایم آن مطلوبی نبود که حضرت امام گفت. این را که دارم عرض می‏کنم بین خودمان می‏گویم بیرون نمی‏توانیم این حرف‏ها‏ رو بگوییم. لکن روی این مساله باید تامل بشود که چرا ما نمی‏توانیم جامعه‏ی ‏خودمان رو توجیه کنیم که آقا ما کارآمد بوده ایم. شما این کتاب قرارگاه‏ها‏ی فرهنگی را دوستان احتمالاً دیده باشند. یک شرح مزجیّ از صحبت‏ها‏ی رهبری است. ببینید اینجا آدم اصلاً تعجب می‏کند ببینید ایشون می‏گویند که من کسی را ندارم و تنها کسانی که دارند کار فرهنگی می‏کنند شما‏ها‏ هستید سیصد و سیزده نفر من شما هستید. “ورود حاج آقا هاشمی” سخنران نیم خیز می‏شود : آقا سلام عرض می‏کنم عذرخواهی می‏کنم ببخشید…

می‏گوید سیصد و سیزده نفر من شما هستید بعد ایشان با همین تعبیر می‏گویند آقا کار سیاسی بس است اشباع شده ایم ما از کار سیاسی باید کار فرهنگی کرد، رجوع کنید به کار فرهنگی که دیگر بروید در آن ببینید. یکی از حضار: اسم کتاب چه بود؟ قرارگاه‏ها‏ی فرهنگی کتابی است که زیاد هم پخش شده است احتمالاً دوستان دیده باشند.

حالا در این مرحله ای که من یک انقلاب سیاسی کرده ام در صفویه من وارد دربار شده ام در مشروطه شاه رو زدم در انقلاب اسلامی جای شاه نشسته ام. در این سیر تکاملی که من از یک ؟؟مصونیت سیاسی در خلافت عباسی تا حاکمیت سیاسی رسیده ام و این امر مورد تعجب عالمان ما بوده. ببینید شما در آخر صفویه سید نعمت اله جزایری می‏گوید از آنجایی که هیچ وقت به ذهن ما خطور نمی‏کنه که یک روز روحانیت حاکم شود، دولت صفویه بهترین مدل سیاسی در عصر غیبت است. ببینید شما در اندیشه‏ها‏ی سید نعمت اله جزایری که کار شده است روی آن، دفتر پژوهشگاه علوم انسانی روی آن کار کرده است آنجا ببینید. یعنی خود اینها باورشان نمی‏شده است که وارد این عرصه‏ها‏ بشویم. خب حالا ما وارد موضوع سیاست شده ایم ، توی این حوزه‏ی ‏سیاست، فقهی که ۱۳۰۰ سال ۱۰۰۰ سال نشسته در احکام فقه رساله ای تلاش کرده، یک دفعه بهش گفته اند، حقوق دریاها بنویس، حقوق آب‏ها‏ بنویس، نظام بین الملل درست کن، تجارت درست کن، روابط فقه اقتصادی، روابط بانکی …اصلاً …. لذا ما یک بحثی داشتیم یک جایی که اصلاً حوزه دچار حیرت شده… دقت می‏کنید حیرت، حیرتی که بعد از عصر غیبت تا زمان شیخ طوسی بود و بعد با فقه شیخ طوسی با آن معنا خارج شد، این حیرت را الآن ما داریم تا رسیدن به آن فقه حکومتی، تعبیری که حالا ما یک کتابی داریم، کتاب ما دارد می‏آید بیرون در بحث فقه حکومتی است که در تمدن اسلامی جایگاه فقه حکومتی چیست؟ تعبیر رهبری این است که فقه حکومتی نرم افزار تمدن اسلامی است. من این را از خود آقا مجتبای خامنه ای تأیید گرفتم که چاپ کنم گفتم آقا این تعریف آقاست از فقه حکومتی به نظر من بپرس و به من خبر بده. ایشان بعد از یک مدتی گفتند بله ایشان نظرشان همین است یعنی از آقا پرسیده بودند . ایشان می‏گویند ما در تمام ابواب فقه باید رویکرد حکومتی داشته باشیم. دقت می‏کنید؟ می‏گویند حتی ماءالحمام؟؟؟ را بخواهیم استنباط کنیم . خب اگر قراره … حالا وارد فقه حکومتی نشوم … اگر قراره ما حتی در احکام فردی رویکرد حکومتی داشته باشیم یعنی توجه کنیم که این حکم بایسته‏ها‏یش در حکومت چیه. مثال می‏زنم وقتی شما می‏گویید که مکلّف ۹ سال است دختر و ۱۴ سال پسر وقتی این را دارید در فقه رساله ای تان بیان می‏کنید همین را اگر ببرید در حکومت مطرح کنید امکانش هست؟ یعنی آیا شما مجاز هستید با همین معیار، خاله شادونه درست کنید بگویید که آقا بچه‏ها‏ی زیر ۱۵ سال زیر ۱۴ سال و زیر ۹ سال خلاصه چی اند مکلف نیستند پس می‏توانیم آهنگ و موسیقی را بگذارید بگویید نسلی از بچه‏ها‏ی جامعه را با موسیقی بزرگ کنید که اساسا …. می‏دانید می‏خواهم بگویم که خیلی از این مولفه‏ها‏ در مقیاس حاکمیت اصلاً به هم می‏ریزد. این که رهبری می‏گوید آقا فقه قامت حکومت دارد، با رویکرد حکومتی از اول بخوانید … واقعاً روشنفکرها خواند ه اند دوستان شما الآن حق الناس آقای کدیور را ببنید، محسن کدیور یک کتاب دارد به نام حق الناس می‏گوید من تمام ابواب فقه را – حالا ادعایش است- و تمام روایات را با رویکرد حقوق بشری غرب خوانده ام و بعد خروجیش شده این کتاب‏ها‏، این کتاب‏ها‏یی که اخیراً نوشته اند … وا واقعاً بی حالیم. حالا عرض من این است که اگر قراره ما توی این مدل حرکت کنیم، و فقه را به این معنا متحول کنیم، حالا در قم یک چند تا درس خارج در موضوع فقه حکومتی راه افتاده است. اینکه به کجا برسد … به نظر می‏رسه قبل از این مساله باید بستری که داریم در آن حرکت می‏کنیم شناخته بشود و آن بستر تمدن است.

تمدن چیست؟ من از مفهوم تمدن شروع کنم. (پرسش سخنران از زمان جلسه) ببینید دوستان تمدن‏ها‏ مادی اند، تمدن‏ها‏ سخت افزاری اند. وقتی فرهنگ صورت عینی پیدا می‏کند و به خارج ریخته می‏شود، می‏شود تمدن. همین ابزاری که من دارم الآن از آن استفاده می‏کنم، موبایل و لپتاب و معماری اینجا و … صورت‏ها‏ی تمدنی اند و تمدن‏ها‏ نه تنها سخت افزاری هستند بلکه تاریخی اند یعنی در گذر یک قوم از یک تاریخ، به تدریج زاده می‏شوند، لذا تمدن‏ها‏ کنسروی تولید نمی‏شوند، سزارینی تولید نمی‏شوند، تمدن‏ها‏ طبیعی می‏آیند. یعنی یک فرهنگ وقتی به غلیان برسد خروجیش می‏شود یک سری امور عینی. مثل صفویه. شما شکوهی که در عصر صفویه دویست و چند سال دارید، دستوری نیست عالمان فرهنگ جامعه را ارتقاء داده اند، این فرهنگ سر ریز کرده در خارج صورت‏ها‏ی متنوعی از کتب علمی و مباحثات علمی حوزه‏ها‏ی علمیه تا معماری و شهرسازی شان. آنقدر این شکوه زیاد است که رهبری چه می‏گویند؟ می‏گویند آبروی امروز حوزه‏ها‏ی علمیه وابسته به عصر صفویه است. یعنی صفویه خبری است. خب این تمدن‏ها‏ چه جوری زاده می‏شوند؟ سر ریز فرهنگ در عینیت در دل تاریخ هستند. اما نکته ای که تمدن‏ها‏ دارند و به نظر می‏رسد در فقه ما توجه نمی‏شود و حتی کلاً در کشور ما توجه نمی‏شود در سیاست گذاری‏ها‏ی فرهنگی این است که تمدن‏ها‏ تحمیل گر هستند. خودشان را تحمیل می‏کنند به شما. ببینید دوستان. شما الآن خارج از نظام آموزشی حوزه حرکت کنید حوزه به شما می‏گوید بی سواد، خارج از نظام آموزشی دانشگاه حرکت کنید، دانشگاه هم به شما می‏کوید بی سواد. این تحمیل گری تمدن است، تمدن‏ها‏ غالب‏ها‏یی را به انسان‏ها‏ تحمیل می‏کنند شما نمی‏توانید بچه تان را کلاس اول نفرستید، نمی‏توانید راهنمایی نفرستید، نمی‏توانید شب ساعت ۸ بخوابید، یعنی صورت تمدنی وقتی آمد، حدود رفتاری من را می‏بندد. ما برای چه نمی‏توانیم مدل مرحوم نخودکی اصفهانی عبادت کنیم؟ بخشیش اصلاً خیلی اش تقصیر من نیست عالم من عوض شده. ببینید شما نمی‏توانید از جای دیگری بیرون بروید غیر از همین در (اشاره به درب خروجی سالن) چون ساختار اینجا به گونه ای چیده شده است که شما همگی مجبورید از اینجا بیرون بروید. و جالب است تمدن‏ها‏ وقتی خودشان را تحمیل می‏کنند انسان‏ها‏ احساس اجبار نمی‏کنند، قبول می‏کنند. شما قواعد فرهنگی مثلاً رسوم ازدواج را نگاه کنید مثلاً می‏گویند فلان چیز رسم است، شما مجبورید در داخل رسم‏ها‏ حرکت کنید. خیلی سخت است بتوانید با این‏ها‏ مبارزه کنید. حالا تازه این‏ها‏ فرهنگ است وقتی سرریز بشود در عینیت، ساختار بشود، نظام سازی بشود، از داخل آن نظام دیگر نمی‏توانید خارج شوید. وقتی برای شما تنظیم شد که اینگونه زندگی کنید … حیات دین الآن در تمدن مدرن تحت فشار است. ببینید مثال می‏زنم شما در حرم امام رضا(ع) مرحوم نخودکی اصفهانی می‏رود، می‏گوید آقا من می‏خواهم عبادت کنم. شب می‏خواسته است بماند. شب در حرم را می‏بسته اند. خادم حرم می‏گوید باشد شما عالم هستید من در را می‏بندم قفل می‏کنم صبح در را باز می‏کنم شما در حرم بمانید. خب داستانش را شنیدید خادم می‏گوید وقتی من رفتم آقا در رکوع بود روی پشت بام کنار گنبد حضرت رضا(ع) برف می‏آمد. می‏گوید وقتی صبح برگشتم، قبل از اذان صبح در را باز کردم دیدم آقا هنوز در رکوع است نیم متر برف روی کمرش نشسته است. اصلاً اینجوری شما می‏توانید در عالم امروز عبادت کنید؟ نمی‏توانید عبادت کنید. ببینید یک بار ما می‏آییم اخلاق را اینجوری بیان می‏کنیم که باید این کار بشود. من می‏خواهم صورت اجتماعی مسأله… من نمی‏توانم اینطوری عبادت کنم چون تمدن خاصی بر من حاکم است. خب اگر تمدن‏ها‏ تحمیل گر هستند، انقلاب اسلامی یک خیزی است علیه وضعیت تمدنی مدرن. گام اول هم اتفاقی که افتاد این بود که ما صرفاً در حوزه‏ی ‏سیاست آمدیم. چگونه آمدیم؟ یک تئوری ای که ۷۰۰ سال کار نرم افزاری رویش شده است، ولایت فقیه، تازه این تئوری که پشتوانه اش ۷۰۰ سال کار تئوریکه تبدیل می‏شود به چی به یک نهاد حقوقی. دقت می‏کنید، یعنی فکر نکنید نظام سازی یا نهادسازی کنسروی است. آقا پول بدهیم آقا یک عده بروید تولید علم بکنید. بروید یک گوشه بنشینید علم تولید کنید واقعاً در همین نهاد رهبری که الآن ما صورت عینی اش را می‏بینیم یک پشتوانه‏ی ‏تئوریک دارد. محقق کرکی در عصر صفویه دویست سال بچه‏ها‏یش مجتهد هستند همه شان هم از ولایت فقیه گفته اند، عجیب است‏ها‏… آخر صفویه شاردن می‏گوید شاه کسی است قدرت دست کس دیگر است. شاه سلطان حسین حاکم است، قدرت دست مجلسی است. خود شاه می‏داند غاصب حکومت است یعنی تئوری ولایت فقیه را جوری اینها جا انداخته اند در عصر صفوی که …

می‏خواهم بگویم ببینید یک نهادی که در جامعه تاسیس می‏شود دستوری تاسیس نمی‏شود اول نرم افزارش متورم می‏شود، فرهنگ را اشباع می‏کند، سرریز می‏کند در عینیت و می‏شود یک نهاد ولایت فقیه. در این کانتکسی که الآن من چیدم، پرسش این است که آقا ما چرا …

من یک پرانتز دیگه هم باز کنم اینکه ببینید دوستان اتفاقاً عالمان عصر صفویه وقتی این اتفاق را رقم می‏زنند که … ما یک همایشی برگزار کردیم در همین دانشگاه صنعتی اصفهان ۲ سال پیش، تمدن زایی شیعه در عصر صفویه دوستان رجوع کنند متون را… فوق العاده کار شده است آنجا، یک الگویی است برای ما. هم در فقه، هم در عرفان، هم در فلسفه، هم در شهر سازی، معماری … نمی‏گویم مثل آن موقع بسازیم. الگویی است که در یک زمانه ای عالمان ما چگونه خودشان را بسط دادند.

ببینید هوشمندانه هم بسط دادند. از یک سمت دارند وقف را ترویج می‏کنند. سید نعمت الله جزایری می‏گوید من وقتی وارد اصفهان شدم، عرب زبان است دیگر، خب این‏ها‏ به دعوت چه کسی آمدند؟ به دعوت شاه اسماعیل آمدند اصفهان. جالب است شاه اسماعیل انقدر عقل دارد که می‏داند با تصوف نمی‏تواند حکومت کند، باید با فقه حکومت کند. از عالمان حله و جبل عامل دعوت می‏کند داخل ایران می‏گوید آقا بیایید ایران ما می‏خواهیم حکومت کنیم. می‏گوید وقتی وارد اصفهان شدم فقط بلد بودم مسجد کجاست؟ فارسی همین را بلد بودم. عرب زبان است.

مسجد شهر را پیدا می‏کند. همین آقا می‏گوید کسی به من محل نمی‏گذاشت. این‏ها‏ پایگاه اجتماعی نداشتند اصلاً. دو تا کار هوشمندانه می‏کنند در عصر صفویه. یک تئوری ولایت فقیه را متورم می‏کنند که عرض کردم و دوم اینکه وقف را ترویج می‏کنند. به میزانی که خود شاه عباس، شاه طهماسب ۵۳ سال حکومت کرده چند بار اموالش را همه را وقف حوزه‏ها‏ی علمیه کرده.

این‏ها‏ از سویی طرح ولایت فقیه را مطرح می‏کنند از سویی جیب‏ها‏یشان پر از پول می‏شود. در قاجار این‏ها‏ بیخود قیام نمی‏کنند دوستان. توی قاجار چرا علماء اینقدر قیام می‏کنند؟ چون پول دارند پایگاه اجتماعی هم که دارند طرح ولایت فقیه را هم که دارند. یعنی همین حاج آقا نورالله اصفهانی چهار ماه در قم در سالاریه‏ی ‏قم اردو می‏زند، ۷۰ مجتهد در اعتراض به رضا خان قیام می‏کنند می‏آیند قم. پول اینها را چه کسی می‏دهد پول غذای این‏ها‏ را چه کسی می‏دهد؟ همین وقف است دیگر. انقدر طرح را قوی مطرح کردند که مرحوم کاشف الغطاء وقتی روس‏ها‏ به ایران حمله می‏کنند در عصر فتحعلی شاه، ببینید تعبیر کاشف الغطاء چیست؟ می‏گوید «من به عنوان نایب ولی عصر(عج) به بنده‏ی ‏خودم فتحعلی شاه قاجار دستور می‏دهم قوایی علیه قشون روس فراهم کند» ببینید تعبیر را و خود شاه هم می‏گوید سمعاً و طاعتاً و قبول می‏کند. ببینید الآن ما یک شکوه تمدنی در عصر صفویه داشتیم. با این بحثی که عرض کردم. در قاجار هم خب قیام‏ها‏یی صورت گرفت، عرض کردم، در نیمه‏ی ‏قاچار تقریباً در حکومت ناصرالدین شاه، یک تمدنی با تمام مظاهرش وارد جهان اسلام شده است و ما با بیرونی ترین لایه‏ها‏یش هم مواجه شده ایم یعنی اول ابزار را دیدیم تکنولوژی را دیدم وارد شده و جهان اسلام را گرفته است. تمدنی که الآن حتی حوزه‏ها‏ی علمیه هم مبتلا به آن هستند. همه‏ی ‏ما مبتلا به یک تمدنی شده ایم، این تمدن در نظام آموزشی جدید ما مشخص است، در رفتارهای ما مشخص است، در ازدواجمان در طراحی خانه‏ها‏یمان مشخص است در شیوه‏ی ‏غذا خوردن و گفتن و پوشش و اینها مشخص است و جای گفت و گو ندارد، اما چرا ما نمی‏توانیم پیشرفت کنیم دوستان؟ ببینید بالاخره ما ۱۵۰ سال است که ادعای توسعه می‏کنیم، ادعای پیشرفت می‏کنیم. اینکه ما پیشرفت‏ها‏یی داشتیم یک بحث است، یک بحث هم این است که ما هنوز به یک ثبات تمدنی نرسیده ایم، چرا؟

این قابل تامل است دیگر! قابل تامل است که صد و چند سال از بعد از مشروطه داخل ایران مجلس شوراء زده اند. داخل ایران نظام آموزشی ما عوض شد، حوزه‏ها‏ی علمیه که اول اسطبل شد بعد با تلاش علماء دوباره باز شد. گفتند اینها اصلاً کثیف اند اینها علوم در واقع واپسگرایی تدریس می‏کنند، مدارس جدید را تاسیس کردند، بهداشت آمد، وضعیت صورت عالم… خزینه‏ها‏ جمع شد اصلاً صورت شهر عوض شد حالا آن جای بحث دارد. و جریان عالمان در مقابل جریان روشنفکری یک تقابلی ۱۵۰ سال است که دارد. این تقابل هم به دلیل اینکه عالمان یک طرحی را برای توسعه داشتند، روشنفکران یک طرحی داشتند. تاورنیه می‏گوید در عصر صفویه اصفهانی‏ها‏ از دستگاه چاپ استفاده نمی‏کردند…. خط خوانا… خط خوانا ….

حالا پرسش جلسه‏ی ‏ما این است که چرا ما پیشرفت نکردیم و صفویه کرد؟ چرا موقعی که حکومت در دست عالمان نبود ما این شکوه تمدنی را داشتیم و امروز که حکومت دست ماست خداییش ما در حیرت هستیم. در حیرت هستیم که چگونه جامعه را توسعه بدهیم؟

چرا اصفهانی‏ها‏ از دستگاه چاپ استفاده نمی‏کردند؟ پرسش‏ها‏ را من عرض کنم. چرا از ساعت استفاده نمی‏کردند؟ جالب است تاورنیه می‏گوید ساعت اصفهانی‏ها‏ را مسیحی‏ها‏ تنظیم می‏کردند، اصلاً آن‏ها‏ ساعت می‏خواستند چکار؟ می‏گفتند خورشید هست می‏خواهم نماز بخوانم با همین طلوع و غروب و ظهر و عصر می‏خوانم. ساعت می‏خواهم چکار. چون عالمشان متفاوت بوده است. جالب است شاردن می‏گوید تمام اصفهانی‏ها‏ زن و مرد پیر و جوان استنساخ می‏کردند. می‏نشستند می‏نوشتند. می‏گفتیم بابا این دستگاه تند تند چاپ می‏کند‏ها‏ می‏گفتند نه، خط خوانا! خط خوش!

و جالب است هیچ کدام از مستشرقین نگفتند که صفویه‏ها‏، مردم عصر صفویه عقب افتاده بودند، واپسگرا بودند تعبیر راجرز فیموره این است که اصفهانی‏ها‏ رنسانس شیعی راه انداختند، رنسانس شیعی راه انداختند. تعبیر به رنسانس زیاد شده است، اصلاً تعبیر به تمدن زیاد شده است. حالا شریعتی اینجا بی انصافی می‏کند در این قضیه. یعنی تشیع علوی و صفوی را مطرح می‏کند و ذهن جامعه‏ی ‏ما را هم او به هم ریخته است. یعنی الآن نگاه به عصر صفویه نگاه منفی ای است. چرا آن موقع ما پیشرفت کردیم الآن نمی‏کنیم؟ چرا ما آن موقع از مظاهر تمدن غرب استفاده نمی‏کنیم؟ توی جنگ چالدران ما توپ را استفاده نمی‏کنیم. البته کشته زیاد دادیم شکست خوردیم ولی چرا اصلاً ما میلی نداشتیم. دوبو بیوس سفیر فرانسه است در ایران به ملادازای یهودی سفارش می‏دهد آقا گفتار در روش دکارت را ترجمه کنید، سه بار، چهار بار ترجمه می‏شود در ایرن خوانده نمی‏شود. اصلاً ایرانی‏ها‏ نمی‏خوانند. چرا نمی‏خوانند؟ چرا ما در بعد از انقلاب اسلامی بین خودمون دارم عرض می‏کنم نسبت به صد سال پیش ابعاد معنوی کم سو است. توان عبادت ضعیف شده است. حتی اثر گذاری عالمان اثر صفویه با اینکه شاه بالای سرشان است، اصلاً نظام جزایی صفویه دست شاه است، فقط اینها نظام حقوقی دستشان بوده است. همین قوانین ملک و املاک و ازدواج و اینها. با این حال این همه اثرگذاری سیاسی فرهنگی دارند. این پرسش‏ها‏ را دقت کنید دوستان. تا ما به این پرسش‏ها‏ جواب ندهیم نه طرحی برای توسعه خواهیم داشت، نه واقعاً می‏توانیم فقه را در قامت حکومت بنویسیم. با شعار و فریاد هم که نمی‏شود کار کرد. یعنی خداییش باید نشست اول طرح ریخت بستر حرکت را فراهم کرد. به چه دلیل؟ عرض کردم تمدن‏ها‏ تحمیل گر هستند و در یک سیستم روابط بر اجزاء مسلط می‏شوند. دقت کنید دوستان اگر روابط را شما دقت نکنید، اجزاء ارائه کنید اجزاء در روابط استحاله می‏شوند. در یک سیستم نظمی که بر اجزاء و مولفه‏ها‏ حاکم است، تقدیر اجزاء را مشخص می‏کند. این نظم مهم است. شما اگر نظام سرمایه داری را نشناسید، هی کد بدهید با اجزاء بانکداری مواجه بشوید کار را جلو نبرده اید، چون با روابط سرمایه درای نتوانسته اید تفقه کنید، طرح اندازی کنید. الآن ببینید نظام رومی ژرمنی بر نظام حقوقی و قضایی ما حاکم است، این نظام رومی ژرمنی اصلاً مال ما نیست، حالا شما هی حکم فقهی می‏دهید می‏رود دارد در داخل یک روابط خاصی دارد رقم می‏خورد. شما تا توانید روابط حاکم بر نظام قضایی، نظام اقتصادی را تنظیم کنید، دیتاهایی که وارد می‏کنید استحاله می‏شود داخل آن نظام. استحاله می‏شود. برای همین ما قوانین این شکلی مان خیلی کم است. حالا وارد این بحث‏ها‏ نشویم.

خب به نظر می‏رسد که … من حالا یک طرح بحث مختصری بکنم چون وقت هم کم است. ببینید دوستان به نظر می‏رسد که گام اول برای شناخت این وضعیت، یعنی ما بتوانیم یک بستری فراهم کنیم که روی این بستر فقهمان را بنا کنیم، الگوی توسعه مان را بنا کنیم، علم دینی مان را تولید کنیم، الگوهای پیشرفت را بنویسیم، این بستر توجه به تناسب سه مولفه است. تناسب «تفکر» «فرهنگ» و «تمدن» که اگر این تناسب را دقت نکنیم سرمان کلاه رفته است دوستان. کلاهی که الآن ۱۵۰ سال است دارد سر ما می‏رود. توجه به اینکه تفکر چه نسبتی با فرهنگ و تمدن دارد. ببینید تفکر هم فلسفی عرض نمی‏کنم‏ها‏، تفکر یعنی آن گرایش‏ها‏ی انسان‏ها‏، آن باورهای انسانی.

شما ببینید جنگ ما و انقلاب اسلامی یک حالت حضوری برای مردم ایجاد کرد که الآن ما تعجب می‏کنیم اینها چه کار کردند. شهید دیالمه می‏گوید که شور بچه‏ها‏ی بسیجی، توی جبهه‏ها‏، کف خیابان‏ها‏ علیه شاه، معلول سوز گریه‏ها‏ی امام خمینی در نیمه‏ی ‏شب است. ببینید یه باوری داره دیگر، این باور عمومی است و تا وقتی که باور عمومی ایجاد نشود، فرهنگ ایجاد نمی‏شود. الآن شما در چین مسلمان هست، در اروپا هست، ولی این باورهای اینها، باورهای عمومی یا اجتماعی نیست، لذا آنچا نمی‏شود گفت فرهنگ اسلامی. ولی ما یک فرهنگ انقلابی داشتیم. این تفکر صورتهای بیرونی ایجاد کرد مثل انقلاب، اعتراض، شهادت، تسخیر مکان‏ها‏ی مختلف. چون فرهنگ از جنس رفتار است، نرم است، نرم افزاری است. شما نماز که می‏خوانید یک صورت فرهنگی دارید رقم می‏زنید اما جلوه‏ها‏ی این نماز مثل محراب و مسجد و پوشش شما و امثال این‏ها‏، اینها صورت‏ها‏ی تمدنی اش هستند.

وقتی تفکر به یک تورم مناسبی برسد و صورت اجتماعی پیدا کند، فرهنگ اسلامی شکل گرفته است، فرهنگ اسلامی حساسیت‏ها‏ی مشترک ایجاد می‏کند، نظام تولی و تبری مشترک است. شما وقتی به پیامبر(ص) توهین می‏کنند همه می‏ریزند توی خیابان‏ها‏. یعنی حساسیت‏ها‏ی جهان اسلام الآن مشترک است. نظام تولی و تبری. این فرهنگ دوباره وقتی به تورم برسد صورت‏ها‏ی عینی پیدا می‏کند این دقت کنید من یک مدلی هابرماس دارد. مدل ساختیابی هابرماس. گیدنز در این کتاب نظریه‏ها‏ی جامعه شناسیش آورده است. کسانی که جامعه شناسی می‏خوانند باید این را بخوانند و قبول بشوند دکتری و …

نظریه‏ی ‏ساخت یابی هابرماس را من یک مقداری بسط داده ام، این را من در این فرصت عرض کنم. ببینید این تناسب را هابرماس چگونه می‏چیند و در این تناسب ببینید واقعاً ما درکمان از جامعه این است؟ خب این‏ها‏ خودشان الآن داعیه دار علم هستند دیگر و هابرماس الآن یکی از بزرگان جامعه شناسی غرب است. کسی است که تمام فیلسوفان و فیلسوف پیامبران و جامعه شناسان و اندیشمندان غربی روی او قسم می‏خورند.

هابرماس یک فیلسوفی است که اصلاً همه‏ی ‏غرب معتقد است که می‏خواهد غرب را رهایی ببخشد. انسان بزرگی است در غرب. اینی که الآن دارم عرض می‏کنم می‏خواهم تناسب تفکر فرهنگ تمدن را عرض کنم‏ها‏. ببینید هابرماس می‏گوید وقتی نظام غرب نظام سرمایه داری شد، قلب این نظام شد مصرف، «مصرف» و تمام تقدیر اجتماعی را هم در غرب این مصرف رقم می‏زند، بعد در حاشیه‏ی ‏این مطلب ببینید چگونه صورت اجتماعی ایجاد می‏شود. دقت کنید. می‏گوید وقتی در یک جامعه ای مصرف زیاد بشود، مصرف زدگی زیاد بشود، اولاً مصرف باید متنوع باشد و دو باید بیش از حد نیاز باشد. یعنی شما نیازهای اولیه ات که هیچی باید خیلی بیشتر باشه. خب شما در همین گام اول ببینید، شما پس دیگر مولفه‏ها‏ی قناعت و انفاق و این‏ها‏ دیگر ندارید. یعنی شما یک مولفه ای وسط جامعه آمده – توی همین جامعه‏ی ‏ما هم هست – که دارد به تکثر و تنوع مصرف دامن می‏زند. خب این تکثر نیاز به چه دارد؟ نیاز به تولید انبوه دارد . یعنی شما باید بیش از حد نیاز اجتماعی تولید کنید. تولید انبوه. خب این تولید انبوه منجر می‏شود به … ببینید، دقت کنید‏ها‏ دارم عرض می‏کنم که تفکر چه جوری صورت‏ها‏ی عینی پیدا می‏کند. این تولید انبوه منجر می‏شود به کمبود مواد اولیه و تخریب طبیعت، یعنی شما وقتی بخواهید بیش از حد از طبیعت بهره بکشید، طبیعت رو نابود می‏کند دیگر. یعنی شما یک علمی باید تولید کنید، به قول بیکن نادلج ایز پاور علمی که عین قدرت است و می‏گوید، بیکن می‏گوید، من انقدر با شلاق به طبیعت می‏زنم که از بین ناله‏ها‏یش علم ازدیاد کنم. ببینید چه صورت خشنی علم فیزیک مدرن دارد. خب؟ می‏گوید من برای تولید انبوه باید از طبیعت بهره بکشم. این تولید انبوه با کمبود مواد اولیه مواجه می‏شود که الآن کتاب‏ها‏ی تئوری‏ها‏ی توسعه روی بحث توسعه‏ی ‏پایدار خیلی فکر می‏کنند که آقا چکار کنیم طبیعت دارد نابود می‏شود. تخریب شده بهره کشی زیاد شده . خب این تولید انبوه برای اینکه به مصرف برسد نیازمند تبلیغات است. ببینید دارد صورت عینی پیدا می‏کند، نیازمند تبلیغات است. تبلیغات به میزانی باید بمباران بکند مخاطب را که شما وقتی وارد یک فروشگاه می‏شوید بخرید … به هر صورتی یک چیزی بخرید. این تبلیغات زن را مهم می‏کند در تبلیغات، برای فروش. حتی زیبایی زن را مهم می‏کند. حتی آرایشگاه‏ها‏ را داخل شهر مهم می‏کند.‏ها‏برماس می‏گوید یکی از بنگاه‏ها‏ی اقتصادی در عالم مدرن، آرایشگاه است چون زن در عالم مدرن مهم است. شما فرض کنید زن را از ماهواره بگیرید، چی تهش می‏ماند . یعنی اصلاً قوام شبکه‏ها‏ی ماهواره ای به زن است. قوام نظام تبلیغاتی غرب هم زن است. این صورت عینی اش را ببینید دوستان. بعد بحث می‏کند که اندام زن مهم می‏شود و اصلاً علوم متناسب با این ایجاد می‏شود و می‏رود در یک فاز دیگر. ببینید همه‏ی ‏اینها دارد شاخه‏ها‏یی پیدا می‏کند. همین تولید انبوه نیازمند چه است؟ نیازمند کار زیاد . کار زیاد. حالا دقت کنید وقتی ما این تناسب را نفهمیم، این کار زیاد را فکر می‏کنیم مقدس است و می‏آوریم در عالم دین. در جمهوری اسلامی می‏گوییم کار کنید سه شیفت کار کنید عبادت است. در حالی که این یک صورتی است که در یک روابط خاصی چیده شده است. اتفاقاً این کار مقدس نیست. عرض خواهم کرد. کار زیاد چه اتفاقی می‏افتد؟ اولین اتفاقش این است که شما منجر به کاهش روابط عاطفی می‏شوید. نیازهای عاطفی برای انسان‏ها‏ تولید می‏شود. ببینید همه‏ی ‏جامعه شناسان بر این باور هستند که در کنار ادارات و تولید انبوه و کار زیاد، ما نیازمند کاباره هستیم، نیازمند مکان‏ها‏ی تفریحی رقص هستیم، نیازمند کازینو هستیم. حتی همین شهربازی‏ها‏، شهربازی‏ها‏ در صورت تمدنی ای ایجاد شده است که شما برای اینکه تخلیه‏ی ‏عاطفی بشوید. اموشن‏ها‏یی ایجاد می‏کنند که شما هیجان درونت را تخلیه کنید. در غرب صبح تا عصر زن و مرد، دختر و پسر دارند کار می‏کنند. یک دوستی ما داریم این کشیش هلندی است. این هر سال عید می‏آید یک سری به ما می‏زند. این خانمش پیرزنی است‏ها‏، می‏گفت به من می‏گفت من آرزو داشتم یک روز زن یک ایرانی باشم. به او گفتم چرا؟ گفت برای اینکه زن‏ها‏ی ایرانی بی کار هستند. خب خداییش برای این‏ها‏ خیلی مهم است‏ها‏. یک مقاله ای را من نوشتم که اصلاً چرا مصرف لوازم آرایشی در ایران زیاده. چون زن‏ها‏ بیکارند. یعنی خود این خیلی مهم است. می‏گفت بابا شما نفقه می‏دهید به اینها مهریه می‏دهید به اینها. بهشون احترام می‏گذارید. ما در خانه به اینها پیک(سهم) می‏دهیم. کار می‏کنیم پیک می‏دهیم چون زن و مرد باید کار کنند، اساساً … جالبه مستشرقینی که وارد ایران می‏شوند می‏گویند اصفهانی‏ها‏ عقل اقتصادی ندارند. حالا با اینکه در ایران می‏گویند عقل اقتصادی شان زیاد است. اونها می‏گویند اصلاً رزیوم ندارند، این عقل مدرن را ندارند. می‏روند در بازار با هم حرف می‏زنند. بابا اصلاً وقت حرف نیست. ما الآن دخترعمه ام در آمریکاست. می‏گوید در یک داروخانه به ما گفته اند شما جمع بزن این داروها را. می‏گفت گردنم اصلاً می‏شکند. می‏گفت خودکار را می‏انداختم پایین گه گاهی می‏رفتم یک استراحتی می‏کردم. می‏گفت فردایش آمدند یک جعبه خودکار گذاشتند گفتند خودکارت افتاد پایین وقت نیست همین خودکار را استفاده کن بعد ما جمع می‏کنیم. (خنده‏ی ‏سخنران) این است. یعنی وضعیت جامعه‏ی ‏مدرن این است. دوستان خداییش حسرت ما را می‏خورند، حسرت ما را می‏خورند. حالا این را عرض می‏کنم که این کار زیاد بعد به چه سمتی رفت. شهر بازی ایجاد کرد، کاباره ایجاد کرد، حتی رجوع به مواد مخدر، شما وقتی ابعاد عاطفی انسان نادیده گرفته بشود، روابط کمی بشود، کار زیاد بشود، صورت‏ها‏ی بیرونی اش این است که طرف می‏رود آن بالا خودش را پرت می‏کند پایین یک ترسی ایجاد شود یک تغذیه‏ی ‏روحی برایش درست شود. وگرنه هیچ مبنای عقلانیتی ندارد.

خب هابرماس می‏گوید، حالا اینهایی که بنده عرض کردم بخشیش مال هابرماس بود و بخشیش هم خودم دیگر حرفهایش را دنبال کردم. از اینجا به بعد مال هابرماس است. هابرماس می‏گوید ببین، در تولید انبوه آن چیزی که محوریت اجتماعی پیدا می‏کند سرعت است. سرعت تعیین کننده‏ی ‏تمام صورت تمدنی جامعه‏ی ‏امروز است. ببینید شما الآن ابزارهای ارتباطی را نگاه کنید، همه اش سرعت است. حتی حوزه‏ها‏ی علمیه متاثر شده اند. شما ببینید ما مجبوریم زود مدرک بگیریم که زود کار پیدا کنیم که چون می‏خواهیم زن بگیریم. اساساً سنت حکمی حوزه را هم تحت تهدید قرار داده. درسته؟ همه افتاده ایم به عجله خواندن دیگر؟ به جزوه خواندن ؟ چرا؟ به دلیل اینکه عالم عالم سرعت است.

عالم سرعت، خب من نمی‏توانم در نماز حضور قلب داشته باشم، ببینید بخشیش مال این است‏ها‏. یعنی صورت تمدنی جدید به شما اجازه نمی‏دهد. امام خمینی (ره) در چهل حدیث چه می‏گوید؟ می‏گوید حضور قلب نیازمند فراغت قلب است و فراغت قلب نیازمند فراغت «وقت» است. چون وقت نیست. کی وقت دارد؟ چون وقت نیست حضور قلب از بین می‏رود. نگاه کنید صورت تمدنی این نیست که شما فکر کنید عبادت‏ها‏ را ما یک جای دیگر انجام می‏دهیم ، خیابان و اینها یک ابزار است، اینها همه تکنولوژی و اینها فقط ابزار است ما فقط ازش استفاده می‏کنیم. نخیر! اینها روی شما تاثیر می‏گذارد. دارد در زندگی شما، عبادت شما را مورد تهدید قرار می‏دهد، چون نمی‏گذارد شما سحر خیز بشوید، نمی‏گذارد شما زود بخوابید، نمی‏گذارد شما حضور قلب داشته باشید. بعد ما چون درک درستی از این ساختار نداریم فکر می‏کنیم کار زیاد واقعاً عبادت است. می‏گوییم آقا بارک الله کار زیاد بکنید جامعه نیاز به کار دارد. در حالی که ما در روایات داریم وقت را سه قسمت کنید؛ عبادت، استراحت، کار و بعد برای عبادت فراغت وقت و فراعت قلب ایجاد کنید. لذا خداییش ما با این سیستم وقتی درک نکنیم سیستم را کار کارهای فرهنگی حوزه‏ها‏، بسیج، پایگاه‏ها‏ همه درست انجام نمی‏شود. یعنی نمی‏فهمیم که این بنده خدایی که داری بهش می‏گویی آقا بیا دعای کمیل بخوان، این سه شیفت کار کرده است، اصلاً حضور قلب ندارد، اصلاً عالمش متفاوت است. طیبش تغییر کرده است. طیب این انسان تغییر کرده است. هابرماس می‏گوید این وسایل ارتباطی وقتی ایجاد شد که سرعت مهم شد. موبایل آمد، تلفن آمد، حتی ساعت آمد می‏گوید ساعت نگرش اوبژکتیو به زمان است. بعد اتومبیل آمد، اتومبیل که آمد، خیابان درست شد، ترافیک آمد. اصلاً ترافیک یک پدیده‏ی ‏مدرن است. شما توی صحرا که ترافیک درست نمی‏شد که وقتی خیابان کشی شد مجبور شدند از یک راه‏ها‏ی خاصی رفت و آمد بشود، ببینید انگار دارد خیابان ساخته می‏شود. از چه عاملی؟ از همان مصرف زدگی!

همه‏ی ‏صورت‏ها‏ی نظام‏ها‏ی تمدنی به هم پیوسته است. ارگانیک است. بعد می‏گوید که حتی طراحی داخل ماشین‏ها‏ هم با همین مبنا عوض شد. یعنی شما وقتی عجله دارید، بعد پدیده ای به نام ترافیک هست، باید هفت و نیم سر کارت باشی، وارد ترافیک می‏شوی، خیلی از کارها به داخل ماشین منتقل می‏شود. میز غذا برایت می‏گذارند صبحانه ات را باید آن جا بخوری. می‏گوید زن‏ها‏ می‏خواهند آرایش کنند، مردها می‏خواهند آرایش کنند، این آینه‏ی ‏روی سایه بان می‏گذارند، تلوزیون برای شما می‏گذارند، رادیو برای شما می‏گذارند. ببینید طراحی داخل ماشین‏ها‏ هم…

لذا حداقل بعد از نسل سوم مکتب فرانکفورت و جریان‏ها‏ی انتقادی در غرب حداقل شصت هفتاد سال اخیر، این نظریه‏ها‏ی جدی است در غرب که آقا اساساً تمدن‏ها‏، یعنی صورت‏ها‏ی تمدنی، ساخته نمی‏شوند، زاییده می‏شوند. یعنی بر اساس نیازهای انسان خود به خود تولید می‏شوند. انسان‏ها‏ به این نیاز دارند. وقتی حوزه نتواند برای اجتماع نیاز ایجاد کند، جامعه خود به خود حوزه را منزوی می‏کند. خود به خود حوزه‏ها‏ی علمیه گوشه نشین می‏شوند وقتی ما نتوانیم نیازهایشان را برایشان توضیح بدهیم، نیاز برایشان ایجاد کنیم…

 خب حالا این پیوستگی را من عرض کردم نکته‏ی ‏آخر بحث بنده این باشد که الآن در ایران معاصر این چه وضعیتی است. به زعم ما این وضعیت، وضعیت آشوب است. چرا چون درک این تناسب نیست. درک این تناسب نیست. وقتی شما نفهمید که کار زیاد، برای مصرف زیاد نیازمند تبلیغاتی است و این تبلیغات موجب ظهورهای عینی خاصی است. وقتی اینها و تناسب این‏ها‏ را شما خوب درک نکید، کار فرهنگی شما دوستان عقیم است. عقیم!

مرحوم آسید علی آقای قاضی به شاگردانش می‏گوید روزانه چند ساعت بروید در قبرستان بنشینید فکر کنید. خب الآن شما همین تخت فولاد اصفهان را … من انقدر تلاش کردم که این جوریش نکنند – حالا من که البته کسی هم نبودم – وقتی درک نمیشه که مکانی که برای عبرت است باید متفاوت باشد برای مکانی که برای لذت است، قبرستان می‏شود پارک. ملت با چای و فلاکس و اینها می‏نشینند آنجا یک فاتحه هم می‏خوانند. این اموشن‏ها‏ کاملاً غربی است. یعنی وقتی جامعه شناسان در غرب می‏گویند که «مرگ» مطالعه‏ی ‏اجتماعی نشده، بن بست غرب است. شما همین کتاب توسعه و مبانی تمدن غرب آوینی را ببینید می‏گوید اصلاً غرب می‏خواهد مرگ را نابود بکند چون که بن بست تمدن غربی است. و بعدش آوینی می‏گوید عالم در محاصره‏ی ‏حقیقت است و اینها نمی‏توانند مرگ را تمامش کنند. به همین دلیل اینها آمدند قبرستان را تغییرش می‏دهند، برای اینکه آن مکان‏ها‏ی عبرت را بگیرند، هر عامل و مولفه ای که موجب تذکر شماست غرب گرفته. مثلاً موسیقی تند، رقص تند برای این است. برای این است که شما تنها نشوید، با وجدانتان تنها نشوید. وقتی شما درک نمی‏کنید که در شهر اسلامی یکی از مکان‏ها‏ی مهم قبرستان است، محل تذکر است، انسان‏ها‏ باید ببینند که آدم‏ها‏ می‏میرند، اینها دفن می‏شوند. الآن در تهران موسسه زده اند، موسسه‏ها‏ی دولتی زده اند، شما زنگ می‏زنید تلفن، اینها می‏آیند جنازه تان را بر می‏دارند، خودشان می‏برند می‏شورند، کفن می‏کنند، دفن می‏کنند، شما می‏روید سر جنازه، یک دستی به قبر می‏گذارید و بسم الله الرحمن الرحیم …. آن هم فقط برای اینکه دیگران ناراحت نشوند. این وضعیت است دیگر. شما ببینید این آشوب تمدنی است.

به امام صادق (ع) چه می‏گویند؟ می‏گویند حقیقت چیست؟ می‏فرمایند «تفکر در خدا» می‏گویند تفکر چیست؟ می‏فرمایند «تفکر ساعه خیر من عباده سبعین سنه» می‏گوید خب این عباده سبعین سنه یعنی چه؟ تفکر چیست؟ این تفکر فلسفی نیست دوستان‏ها‏ دقت کنید.

امام می‏فرمایند: «یمرّ بالخربه» برود در خرابه‏ها‏ «یقول: این بانوک؟ این ساکنوک؟» برود آن جا بگوید خدایا این‏ها‏ را که بنا کرد؟ اینها کجا هستند؟ ببینید عالم دین عالم تفکر است شما کجا می‏توانید در شهر مدرن تذکر پیدا بکنید؟ این آشوب تمدنی است. حالا شما روزانه هی روی منبرها توی تلوزیون‏ها‏ هی تذکر بدهید. وقتی صورت تمدنی شما عفلت است اجازه نمی‏دهد انسان‏ها‏ تذکر پیدا کنند. بعد کار فرهنگی ما عقیم است. چون درک نمی‏کنیم که آقا نباید قبرستان را اینطوری بکنیم.

شما بروید وادی السلام، وادی السلام رفته اند دوستان. ببینید چقدر مکان تذکر است. آن را اگر پارک کردند دو روز دیگر عراقی‏ها‏ هم مثل ما می‏شوند. نمی‏گویم الآن مثل ما نیستند‏ها‏، می‏خواهم بگویم یک مکانی است، یک مکانی است که این مکان را از ما گرفتند. این یکی از … من می‏خواهم یک چند تا مولفه خیلی گذرا بگویم، چون وقت کم است تا بگویم آشوب تمدنی ما این است و تا حوزه روی اینها فکر نکند، توسعه اش توسعه‏ی ‏غربی است. حالا شما هی بگویید اسلام، با شعار اسلامی دادن که قضیه حل نمی‏شود که.

الآن ما نظام علمی ما دو نسخه دارد. یک نسخه، نسخه‏ی ‏حوزوی است؛ یک نسخه، نسخه‏ی ‏دانشگاهی است. شما بالاخره در جامعه‏ی ‏جدید، در جامعه‏ی ‏ایران یا باید نسخه‏ی ‏توسعه ات را از حوزه بگیری یا از دانشگاه. این تفکیک بین حوزه و دانشگاه با هی همایش گذاشتن وحدت حوزه و دانشگاه حل نمی‏شود. ما باید به یک دارالعلم برسیم. حوزه یک طرحی برای توسعه دارد دانشگاه یک طرحی دارد. من یک روزی به این آقایون پیشنهاد دادم گفتم آقا بیایید اصلاً دانشکده‏ی ‏الهیات را تعطیل کنید، حوزه‏ی ‏علمیه را ببرید داخل دانشگاه، علمای ما وارد دانشگاه بشوند. یا آن‏ها‏ را بیاورید اینجا. اساساً تعامل نرم افزاری میان ما دو تا نیست. وقتی نیست، آن عالم را مولکولی می‏بیند، بعد پوپر می‏گوید «یک خالی بندی ای بود که روی باتلاق انجام شد، عالم کجا مولکول است؟ کی گفته است که پر مولکول است؟» حالا بروید بحث‏ها‏ی فلسفه‏ی ‏علم را دوستانی که کار کرده اند می‏دانند. می‏گوید آقا یک طرحی انداختیم در عالم. بعد هر چقدر تو می‏خواهی بگویی که ملائکه است، می‏گوید ملائکه که ربطی به مولکول ندارد که. شما اصلاً بحران از همان فیزیک شروع می‏شود‏ها‏. از فیزیک شروع می‏شود. که مگه مولکول را دیدی؟ پوپر می‏گوید «نه، یک تخیلی زدیم، یک تخیل مفیدی زدیم» اصلاً جاذبه را، قانون جاذبه را می‏گوید یک تخیل مفیدی زدیم. از کجا معلوم دافعه نیست؟ از کجا معلوم دافعه نیست؟ کی گفته جاذبه است؟ کی گفته اصلاً ملائکه این را نمی‏کشندش پایین. مثال می‏زنم‏ها‏. اگر واقعاً عالم پر از ملک است پس قوانینش در فیزیک چه می‏شود؟ ببینید بالاخره ما یک تعامل علمی می‏خواهیم، این تعامل علمی نیست. الآن در ایران بحران است. طرف مشکل ازدواج دارد نمی‏داند برود پیش حاج آقا یا پیش مشاور! ببینید در سیاست تعارض بین ولایت و دموکراسی است. در پوشش تعارض بین قبا و کت است. یعنی واقعاً ما اصلاً مانده ایم که این بحران تمدنی باید به یک نظمی برسد. این نظم را هم یک عرض مختصری می‏کنم شما در طبتان، عطاری‏ها‏یتان، طب سنتی تان، یک توصیفی از انسان دارد، بر مبنای اخلاط، اصلاً انسان را یک گونه‏ی ‏دیگری می‏خواهد درمان بکند. طب مدرن به گونه ای دیگر می‏خواهد درمان کند. دولت مانده است بودجه به این بدهد، به این بدهد؟ اگر بودجه به طب سنتی می‏داد، خب قطعاً دستاوردهای علمی‏اش فوق العاده بود، اما در واقع دیکتاتوری علمی و نظام روشنفکری انقدر فشار می‏آورد، اجازه نمی دهند این‏ها‏ که بسط پیدا کند. این دوباره تعارض است.

شما حجاب را نگاه کنید، این بحران‏ها‏ی تمدنی را دارم فقط گذرا عرض می‏کنم، وقت نیست دوستان. حجاب را ببینید، ما حجاب را یک درک فقهی داریم، درست! درک اجتماعی از این نداریم. که آقا وقتی شما صیغه را بستی، یعنی اصلاً ازدواج موقت را بستید، ازدواج دوم را هم بستید، کاباره را هم بستید، سینماهای سکس را هم بستید، اینترنت را هم فیلتر کردید، حجاب را هم گذاشتید. خب طرف را عقده ای می‏کنید دیگر. بالاخره ما یک نظام جنسی باید در جامعه بنا بشود. وقتی صورت نظام جنسی وجود ندارد، حالا من نمی‏گویم دوستان بروند صیغه کنند‏ها‏ ( همهمه و خنده‏ی ‏بعضی از حضار) عرضم این است که بازخوردهای اجتماعی مساله را دنبال نکرده ایم. می‏دانید چرا در ایران همجنس بازی پا نمی‏گیرد؟ می‏دانید چرا در ایران همجنس بازی پا نمی‏گیرد؟ چون در ایران اساساً زن‏ها‏ جذابند. در غرب زن جذاب نیست، در دسترس است، چون در دسترس است، اساساً دیگر از جذابیت افتاده است. در ایران زن آرایش نکرده جذاب است. در غرب کلی دارد تلاش می‏شود که زن جذاب بشود. شما  از این مزیت حجاب چقدر استفاده‏ی ‏اجتماعی کردید؟ این بحران تمدنی است. و نکته‏ی ‏آخری که بگویم، نظام اداری، بگویم؟ (به استاد گفته می‏شود حدود ۷،۸ دقیقه وقت دارند)

ببینید نظام اداری، وبر می‏گوید نظام اداری آرمان کش است. سیستم را من می‏گذارم، وجدان را بر می‏دارم . شما در طوفان کاترینایی که در آمریکا اتفاق افتاد، وقتی سیستم به هم ریخت جنایتهایی شد که جامعه شناس‏ها‏ی آمریکایی گفتند، بابا ما فکر کردیم دنیا پیشرفت کرده است انقدر غارت شد. چرا چون وبر گفت: سیستم وقتی آمد وجدان‏ها‏ را کم می‏کند. در غرب سیستم مهم است و قراردادهای اجتماعی محوریت اجتماع را دارد.

آقای کچوئیان می‏گفت یک بار من داشتم می‏رفتم سر کلاس، یه کسی حالش به هم خورد افتاد روی زمین و هی … ببخشید … بالا می‏آورد. می‏گفت تنها اتفاقی که افتاد این بود که جمعیتی که اینطوری (استاد با دست حالت جمعیتی را نشان میدهند که به موازات هم حرکت می‏کنند) می‏رفت، اینطوری شد (حالتی نشان داده می‏شود که در جمعیتی یک فضای دایره ای شکل ایجاد می‏شود و همه از کنار آن می‏گذرند و به مسیر خود ادامه می‏دهند) چقدر زشت است این. چون همه باید سر موقع به کارشان برسند، چون سیستم مهم است. وقتی ما درک درستی از نظام اداری نداریم در فقه ما اولویت داریم. می‏گوییم طرف دارد غرق می‏شود، باید زمین غصبی را می‏توانی بروی داخلش طرف را نجات دهی. چون اولویت با جان است با مال است با ارض است. ببینید بعد همین سیستم را برداشته ایم آورده ایم در حوزه می‏خواهیم از دلش آیت الله بهجت در بیاوریم. خب نمی‏توانیم دیگر. یعنی وقتی ما درک نمی‏کنیم که نظام اداری آرمان کش است، انسان‏ها‏ را آرمان‏ها‏یشان را می‏کشد. اتفاقا کسانی که آن مدلی شدند خارج از سیستم شدند و اتفاقا الآن آدم‏ها‏یی که کارآمدی دارند، از سیستم می‏آیند بیرون.

خب چرا؟ من نمی‏گویم از این سیستم و نظام بیاییم بیرون‏ها‏. می‏خواهم بگویم این سیستم را رویش فکر کنیم. که دارد چه اتفاقی می‏افتد. وقتی روی این‏ها‏ فکر نکنیم یک بحران تمدنی ایجاد می‏شود. من بازم بحث‏ها‏یی بود. مثلاً فرض کنید در سیستم حوزه، وقتی یک عالمی می‏خواست به طرف اجتهاد بدهد ۱۵ سال این عالم را می‏دید، اخلاقش را می‏دید. شیخ ابراهیم زنجانی شاگرد میرزای شیرازی است، شیخ فضل الله نوری هم شاگرد میرزای شیرازی است. میرزا به شیخ ابراهیم زنجانی اجازه‏ی ‏اجتهاد نمی‏دهد. با اینکه هر دو ۱۵ سال شاگرد کی هستند؟ شاگرد میرزا هستند. شیخ ابراهیم می‏گوید میرزا خودش را به دیوانگی زده بود در آخرهای عمرش می‏گفت تو کی هستی شیخ ابراهیم من تو را نمی‏شناسم. درحالی که خود یارانی که در واقع کنار شیخ فضل الله بودند می‏گفتند میرزا نمی‏خواست به این اجتهاد بدهد. به چه دلیل؟ برای اینکه طلبه در محضر یک عالم دینی وارد عالمش می‏شد. طرف را می‏برد، تربیت اخلاقی می‏کرد. وقتی این سیستم را آوردیم در حوزه، شده دانشگاهی. شما یک استاد رو یک ترم می‏بینید، تمام شد. استاد بعدی را یک ترم می‏بینید، تمام شد رفت. این سیستم شما دیگر درش نمی‏توانید عالم تولید کنید. مگر اینکه اول به این سیستم توجه کنید.

بحران‏ها‏ی تمدنی مدل… حالا من مثال‏ها‏ی دیگر نزنم. مثلاً آوینی در بحث سینما می‏گوید سینما آمد که با شهوت و غضب و با قوای نفس کار کند وقتی شما نفهمید که تلوزیون در چه عالمی ایجاد شده است نمی‏توانید فیلمی بسازید که با قوای نفس کار نکند. آوینی نکته اش همین است می‏گوید من در روایت فتحم می‏خواهم با قوای نفس کار نکنم. لذا کشته شدن‏ها‏ و لت و پار شدن‏ها‏ و خونریزی‏ها‏ی جنگ را نشان نمی‏دهد آوینی. چون نمی‏خواهد با نفس کار کند. دقت کنید دوستان شما در هر مولفه‏ی ‏تمدنی مدرن که بروید اگر نشناسید دوستان نمی‏توانید جلو بروید. ما لزوما باید با غرب تعامل کنیم لذا شما نمی‏توانید با غرب قهر کنید، ما می‏خواهیم غرب را تصرف کنیم. الآن یک مادری که شیر گاو میخورد به بچه اش شیر می‏دهد به این مادر نمی‏گویند تو داری شیر گاو به بچه ات می‏دهی. شیر خودت را داری به بچه ات می‏دهی. ما باید با غرب یک همچین تعاملی کنیم دوستان. ببینید کود انسان توش عناصر خیلی مغذی هم احتمالاً باشد. اما این را اگر اسانس بزنی بخوری مسموم می‏شوی می‏میری. روشنفکری می‏خواهد همان کود را بردارد بیاورد اینجا به ما بدهد به مصرف برسانیم. ما باید این را پای بوته‏ی ‏هندوانه، پای درخت گلابی بریزیم تا بعد تبدیل بشود به یک میوه. ما اگر با غرب یک تعامل تصرف گونه نکنیم، یعنی همان کاری که آوینی کرد، همان کاری که ملاصدرا با فلسفه‏ی ‏یونان کرد، حالا من وقت نیست عرض کنم، یعنی صورت‏ها‏ی تمدنی غرب را می‏گرفتند، حضوری می‏کردند در عالم دین، اصلاً یک محصول دیگری می‏شد. اگر ما این اتفاق را رقم نزنیم، نه در کار فرهنگی، نه در تولید علم و نه حتی در توسعه‏ی ‏کشور موفق نیستیم. این بحرانی که الآن وجود دارد به دلیل عدم درک این وضعیت است. حداقل‏ها‏ را هم حتی در حکومت رعایت نمی‏کنیم. حداقل‏ها‏ را. من یک بار گفتم. گفتم آقا شما می‏توانید حداقل ساعت اداری را عوض کنید. یعنی شروع روز انسان‏ها‏، شروع روز، با ساعت عبادت باشه. بگویند آقا یک ساعت بعد از نماز صبح کار شروع می‏شود. انسان‏ها‏ مجبور هستند بیدار بشوند بین الطلوعین و از برکات تکوینی بین الطلوعین استفاده کنند. اما امروز در شهر مدرن شروع روز با ساعت کار است. هفت و نیم، هشت. این‏ها‏ حداقل‏ها‏ست دوستان در صورت تمدنی. و من معتقدم باید حلقه‏ها‏ی غرب شناسی در حوزه‏ها‏ شکل بگیرد، مطالعات تمدنی شکل بگیرد. این موسسه ای که ما داریم مطالعات تمدن اسلامی، این حالا احتمالاً از مدل بنیاد مهدویت، یک همچین جاهایی… آقای نیلی پور دیشب به من می‏گفت، می‏گفت آقا این بحث‏ها‏ نیست در حوزه بیایید نمی‏دانم چه بکنید. حالا این کتاب مطالعات تمدنی ما زیر چاپ است. این‏ها‏ بیاید، دوستان حرف‏ها‏یی در این حوزه زده نشده و معتقدم اگر حوزه‏ها‏ به تعبیر رهبری، اگر به این چیزها توجه نکند، دوستان ما منزوی می‏شویم، نه می‏توانیم جامعه سازی کنیم و نه جامعه اصلاً ما را تحویل می‏گیرد. چون جامعه اصلاً به ما نیاز ندارد. الآن دولت چقدر به مراجع نیاز دارد، هیچی. هیچ نیازی به مراجع ندارد صرفاً می‏روند، آن‏ها‏ هم می‏گویند، خوب باشید با اخلاق باشید، یعنی نتوانسته ایم ما طرح به دولت بدهیم، طرح اندازی کنیم. اینها را دوستان معتقدم در حوزه‏ها‏ باید جدی گرفته بشود. معتقدم مطالعات باید به این سمت برود و فقه را ما باید در واقع با این نگرش‏ها‏ بازخوانی کنیم. عذرخواهی می‏کنم اگر جسارتی شد محضر اساتید حرف‏ها‏یی زدیم. عذرخواهی می‏کنم. سلامت باشید. انشاءالله که بتوانیم سرباز واقعی حضرت ولی علی (عج) باشیم. صلواتی ختم بفرمائید.