در زندگی کتاب هایی است که انسان را در تنهایی خود عصبانی می کند. این کتاب ها در عین حال یک صف آرایی اندیشه ورزانه و منصفانه است که در برابر پروژه خوره وار استعمار، شکل گرفته اند. پروژه ای که هر انسانی را باهوش معمولی عصبانی می کند.

کتاب «سید جمال الدین اسدآبادی و تفکر جدید» که در این لحظه بر یادداشت من سایه افکنده است در آن زمره قرار دارد.
مسأله، فقط تلاش غرب در قرن های اخیر برای به دست آوردن منابع خام و بازار نیست موضوع، تحقیر نژادهایی است که نسبت به مرد سفید غربی اروپایی‎/ ایالت متحده، به نوعی، «دیگری» محسوب می شوند. برای مرد فرضی، دیگران موجودات کم مایه ای هستند که در بهترین حالت خود را شبیه او می کنند. هرچند در آن لحظه نیز، دیگری، هنوز دیگری است. گیرم که رام و بله قربان گوباشد. میل به برتری جویی از لجستیک فکری روشنفکران غربی و هم از قدرت نظامی ایشان سود می برد و تا امروز به کار خود ادامه داده است.
«ادوارد سعید» در «شرق شناسی» تبار پروژه، منظور را به قرنها پیش بر می گرداند. زمانی که ارباب کلیسا از وحشت نیروی فکری و نظامی اسلامی دست به معرفی اسلام تحریف شده به هم کیشان خود زدند.
ولی واقعیت این است که مردم سفید اروپایی بر هرکس از جمله زن اروپایی برتری می جست. مهمترین انگیزه، جنبش فمینیسم نیز همین بود گو این که بعدها به مسیر های بسیار عجیب و غریبی کشیده شد.
مردمان خاور دور و مسلمانان که عرب خوانده می شدند، مورد تحلیل های «راسیسمی» قرار گرفتند؛ خط مرزی کشورهای آفریقایی چنان با وسواس و صاف طراحی شد که گویی از خط کشی استفاده کردند؛ و در آمریکای جنوبی پلیس هایی به وجود آمدند که در آن واحد به افسران خود و نشانه USA به یک اندازه احترام گذاشتند. این جریان ها پس از حادثه ۱۱ سپتامبر دوباره اوج گرفت و به تبع آن مقاومت علیه آن نیز می باید اوج بگیرد. 
در میان سایر استعمار زدگان، مسلمانان خیزش اولیه خود را با سید جمال الدین اسدآبادی و سپس اقبال لاهوری آغاز کردند که بعدها تبدیل به نهضتی در ایران شد. کسانی مانند مرحوم آل احمد، دکتر شریعتی و شهید مطهری نام آور ترین قلم آوران همین صحنه بودند. از این رو به نظر می رسد سراسر این دوره که بیش از ۱۰۰ سال به طول انجامیده، باید مورد بازبینی قرار گیرد. یعنی از لحظه ای که یک روز صبح سید جمال الدین با عصبانیت از خواب بیدار شد تا زمانی که آل احمد، یوجین یونیسگو را به خاطر حمایت نژادپرستانه اش از اسرائیل در ماجرای جنگ شش روزه کرگدن خطاب کرد.
یکی از آثاری که می توان گفت به خوبی از عهده این مهم بر می آید، کتاب «سید جمال الدین اسدآبادی وتفکر جدید» به قلم فیلسوف ایرانی معاصر، دکتر کریم مجتهدی است. مجتهدی در مقاله ها، مصاحبه ها و سخنرانی های خویش بر این معنی تأکید دارد که آرمان، تلفیق میان سنت اصیل فکری ایرانی‎/ اسلامی و تجدد اصیل است. شاید از این رو به ارنست رنان به عنوان یک متفکر معاصر (متجدد) اشاره می کند و نشان می دهد چگونه تجدد او منحرف و غیر اصیل است.
مجتهدی در ابتدای کتاب به پراگماتیسم سیدجمال الدین اشاره می کند «با این حال فراموش نمی توان کرد که به هر روی در درجه اول افکار سیدجمال الدین را باید از لحاظ قدرت «نفوذ و قدرت القا و تلفیق فوق العاده» آنها بررسی کرد، نه صرفاً از لحاظ اعتبار نظری آنها. زیرا گفته های او متوجه عمل است و عمل او در جهت تحرک مسلمانان» در آن صورت باید پراگما تیسم را «اولویت عمل» دانست و نه «اصالت عمل». 
شاید اشاره به رفتار و مقاله های سید از این رو باشد، چرا که گاهی مقصود نویسنده ها در رفتار و نوشتار، نمایانده می شود و نه در «بیان» آنها. از این رو مقاله های او ثقیل و پر از کلمات عربی و انگلیسی وفرانسه و اردو و هندی [بود] تا مخاطبان خود راتحت تأثیر قرار دهد. «سید» در واقع یکسره عمل است. حتی هنگامی که می نویسد. مردی ایستاده در برابر غرب وحشی و در همان حال شرق وحشت زده. یکی از گرایش های عجولانه شرقی، علم گرایی افراطی بود که سید احمدخان (۱۸۹۸-۱۸۱۷ میلادی) در هندوستان از نخستین پایه گذاران آن است. قول به تطبیق قرآن با علم و اصالت علم نسبت به احادیث، روایات و تفاسیر، محور این گرایش بود. این رویه همچنین در ایران پیش از انقلاب طرفدارانی یافت که مباحث خود را داشتند. 
به هر رو سید اسدآباد موضع تندی در مقابل آنها گرفت، ایشان را که «نیچری» نام داشتند، دهری خوانده و «نیچری» را به عنوان مترادف لامذهب، کافر و … تلقی کرد. از طرف دیگر در برابر ارنست رنان ایستاد. رنان در ۲۹ ماه مارس ۱۸۸۲ میلادی در دانشگاه سوربن سخنرانی با عنوان «اسلام و دانش» ایراد می کند و در آن نژاد عرب و مسلمانان را به مثابه انسان هایی دانش ناپذیر ترسیم می کند. وی استدلال کرده بود، تمام کسانی که در دوره اسلامی فعالیت علمی- فلسفی داشتند از نژادهای ایرانی و غیر بودند. 
«روش ظاهراً تاریخی ارنست رنان حداقل در محدوده همین سخنرانی متناقض و غیر قابل دفاع به نظر می رسد. اگر مفهومی با توجه به سیر تاریخ آن معنای اصلی خود را به دست می آورد، چگونه ممکن است با توجه به سیر تاریخ آن معنای اصلی خود را به دست آورد، چگونه ممکن است مفهوم «قوم عرب» یا «فلسفه اسلامی» و… خارج از این سیر و به عنوان امر ثابت و لا متغیری فرض شود؟ اگر به نظر رنان مسلمان، خرافاتی یا متعصب است و خرافات هرچه باشد بر تعصب رجحان دارد، آیا به هر طریق یکی از این دو صفت برای مسلمانان خاصه مسلمانان عرب امری لایتغیر است و یا باید آن دو را نتیجه تحول سیر تاریخی این اقوام دانست و کوشش کرد علت واقعی این تعصب و این خرافات را تشخیص داد؟
در مجموع گفته های رنان به نظر می رسد که او نه تنها معلول را به جای علت گرفته و سعی کرده است این باور را با توسل به سیر تاریخی و مثال هایی مستند به گونه دیگر جلوه دهد، بلکه استدلال او بیشتر متکی است بر نوعی اعتقاد به تبعیض نژاد.» کتاب مجتهدی ما را قانع می کند که رنان و فعالیت هایش جزیی از پروژه استعماری غرب علیه آفریقا و سایر ملل مسلمان بود. «تقریباً تمام متخصصان مسأله متفق القولند که استعمار اقوام آفریقایی از سوی اروپاییان بخصوص و به طور دقیق از سال ۱۸۸۲ تا ۱۹۰۲میلادی انجام گرفته است و بیشتر در عرض این ۲۰ سال بوده است که مرز های مستعمره ها بر نقشه آفریقا ترسیم یافته و قلمرو قدرت ها اول با رقابتی شدید و اعمال زور و بعد از تاریخ ۲۳ فوریه سال ۱۸۸۵ یعنی بعد از کنگره معروف برلین به طور رسمی و با مراعات قواعد و اصول مورد توافق، مشخص شده است.
سخنرانی ارنست رنان درست هفت ماه بعد از استقرار انگلیسی ها در مصر ایراد شده است و با در نظر گرفتن تاریخ سخنرانی و نامه هایی که از رنان از سال ۱۸۷۹ میلادی به بعد در دست است به طور دقیق می توان نشان داد که میان این سخنرانی، وقایع مصر و نهضت افسر معروف مصری اعراب پاشا و همچنین با وقایع جاری در کشورهای مسلمان شمال آفریقا رابطه ای وجود دارد.
روی هم رفته نظرهای رنان نشان از نظرگاهی کم عمق دارد.
«[وی] در کافر دانستن فارابی و ابن سینا و نسبت دادن تقیه بدان ها نه فقط اشتباه کرده است، از نظرگاه او بالاخره هر متفکری کافر به حساب خواهد آمد، بلکه همین به خوبی سطحی بودن فلسفه و بینش او را نشان می دهد.» ولی «جواب اصلی رنان و رد افکار او به عهده میلیون ها مردم مسلمان اعم از عرب و ترک و فارس و… جهان امروزی است که بدون استدلال های اضافی و توسل به شعار و ادعا، بلکه عملاً با کسب علم و دانش و با رسیدن به آگاهی فلسفه و افق های روشن و باز و با حفظ ریشه های محکم اعتقادی خود، گفته های او را باطل سازند و به همت خود و به عنایت خداوند به درجات عالی آزادی و آزادگی برسند.»
فیلسوف اما بی قرار به هر جا می نگرد تا موشکافانه تمام زوایا را بررسی کند. اگر سید بیگانه و آشنا را به یک شیوه در کوره انتقاد می پروراند، پس باید افکار او نیز مورد سنجش قرارگیرد. پس بدبینی جمال الدین به فلسفه، نباید از قلم بیفتد. 
«شک نمی توان داشت که میان فلسفه و دین وجوه اختلاف بسیاری وجود دارد که بحث در آن خارج از حوصله این نوشته است. ولی از این موضوع نباید نتیجه گرفت که فلسفه الزاماً ضد دین است. ممکن است فیلسوف کاملاً مؤمن به دین باشد و فیلسوف دیگری بی ایمان و فیلسوفی دیگر دارای برداشتی غیر از برداشت تمامه از دین، ولی به هر طریق نفس فلسفه نه عین دین است و نه الزاماً ضد دین.»
تجربه بشری نشان داده است مطمئن ترین راه پیشرفت در اندیشه شیوه انتقادی است. از این رو سید منتقد هم کیشان و مقابلان خود بود. مجتهدی نیز این سنت را درکتاب خود ادامه داد. به همین جهت می توان، انتقاد را ادامه داد و آن را حتی متوجه بعضی نظرات ایشان نمود. به عنوان مثال در صفحه ۱۳ پس از اشاره به دشواری قضاوت در باره جمال الدین می خوانیم: «البته این مسأله فقط موقعی مطرح است که ما افکار سید را فقط از حیث «من قال» لحاظ کنیم ولی اگر اکتفا به «ماقال» شود، هر نوع سوءتفاهم و ابهام از میان برمی خیزد، زیرا افکار و عقاید سید نه فقط روشن است، بلکه اجزای آن در یک نظام کلی فکری، چنان به نحو منسجم وطبیعی هماهنگ و متشکل می شود که کوچکترین خلل و خدشه ای از این لحاظ بر آنها وارد نمی آید.
منظور این است که چنانچه کردار سید را نادیده گرفته و فقط به نوشتار اوتوجه کنیم، نیت مقصود و هدف او را در می یابیم. یا به دیگر زبان، نیت سید در نوشته های او پنهان است؛ نوشته هایی که چنانچه با دقت خوانده شود، پرده از نیت وی بر می دارند.
این پاراگراف دو چیز گونه گون را پیش می کشد: اول این که بعضی برای فهمیدن یک شخصیت، به آثار و کردار او (باهم) می نگریستند، خوشبختانه این گرایش در همین پاراگراف رد می شود. دوم این که گروهی باور دارند که اگر متن، به خوبی مطالعه شود، نیت مؤلف پرده برداری می شود. این دومی همان چیزی است که من با دید تردید به آن می نگرم. زیرا در آن صورت باید قبلاً پذیرفته باشیم که معنا و غایت متن نزد مؤلف است. این موضوع حتی اگر واقعیت هم داشته باشد اساساً بی وجه است. 
زیرا حتی اگر معنای حقیقی نزد مؤلف باشد، باز غیرقابل دسترس است. این نظریه امروزه از سوی کسانی مانند «رولان بارت» و «میشل فوکو» مورد بررسی قرار گرفته است. براساس نظریه مرگ مؤلف، نمی توانیم معنای اصلی متن را در نویسنده جست وجو کنیم زیرا معنا نه در مؤلف، نه در متن، بلکه در مخاطب شکل می گیرد.
اما من گمان می کنم این نظریه کمی دیر به دنیا آمده است. زیرا «امانوئل کانت» سال ها پیش درباره «شی ء فی نفسه» و غیر قابل درک بودن آن بحث می کند. از نقطه نظر او شیء به صورت نمودی در ذهن ما قابل فهم است و چنین فهمی در زمان و مکان محصور است و بنابراین روشن بینی غیر قابل درک بودن معنای حقیقی (یا نیت مؤلف و یا غایت متن به صورتی که در خود متن مندرج باشد) باید زودتر به وجود می آمد. گو این که اگر به بغرنج تر بودن متن هم رأی ندهیم (کما این که واقعاً بغرنج تر است) باز در اصل ماجرا فرقی نمی کند. 
متن هرچه باشد پدیده ای بغرنج است. لا اقل به اندازه هرپدیده دیگری. پس همان طور که می توان حدس زد، نیت خالق متن به مراتب پیچیده تر است. وقتی آدمی از درک شی ء فی نفسه عاجز است چگونه می تواند از نیت مؤلف متن و یا حتی معنای نهایی متن باخبر باشد و این بی خبری، راز اصل حیات فلسفه می تواند بود؛ زیباست. 
و این که فلسفه به عنوان علمی برای فهمیدن، حیات خود را از نفهمیدن می گیرد پارادوکسی دلکش را پیش می کشد. گویی فلسفه دلبری است که با غمزه از وصال طفره می رود تا همچنان جاودانگی خود را حفظ کند. با این توضیحات شاید نمی توان در مورد فهم نهایی پاسفت کرد، و همان گونه که آن فیلسوف شهیر (مجتهدی) جا به جا گفته اند، باید هر بار، دوباره از نو امکانات پیش رو را جست وجو کنیم. شایان ذکر است که من هرگز نه شنیده و نه خوانده ام که ایشان قول به فهم نهایی و از میان رفتن هر نوع سوء تفاهم و ابهام کنند و پاراگراف مورد نظر تا جایی که من اطلاع دارم یک استثنا به حساب می آید.

نوشته دکتر کریم مجتهدی
علیرضا سمیعی

 

تا کنون هیچ دیدگاهی ثبت نشده است.

یک دیدگاه بگذارید

آدرس الکترونیکی شمامنتشر نخواهد شد. زمینه ها برای علامتگذاری لازم هستند.

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>