قسمت دوم

انذارها و تبشیرهای قرآن بر دو جریان ولایت

خلاصه اینکه اگر ما به توحید و تبری از شرک دعوت شده­ایم، منظور از توحید نبی اکرم(ص) و محیط ولایت‌شان است؛ و شرک نیز جریان اولیاء طاغوت و ابلیس و محیط ولایت آنهاست. آیات جلسه قبل از جمله آیه اول سوره مبارکه هود که فرمود: «الر کِتابٌ أُحْکِمَتْ آیاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَکیمٍ خَبیرٍ * أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللَّهَ إِنَّنی‏ لَکُمْ مِنْهُ نَذیرٌ وَ بَشیرٌ» بیان می­کند که همه انذار‌های قرآن به همان «أَلاَّ تَعْبُدُوا» برمی‌گردد و همه بشارت‌ها هم به «إِلاَّ اللَّهَ» برمی‌گردد؛ لکن منظور از «أَلاَّ تَعْبُدُوا» معنایش این است که از ولایت اولیاء طاغوت و آن محیط مطلقاً تبری بجویید و وارد وادی آنها نشوید. فراز نورانی «إِلاَّ اللَّهَ» یعنی عبادتِ خدا کنید لکن منظور تولی به معصوم و دنبال ایشان حرکت کردن است.

همه انذار‌ها و بشارت‌های قرآن به انذار از ولایت اولیاء طاغوت و ائمه نار از همه شئونش برمی‌گردد. و نیز بشارت­های قرآن نیز در واقع به ولایت معصوم است که البته از همین دنیا هم شروع می‌شود؛ آنهایی که وارد محیط این ولایت می‌شوند، بشارت داده شده که وارد خیرات شده­اند؛ فرمود: «إِنَّ الْأَبْرارَ لَفی‏ نَعیمٍ‏ وَ إِنَّ الْفُجَّارَ لَفی‏ جَحیمٍ‏»(انفطار/۱۳-۱۴) در قیامت هم جریان همین است. در مورد جهنم حضرت فرمودند: «وَ وَلَایهُ عَدُوِّ آلِ مُحَمَّدٍ هِی‏ النَّارُ»(۱۷) و نیز در مورد بهشت در روایات بیان شده است که مقامات جنت فرع بر امام است و لذا همه بشارت‌های قرآن مقامی از مقامات وجودی امام است. مثلا مقام رضوان بالاترین مقامی است که قرآن برای مومنین، بشارت می‌دهد و در زیارت جامعه کبیره می­خوانیم: «بِکُمْ‏ یسْلَکُ‏ إِلَى‏ الرِّضْوَانِ‏». البته اینکه رضوان خود حضرات معصومین(ع) چیست در فهم ما نمی­گنجد. مثلا وقتی می­فرماید: «یا أَیتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ * ارْجِعی‏ إِلى‏ رَبِّکِ راضِیهً مَرْضِیهً»(فجر/۲۷-۲۸) اما برای ما، محیط رضوان، محیط ولایت امام است.

بنابراین معنای کفر و ایمان صرف یک گزاره نیست بلکه نفس ­الامر و حقیقتی دارد. حقیقت توحید ایمان و اعتقاد معصوم است و ما فرع این ایمان می­شویم. در حدیث نورانی «سلسله الذهب» اشاره شده است که: «لَا إِلَهَ‏ إِلَّا اللَّهُ‏ حِصْنِی‏ فَمَنْ‏ دَخَلَ حِصْنِی أَمِنَ مِنْ عَذَابِی»(۱۸) در این حدیث کلمه «لَا إِلَهَ‏ إِلَّا اللَّهُ» فقط لفظ نیست؛ اگر لفظ بود که دخول و ورود به آن معنا نداشت. کلمه «لَا إِلَهَ‏ إِلَّا اللَّهُ»، یک وادی و حصن‌ است که انسان می‌تواند وارد آن بشود، این کلمه همان کلمه طیبه­ای است که در آیه مذکور به شجره تشبیه شده است. وادی «لَا إِلَهَ‏ إِلَّا اللَّهُ» همان محیط ولایت نبی اکرم(ص) و اهل بیت(ع) است؛ اگر کسی وارد این محیط شود در واقع وارد وادی حصن شده­است و معنای «بِشُرُوطِهَا وَ أَنَا مِنْ شُرُوطِهَا» که در ذیل روایت آمده است هم همین است.

تبیین توحید و شرک در آیات نور و ظلمات

همین مطلب باز به تقریر دیگری در آیه ظلمات و نور بیان شده است. در آیه نور، جریان هدایت الهی و وحی و توحید، بیان شده است که فرمود: «الله نُورُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاهٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَهٍ الزُّجَاجَهُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّی یوقَدُ مِن شَجَرَهٍ مُّبَارَکَهٍ زَیتُونَهٍ لَّا شَرْقِیهٍ وَ لَا غَرْبِیهٍ یکَادُ زَیتُهَا یضِیءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُّورٌ عَلَى نُورٍ یهْدِی اللَّـهُ لِنُورِهِ مَن یشَاءُ وَ یضْرِبُ اللَّـهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَ اللَّـهُ بِکُلِّ شَیءٍ عَلِیمٌ»(نور/۳۵). در آیه، حداقل چهار مرحله، مورد توجه است. مرحله اول «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» است که داستان خلقت عالم نیست؛ بلکه جریان هدایت خدای متعال در عالم است لذا در روایت هم فرمودند: «هُدَى مَنْ فِی السَّمَاءِ وَ هُدَى مَنْ فِی الْأَرْضِ»(۱۹) معنای آیه این نیست که «الله» وجودِ آسمان و زمین باشد. لذا همه عوالم با نور الهی هدایت می‌شوند و هدایت به سمت توحید و مقامات، با نور الهی است.

این نور الهی که همه عوالم با او هدایت می‌شوند متمثِّلِ در یک مَثَلی است که این مَثَل یک چراغدان است که جزئیاتی را از ظرف و روغن و… آن در آیه بیان شده است. این تفصیلات جریان هدایت در واقع مرحله دوم جریان هدایت است که همه عوالم به این نور روشن می­شوند. اما مرحله سوم این است که همین نور متمثل شده، بشکل «نور علی نور» است. و در مرحله بعد این نور می­شود: «فِی بُیوتٍ أَذِنَ اللَّـهُ أَن تُرْفَعَ وَ یذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ یسَبِّحُ لَهُ فِیهَا بِالْغُدُوِّ وَ الْآصَالِ * رِجالٌ لا تُلْهیهِمْ تِجارَهٌ وَ لا بَیعٌ عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ وَ إِقامِ الصَّلاهِ وَ إیتاءِ الزَّکاهِ»(نور/۳۶-۳۷). این نور در خانه‌هایی که اجازه ذکر و رفعت در آن خانه‌ها داده شده وارد می­شود. بیرون آن خانه‌ها، نه اجازه ذکر است، نه اجازه رفعت؛ بیرون آن خانه‌ها، نمازش هم غفلت است؛ اما در این خانه‌ها، خوابش هم ذکر است.

این چهار مرحله تنزل جریان هدایت الهی است؛ از تمثل نور الهی در وجود مقدس نبی اکرم و تجلی نور نبی اکرم در عوالم، مِثل یک چراغدان تا تنزل نور نبی اکرم در بیوت می­باشد. جریان هدایت الهی که همه کائنات با او هدایت می‌شوند، این است. بروشنی این آیه به حضرات معصومین(ع) تفسیر شده است. مَثَل نور، نبی اکرم‌اند و مشکات نور، قلب نبی اکرم یا وجود حضرت زهرا است. مصباح، حسنین‌اند. زجاجه، حضرت زهرا(س) است؛ همچنین در روایت بیان شده است که: «نُورٌ عَلى‏ نُورٍ» منظور امامی بعد از امام دیگر است.(۲۰)

لذا شروع هدایت، از ورود به بیت النور است و اگر انسان، وارد بیت النور نشد؛ بیرون این بیت النور، جای ذکر و رفعت نیست. با ریاضت و زحمت کشیدن و اینها نمی‌شود. اگر باب این بیوت بسته شد، دیگر با ریاضت و ذکر گفتن و نمازِ شش ماهه خواندن و اینها، چیزی حل نمی‌شود. دو رکعتش را ابلیس خوانده چهار هزار سال طول کشیده­است؛ اما اگر در این خانه‌ها رفتید، همه‌ چیز حتی خواب انسان در آنجا ذکر است.

خدای متعال برای هدایت، یک چنین جریانی را قرار داده که در زیارت جامعه کبیره هم به همین اشاره شده است. در ابتدا بیان شده است که: «أَنَّ أَرْوَاحَکُمْ وَ نُورَکُمْ وَ طِینَتَکُمْ وَاحِدَهٌ طَابَتْ‏ وَ طَهُرَتْ‏ بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ‏» در مرحله بعد بیان می‌شود:‌ «خَلَقَکُمُ اللَّهُ أَنْوَاراً فَجَعَلَکُمْ بِعَرْشِهِ مُحْدِقِینَ» که مرحله ارتباط عالم ملائکه با امام است؛ و در مرتبه آخر بیان می­شود: «حَتَّى مَنَّ عَلَینَا بِکُمْ فَجَعَلَکُمْ‏ فِی بُیوتٍ» لذا جریان هدایت که در قالب چراغدانی تجلی می کند در بیوت وارد می­شود و ما می‌توانیم وارد این بیوت بشویم و بعد از آن است که اجازه رفعت داریم. سیر تا عوالم نور از این بیوت شروع می‌شود؛ باید آن مشکات نور را طی کنیم تا به مَثَل نور برسیم.

محیط ظلمات و راه خروج از آن

اما جریان مقابل محیط ظلمات است که قرآن می­فرماید: «أَوْ کَظُلُماتٍ فی‏ بَحْرٍ لُجِّی یغْشاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحابٌ ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ إِذا أَخْرَجَ یدَهُ لَمْ یکَدْ یراها وَ مَنْ لَمْ یجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ»(نور/۴۰). روایات ذیل این آیه بیان می­کند: «أَوْ کَظُلُماتٍ‏ قَالَ الْأَوَّلُ وَ صَاحِبُهُ یغْشاهُ‏ مَوْجٌ الثَّالِثُ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ ظُلُمَاتٌ الثَّانِی بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ مُعَاوِیهُ لَعَنَهُ اللَّهُ وَ فِتَنُ بَنِی أُمَیه إِذا أَخْرَجَ یدَهُ‏ الْمُؤْمِنُ فِی ظُلْمَهِ فِتْنَتِهِمْ لَمْ یکَدْ یراها وَ مَنْ لَمْ یجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً وَ مَنْ لَمْ یجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً إِمَاماً مِنْ‏ وُلْدِ فَاطِمَهَ علیها السلام فَما لَهُ مِنْ نُورٍ إِمَامٍ یوْمَ الْقِیامَهِ‏»(۲۱) یعنی جریان ظلمات با آن افراد آغاز شده و در ادامه معاویه و فتن بنی امیه است که تعبیر شده است «ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ». در مقابل آن چراغدان نور که عوالم را نورانی می‌کند؛ این حجب ظلمانی است. در این روایت بیان می­کند که مومنی که سرشتش نورانی است و به امام خودش متصل است، باز در این ظلمات گرفتار است الا اینکه خدای متعال برای نوری قرار دهد. لذا بیان شده اگر خداوند برای کسی چراغی روشن نکند تا قیامت باید در ظلمات بماند.

پس قرآن دو جریان را توضیح می‌دهد. یکی جریان هدایت الهی است در قالب مَثَل نور که وجود مقدس نبی اکرم است و تجلیات ایشان در عوالم، تنزلات ایشان در عوالم تا بیوت. یکی هم جریان ظلمات که «ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ» است و فراگیر می‌شود، به گونه­ای که مومن را هم در تاریکی می‌برد؛ راه نجات از این ظلمت هم امام است و الا این ظلمت، تا قیامت هست. یعنی فقط محدود به دنیا نیست. حجب ظلمانی و عوالم نور همان وادی توحید و وادی کفر و شرک است. این وادی کفر و شرک که «ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ» و «بَحْرٍ لُجِّی» است، محیط ولایت ائمه جور است که به فرموده احادیث الاول و الثانی و الثالث و بنی امیه و… هستند. این محیط ظلمات و کفر است و در مقابل ولایت اولیای الهی، محیط توحید و هدایت و نور است.

تبیین توحید و شرک در آیات مسیر لقاءالله

از آیات دیگری که توضیح دو جریان توحید و شرک و تجسد آنها در عالم مهم است، آیات پایانی سوره مبارکه کهف است. در این آیات ابتدا فرموده: «قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یوحى‏ إِلَی أَنَّما إِلهُکُمْ إِلهٌ واحِدٌ»(کهف/۱۱۰) این پیغمبر خدا در قالب بشر نازل شده و لباس بشر پوشیده ولی صاحب وحی است آن هم آن وحی مخصوص پیامبر، نه وحی بقیه انبیاء. «وَ ما کانَ لِبَشَرٍ أَنْ یکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلاَّ وَحْیاً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ أَوْ یرْسِلَ رَسُولاً فَیوحِی بِإِذْنِهِ ما یشاءُ * وَ کَذَلِکَ أَوْحَینَا إِلَیکَ رُوحًا مِّنْ أَمْرِنَا مَا کُنتَ تَدْرِی مَا الْکِتَابُ وَ لَا الْإِیمَانُ و لَـکِن جَعَلْنَاهُ نُورًا نَّهْدِی بِهِ مَن نَّشَاءُ مِنْ عِبَادِنَا وَ إِنَّکَ لَتَهْدِی إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ»(شوری/۵۱-۵۲). وحی به پیامبر نه «مِنْ وَراءِ حِجابٍ» است، نه واسطه‌ای در کار است. خدای متعال می­فرماید با شما تکلم کردیم و حجابی هم در کار نبود، بلکه از جنس وحی بود. و آن کلمه­ای هم که به حضرت ایحاء شد کلمه روح است که همه حقایق ایمان و هدایت در او است؛ یعنی آن چیزی که به پیامبر داده شده، نوری است که وسیله هدایت همه است. لذا در آیه سوره کهف می­فرماید آنچه به پیامبر وحی شده توحید است «أَنَّما إِلهُکُمْ إِلهٌ واحِدٌ».

در ادامه می­فرماید: «فَمَن کَانَ یرْجُو لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْیعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَ لَا یشْرِکْ بِعِبَادَهِ رَبِّهِ أَحَدًا» یعنی حضرت بیان می­کنند به من حقیقت توحید، ایحاء شده و من می‌توانم همه‌ شما را در وادی توحید ببرم و موحد کنم و سر سفره بنشانم. اگر کسی امیدوار شد، و خواست دنبال من بیاید تا با من به توحید و لقاء رب برسد، یک عمل صالحی باید انجام بدهد. نکره، اینجا برای تعظیم است. تنوین، تنوینِ تعظیم است. پس باید یک عمل صالحی انجام بدهد و اخلاص در عبادت داشته باشد. طبق روایات اخلاص در عبادت یعنی ریا در آن نباشد، حتی ریا مخفی هم نباشد. همان روایاتی که می‌گوید راه رفتن مورچه سیاه در شب سیاه بر سنگ تاریک، اثری دارد؛ ریا، گاهی از او مخفی‌تر است. اگر می‌خواهید به لقاء الله برسید، می‌خواهید من دستان‌تان را بگیرم، آن توحیدی که من دعوت می‌کنم این است که باید به اخلاص محض برسید و این اندازه هم غیر، در وجودتان نباشد. اگر این گونه شدید، به لقاء الله می‌رسید.

روایت مخصوصی ذیل این آیه نقل شده­است که حضرت فرمودند: «لا یشْرِکْ‏ بِعِبادَهِ رَبِّهِ‏ أَحَداً قَالَ لَا یتَّخِذْ مَعَ وَلَایهِ آلِ مُحَمَّدِ وَلَایهَ غَیرِهِمْ وَ وَلَایتُهُمُ‏ الْعَمَلُ‏ الصَّالِحُ»(۲۲) اگر می‌خواهید خالص بشوید، باید اخلاص در ولایت داشته باشید. به هر اندازه که شرک در ولایت داشتید حتی اگر به اندازه یک نگاه کردن باشد از تولی به امیرالمومنین بیرون رفتید، و در ولایت دیگران قرار گرفتید و به همین اندازه مشرک می‌شوید. آن عمل صالح، همین ولایت است. باید اول وارد وادی ولایت بشوید، بعد اخلاص در ولایت داشته باشید تا به حقیقت توحید که مقام لقاء الله است، برسید. موحد شدن یا مشرک شدن از نظر قرآن منوط به توحید و شرک در ولایت است؛ یک شرک مجسّم و یک توحید مجسّم وجود دارد و همه انذارهای قرآن، نسبت به همین شرک و همه بشارت‌های قرآن، نسبت به آن توحید است.

همین­جا نکته­ای را اشاره کنیم که در فضای فکری عرفا نیز حرف­هایی در باب سلوک و رسیدن به مقام لقاء الله بیان شده است. این حرف­ها که وادی­هایی را تعریف کرده و سیری در آنها را بیان می­کنند، با اینکه حرف­های سستی نیست ولی نوعا حجیت ندارد و استنادی برای آنها یافت نمی­شود. اینگونه نیست که آنها مانند فقهاء حرف خود را مستند کنند. ولی نکات خوب در فرمایشات آنها زیاد است.

حقیقت دستور فرار به سمت خدا

با توجه به مباحث بار دیگر آیه‌ای را که در جلسه قبل خواندیم را معنا می‌کنیم. فرمود: «فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ إِنِّی لَکُمْ مِنْهُ نَذیرٌ مُبینٌ‏»(ذاریات/۵۰) این فرار از چیست؟ فرار از ائمه نار به سمت امام معصوم است. بله از گناه و صفات بد هم باید فرار کنیم ولی اصل این شرور خود ائمه نار هستند، چنانچه فرمودند: «عَدُوُّنَا أَصْلُ‏ کُلِ‏ شَرٍّ». باید از کلمه کفر و اولیاء طاغوت فرار کنید زیرا آنها «یخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ» از ابلیس و شیاطین انس و دشمنان و از وادی کفر و ائمه نار، باید به سمت خدا فرار کنید. ولی «فرار الی الله» همان فرار به وادی ولایت امام است. به سمت خدا رفتن، حرکت در وادی توحید و پیوستن به امام و رفتن در بیت النور است. «فَفِرُّوا» یعنی از وادی ظلمات به سمت نور و از ائمه نار به سمت ائمه نور و از جهل به عقل و از ولایت اولیاء طاغوت به ولایت معصوم بروید. آیات مذکور همه بیان می­کنند که از اولیاء طاغوت باید به ائمه پناه برد. اولیاء طاغوت دام پهن کرده­اند تا شما را در ظلمات خودشان ببرند. ظلمات هم این قدر سنگین است که تعبیر قرآن این بود که: «أَوْ کَظُلُماتٍ فی‏ بَحْرٍ لُجِّی» یعنی در دریای عمیقِ موّاجِ پر از گرداب و طوفان که هیچ کس نمی‌تواند در آن دوام بیاورد. و البته واضح شد که فرار به سمت امام همان فرار به سمت خداست نه اینکه چیزی در عرض خدا باشد.

و اینکه در ادامه این فرار فرمود: «وَ لا تَجْعَلُوا مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ» تفسیر آیه قبل است. این آلهه­ها همان هایی هستند که باید از آنها به سمت خدا فرار کرد. آلهه اصلی چوب و سنگ نیستند بلکه همان ائمه نارند. اینها هستند که ما را به سمت چوپ و سنگ می‌کشند و چوب و سنگ را اگر از بین بردید، یک بت دیگر برایتان می‌تراشند. و اگر فرمود «مع الله» منظور در کنار امام حق است. البته این تفسیر باطنی است.

در روایتی از امیرالمومنین علیه السلام نقل شده که حضرت فرمود: «نَزَلَ‏ الْقُرْآنُ‏ أَثْلَاثاً ثُلُثٌ فِینَا وَ فِی عَدُوِّنَا وَ ثُلُثٌ سُنَنٌ وَ أَمْثَالٌ وَ ثُلُثٌ فَرَائِضُ وَ أَحْکَامٌ»(۲۳) قرآن، سه بخش است؛ ثلث آن در مورد ما و ثلث آن در مورد دشمن ماست. همه آن جا‌یی که دعوت به توحید می‌شود، دعوت به امام است. بحث بهشت، بحث امام است؛ بحث خیرات، بحث امام است و اصلاً همه بشارت‌های قرآن، بحث امام است. آن جایی که انذار داده می‌شود از جهنم و کفر و شرک و اولیاء طاغوت، همه‌اش دشمنان آنها است. جهنم، همان است؛ صفات رذیله، همان است؛ همه درکات، همان جا است. احکام هم یعنی مناسک ولایت امام که باید به آن تمسک کرد. همه قرآن، همین است. لذا در حدیثی حضرت فرمود: «إِنَّ اللَّهَ جَعَلَ وَلَایتَنَا أَهْلَ الْبَیتِ قُطْبَ‏ الْقُرْآنِ‏ وَ قُطْبَ جَمِیعِ الْکُتُبِ»(۲۴) و یا در روایت دیگری حضرت فرمودند کل قرآن در باء بسم الله است و من آن نقطه تحت الباء هستم «أنا النقطه التی تحت الباء المبسوطه»(۲۵)

لذا خلاصه بحث اینکه همه حوزه‌های اختیار انسان که حوزه مسئولیت او است، اعم از حوزه‌های ظاهری و باطنی و حوزه خصوصی و زندگی اجتماعی و تاریخی انسان، باید تحت ولایت امام حق که وادی توحید است قرار بگیرد؛ و از ائمه ضلال که وادی کفر هستند، تبری بجوید و فاصله بگیرد. و الحمد لله رب العالمین. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم….

ایشان در قسمت دوم بحث در ادامه بحث و در خلال سوالات حضار بحث اقامه حق و باطل و فرق آن با اشاعه و اقدام را بحث می کنند که اقامه مرحله جابجا شدن موازین و معیارهاست که معروف و منکر در جامعه محقق شود و گاه جابجایی در آنها نیز رخ می دهد. میزان هرچیزی متناسب با همان فعل است و در محیط فکر و عمل و اخلاق و… میزان هایی هست که اگر بر محور حق تنظیم شود حق اقامه خواهد شود و اگر میزان های جامعه باطل باشد جهت اشتباه را بیان خواهد کرد و اقامه منکر همین نقطه است. ایشان در ادامه بیان می کنند که دستگاه کفر و باطل از ابزارهای خود برای مقابله با جریان حق استفاده می کند و بدنبال جداکردن انسان از امام است و در این بحث به مبانی دموکراسی و حقیقت آن اشاره کرده اند که این پدیده چیزی جز معیار قرار دادن انسان نیست و این معنا را تبیین می کنند و از دست رفتن همه خوبی ها و حقوق عالم را با همین کلمه توضیح می دهند. در پایان نیز به سوالاتی در باب وظائف جوانان در جریان انقلاب اسلامی و نیز اهمیت نهج­البلاغه و روش استفاده از آن و… پاسخ داده­اند.

اخلال دستگاه شیطان در اتصال انسان به امام و راه نجات

سوال: اینکه شعاع نور امام، هم در روح و هم در جسم هست؛ آیا با وجود تغذیه اشتباه و مخصوصاً با ابزار و محصولات و تفکرات غرب و جبهه طاغوت، این جسم باز هم وارد جبهه طاغوت شده و آن عوامل باعث جلوگیری از ورود نور در جسمِ غیر طاهر است یا خیر؟

جواب: بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین و لعنه الله علی اعدائهم اجمعین. باید توجه کنیم که دستگاه شیطان، مانع اتصال ما به امام می‌شود. اصل کار شیطان، همین است. شیطان، بین ما و امام، فاصله می‌اندازد چنانچه قرآن هم از لسان شیطان می­فرماید: «لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَکَ الْمُسْتَقیمَ * ثُمَّ لَآتِینَّهُمْ مِنْ بَینِ أَیدیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَیمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ وَ لا تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شاکِرین»(اعراف/۱۶-۱۷)؛ یعنی چون صراط مستقیم، امام است، من بین اینها و امام، فاصله می‌اندازم و از چهار طرف آنها را محاصره‌ می‌کنم و خواهید دید که نسبت به امام، شاکر نیستند؛ چون من یک کاری می‌کنم که نعمتِ امام را کفران بکنند. تمام تلاش شیطان این است که بین ما و امام، فاصله بیاندازد و موانعی اعم از ظاهری و باطنی ایجاد ‌کند؛ از جمله الگوی پوشاک ما، خوراک ما، اکل ما، شرب ما، همه می‌توانند مانع باشند.

ولی یک نکته اساسی وجود دارد که مومن اگر مومن باشد، اصل وجودش متصل با امام است و اینها نمی‌تواند صدمه اساسی به مومن بزند. گرچه فعلاً به تعبیر روایات در دوران غیبت و حجاب و دورانِ «هُدنه» هستیم؛ و مومن اگر مراعات نکند و بی‌موالاتی بکند، به اندازه‌ای که غفلت می‌کند در حجاب قرار می‌گیرد، ولی اگر توجه داشته باشد، این طور نیست و آن موانع نمی‌تواند مانع مومن شوند؛ البته یک نکته مهم وجود دارد و آن اینکه بالاخره در این ابتلاء و امتحان سنگینی که پیش آمده، یک حجابی بر حقیقت ولایت افتاده و ما در حجاب قرار گرفتیم؛ ولی از این حجاب می‌شود به نحو جزئی عبور کرد و انسان به ظهور جزئی برسد تا دوران ظهور کلی که همه حجاب برداشته می‌شود. می‌شود خود انسان، در این دوران، به ظهور جزئی برسد و امام برای انسان و در قلب انسان ظهور بکند زیرا طبق روایات نور امام در قلب مومن است. فرمودند: «وَ اللَّهِ یا أَبَا خَالِدٍ لَنُورُ الْإِمَامِ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ أَنْوَرُ مِنَ الشَّمْسِ الْمُضِیئَهِ بِالنَّهَارِ وَ هُمْ وَ اللَّهِ ینَوِّرُونَ قُلُوبَ الْمُؤْمِنِینَ»(۲۶) بنابراین می‌شود این اتفاق برای انسان بیافتد ولی تغذیه و سبک خواب و… مانع هستند و به هر اندازه‌ای که ما تحت ولایت دستگاه باطل قرار بگیریم، بخصوص اگر ولایت آنها را بپذیریم، حجاب می‌شود. منتهی تبری، مراتبی دارد. اصل تبری، تبری قلبی است؛ یعنی ممکن است یک موقع انسان مجبور به یک شرایطی بشود ولی در قلبش تبری نسبت به آنها و جریان آنها را داشته باشد؛ این تبری می‌تواند به اصلاح کار کمک کند.

البته اینکه نور امام چطور در قلب انسان منعکس می­شود جای بحث جدی دارد ولی بطور خلاصه اشاره می­کنیم که در همین روایت بیان شده است که: «وَ اللَّهِ یا أَبَا خَالِدٍ لَا یحِبُّنَا عَبْدٌ وَ یتَوَلَّانَا حَتَّى یطَهِّرَ اللَّهُ قَلْبَهُ وَ لَا یطَهِّرُ اللَّهُ‏ قَلْبَ‏ عَبْدٍ حَتَّى یسَلِّمَ لَنَا وَ یکُونَ سِلْماً لَنَا» یعنی مرحله حب الامام و تولی به امام که همان ظهور امام در قلب است به این صورت است که وادی تطهیر باید پشت سر گذاشته بشود. آغاز آن از تسلیم تا مقام سلم است و این، کار ما است. قدم بعد، وادی تطهیر است که خدای متعال، قلب ما را با ریاضیات، شستشو می‌دهد. وقتی شستشو داد، آن وقت وادی نزول اجلال امام در قلب پاک است. اینها مرحله ظهور جزئی امام برای قلب انسان است.

تبیین حقیقت اقامه در مقابل اقدام و اشاعه

سوال: در مطالب از سه مرحله اقدام و اشاعه و اقامه بحث کردید، اگر ممکن است بیشتر توضیح دهید؟

جواب: مرحله «اقدام» یعنی ارتکاب خوبی‌ها یا بدی‌ها که فردی خودش بر نماز خواندن یا زکات دادن یا معصیت اقدام کند. «اشاعه» یعنی گسترش دادن یک گناه یا گسترش دادن یک خیر؛ و «اقامه» یعنی بستری ایجاد بکنید که درک انسان‌ها و آن ترازویی که با آن سبک سنگین و تجلیل و تحقیر و خوب و بد و زشت و زیبا می‌کنند، شکل بگیرد. اگر کسی در عقل عمل جامعه، با یک ابزاری تصرف کرد به طوری که بدی‌ها را خوبی دیدند و خوبی‌ها را بدی دیدند، اقامه منکر کرده­است.

ولات جور، مناسبات ولایت خودشان را اقامه می‌کنند. وقتی می‌خواهند ولایت بکنند و شر را گسترش بدهند؛ در گسترش شر، یک مرحله این است که اقامه شر می‌کنند؛ یعنی کاری می‌کنند که جامعه شرور را می‌پسندد. الان در غرب، و یا همین جامعه مومنین که تحت تاثیر قرار گرفتند، می­بینید که آن سبک زندگی شیطانی را می‌پسندند و آن را ارزش می‌دانند و اسمش را آزادی و کرامت انسان می‌گذارند. این همان منکر را معروف کردن و معروف را منکر کردن است. می‌خواهند رابطه بین اقشار را به هم بزنند برای اینکه از انسان‌ها در جهت مطامع خودشان و برای گسترش اقتدار خودشان سوء استفاده کنند، اسمش را کرامت و آزادی زن گذاشته­اند و این می‌شود ارزش و خلافش هم ضد ارزش است. اینجا منکر می‌شود معروف و معروف هم منکر می‌شود. این، مرحله اقامه است یعنی از طریق یک بستر‌هایی تصرف بکنید به طوری که مدار تجلیل و تحقیر اجتماعی، عوض بشود؛ حال یا از باطل به حق برگردد و یا از حق به باطل برگردد.

به عنوان مثال یک موقعی برای اینکه بانوان را متحد الشکل کنند، از زور فیزیکی استفاده کردند و چادر از سر‌ها برداشتند و اجازه نمی­دادند که بانوان، با حجاب، ظاهر بشوند؛ اما یک موقع می‌آیند بستر سازی اجتماعی می‌کنند به طوری که بی‌حجابی شرافت می‌شود و حجاب علامت عقب افتادگی و تحجر می­شود؛ یعنی فضا را این قدر تلخ و تند می‌کنند که یک بانوی باحجاب، در جمع آنها احساس حقارت می‌کند؛ البته مومن این طور نیست، به فرموده قرآن «إِنَّ إِبْراهیمَ کانَ أُمَّهً قانِتاً»(نحل/۱۲۰) مومن اگر مثل حضرت ابراهیم باشد در مقابل همه بت‌ها یک تنه، احساس عزت می‌کند و این خیلی مسئله مهمی است. بت‌های آنها در نظر آنها شرافت داشتند اما حضرت ابراهیم یک تنه همه را شکست و بعد هم سرش را بالا گرفت. ولی معمولا این طور است که آدم اگر قوی نباشد و حق در وجودش اقامه نشده باشد، احساس حقارت می‌کند و این احساس حقارت، زیبا شناسی آدم را عوض می‌کند، می‌بینی از این در دانشگاه با حجاب می‌رود و از آن در بی‌حجاب بیرون می‌آید. بنابراین اقامه یعنی شرایطی ایجاد بکنید که ارزش‌ها تغییر بکند.

اما «اشاعه» تسهیل بستر است. استاد ما مثالی می‌زد که خیلی گویا است. می­فرمود مثلا رو به قبله نشستن موقع تخلی، حرام است؛ ولی بعضی ساختمان‌ها که می‌روی، این سنگ توالت رو به قبله نصب شده، آنهایی که می‌خواهند معصیت کنند خلاص‌اند. آنهایی که می‌خواهند معصیت نکنند، به فشار می‌افتند. و تحمل اینها تا چند روز ممکن است مانع باشد ولی بعد از مدتی فرد رها می­کند و مرتکب می­شود. این همان اشاعه است؛ یعنی یک بستری درست می‌کند که کم کم گناه کردن و بی‌مبالاتی در آن پیدا می‌شود. اول گناه نکردن سخت می‌شود بعد کم کم آدم، بی‌مبالات می‌شود؛ چون سخت است. ولی اگر به یک حدی رسید که ارزش‌ها تغییر کند این دیگر مرحله اقامه است. مثلا فرد بعد از سختی چادر سرکردن به این نقطه برسد که اصلا چادر برای چیست و چه کسی گفته چادر بپوشیم و حرف بی‌خودی زدند! آن وقت به اینجا که رسید، مرحله اقامه است که منکر می‌شود معروف و معروف هم منکر می‌شود. مرحله اقامه، مرحله تغییر عقل عمل جامعه است؛ یعنی عقل عمل‌شان، تحت تصرف قرار می‌گیرد؛ خوبی‌ها را بدی و بدی‌ها را خوبی می‌بینند.

جریان اقامه و تصرف در موازین انسان

آدم هر کاری که انجام می‌دهد، بلافاصله با ترازوی خودش می‌سنجد، ممکن است هزاران عملیات را در یک لحظه انجام بدهد؛ مثلاً این لقمه را بگذارم در دهنم یا نه؟ عقل عمل به او می‌گوید بگذار یا نه؛ یعنی ترازو می‌کند، می‌گوید به نفعت هست یا به نفعت نیست. عقل عمل اگر سالم بود یعنی اگر ترازویش وصل به امیرالمومنین(ع) بود، بر اساس ترازوی حق، ترازو می‌کند و خوب هم ترازو می‌کند زیرا «الْحَقُ‏ مَعَ‏ عَلِی»(۶) وقتی می‌سنجد، خوبی‌ها را خوب و بدی‌ها را بد می‌فهمد؛ ولی اگر محور ترازویش از مدار امیرالمومنین تغییر کرد و شاهین آن به یک سمت دیگری رفت، همیشه بد را خوب و خوب را بد می‌بیند. «وَ أَمَّا مَنْ خَفَّتْ مَوازینُهُ فَأُمُّهُ هاوِیهٌ»(قارعه/۸-۹) یعنی گاهی خود آن چیزی که انسان به وسیله آن وزن می‌کرد، سبک است. آنچه که گذاشته بود در کفه ترازو، و می­گفت «این کار، بد است یا خوب است» سبک بود. این هم یک نوع از ترازو است.

شما در ترازو می‌خواهید ببینید جاذبه زمین نسبت به این جسم، چقدر است؛ پس معادل آن جسم را این طرف ترازو می‌گذارید و می‌گویید به اندازه وزنِ این است. جاذبه‌ای که نسبت به این جرم است، نسبت به آن جسم معادل چنین است. اعمال هم همین است یعنی آن وزنه­ای که این طرف می‌گذارید و می‌گویید این خوب است انجام بدهد یا بد؛ اگر تعلق به امیرالمؤمنین داشت «ثَقُلَتْ مَوازینُهُ» می­شود و در قیامت هم وزنه‌اش سنگین است و در بهشت است؛ اما از آن طرف کسانی هستند که با عقل خلفاء جور وزن می‌کردند. در واقع آنها این عقل را هم تسخیر کرده و عینک فرد را هم عوض کرده­اند و فرد هم مثل آنها نگاه می‌کند. فلان فیلسوف اجتماعی در غرب آمده یک ترازویی درست کرده که آن ترازو بر فرد هم مسلط شده است لذا آنچه که فرد در کفه ترازو می­گذارد و عقلش وزن می­کند، در واقع همان عقل شیطانی و فهم آن فیلسوف شیطانی است؛ یعنی آن ظلمات عقلِ او است که در کفه دیگر ترازو قرار می­گیرد و فرد فلان کار را خوب می­سنجد. اینجاست که موازین انسان سبک است.

آدم برای کار‌هایش موازینی دارد و هر چیزی را با یک وزنه‌ای می‌سنجند. وقتی می‌خواهند مثلاً فشار خون را بسنجند، در ترازو نمی‌گذارند زیرا یک میزان مخصوص به خود دارد که از طریق آن می‌گویند یک نفر فشار خون دارد یا ندارد؛ با یک میزانی گردش خون را کنترل می‌کنند و مثلاً می‌گویند این فرد فشار خونش طبیعی نیست؛ یا وقتی می‌خواهند حرارت بدن را بسنجند، با یک میزان دیگری اندازه گیری می‌کنند. همینطور موازینی هم که ما با آنها اعمال خود را اندازه­گیری می‌کنیم ممکن است موازین باطل باشد «وَ أَمَّا مَنْ خَفَّتْ مَوازینُهُ فَأُمُّهُ هاوِیهٌ»(قارعه/۸-۹).

در سوره مبارکه قارعه می­فرماید: «الْقارِعَهُ * مَا الْقارِعَهُ»(قارعه/۱-۲) یعنی آن کوبنده‌ای که می‌آید و همه مدارها را به هم می‌ریزد، قارعه حق است که در بعضی روایات به امیرالمومنین تفسیر شده­است. وقتی آن کوبنده می‌آید، همه موازین تغییر می‌کند؛ تا زمانیکه این موازین به هم نخورده خیلی قیمت دارند، ولی با آمدن قارعه این بساط را به هم می‌ریزد و دیگر آن چیز‌هایی که قیمت داشت بی‌قیمت می‌شود. خفت میزان به همین معناست. مثلاً تا زمانی که حکومت پهلوی برپا بود بعض امور اینگونه بود و اهمیت داشت و کار هم از آن برمی‌آمد. مثلاً سرلشکری، خیلی قیمت داشت؛ اما همین که موازین به هم می‌ریزد، آن چیز‌هایی که قیمتی بود، بی ارزش شده و آنهایی که قیمت‌هایش نازل بود،  رفعت پیدا می‌کند. وقتی آن میزان، خودش سبک شود وقتی آن را در  کفه بگذاری دیگر شرافت ندارد. دستگاه شیطان، یک موازینی درست کرده و آنها را هم به یک موازین تاریخی تبدیل کرده­است که قرن‌ها است با آن وزن می‌کنند و می‌گویند «این، بد است. این، خوب است». وقتی قارعه می‌آید، خود این موازین، به هم می‌خورد. کل دستگاه شیطان، به هم می‌ریزد و خود موازین، بی‌قیمت و سبک می­شوند. روز قیامت، موازین باطل، سبک می‌شوند. همین موازینی که خیلی قیمت داشت و مثلاً می­گفتند که فلانی سرلشکر است و از او تجلیل می­کردند؛ اما وقتی کل این دستگاه فرو می‌کشد، سرلشکر هم دیگر قیمتی ندارد و اصلاً ترازو سبک می‌شود.

البته در مورد این تحقیر و تجلیل­ها باید توجه کنیم که همیشه از جریان جهل و شیطنت نیست بلکه گاهی بر موازین حق‌اند که برای عقل است و گاهی بر موازین باطل‌اند که برای جهل است. جهل، تجلیل و تحقیر‌هایش بر موازین باطل است؛ یعنی وقتی می‌خواهد یک چیزی را وزن کند با ترازوی باطل و استکبار وزن می­کند. اگر بخواهد یک نظام استکباری، مبتنی بر شهوات باشد، ترازویش می‌گوید عریان گرایی، خوب است؛ اما اگر بخواهد یک نظامی باشد برای پرستش خدای متعال، ترازوی‌تان می‌گوید این بد است. تجلیل و تحقیر، هر دو جا هست؛ اما موازین ما در تجلیل و تحقیر، گاهی موازین حق‌اند، گاهی موازین باطل. یعنی گاهی وزنه ما عقل و گاهی جهل است. گاهی آنکه در ارزش گذاری میدان­داری می‌کند جهل و قوای شیطان است و گاهی آنکه در ارزش گذاری میدان داری می‌کند عقل الهی و رحمانی است. بالاخره در جامعه مومنین هم تجلیل و تحقیر هست. لذا ما اهل بیت یا مومنان را به اندازه ایمان­شان تجلیل می‌کنیم.

دستگاه کفر و دموکراسی غرب

سوال: در تعابیر بحث شده دموکراسی را در مقابل دستگاه بسط ولایت بیان کردید. در مورد این مسئله توضیحی دهید و ریشه تاریخی آن و بیان کنید آیا دموکراسی دینی داریم یا خیر؟

جواب: حتما دموکراسی که غرب از آن حرف می­زند، در مقابل بسط دستگاه ولایت است و به تعبیر دیگر همان است که فرمودند: «وَ حَمَلَا النَّاسَ‏ عَلَى‏ أَکْتَافِ‏ آلِ مُحَمَّدٍ»(۲۷) حقیقت دموکراسی این است که اهواء پایگاه حقانیت شود. دموکراسی، حقی وراء اهواء ما قائل نیست و می‌گوید هرچه خودت می‌خواهی، حق است. پایگاه و معدن حق، خودت هستی و این است که اشکال پیدا می‌کند. ظهور اولیه این مسئله در اسلام هم همان جریان غصب خلافت بود.

 اما اگر مومنی بر اساس حق تصمیم بگیرد، تصمیمش ممکن است در مشروعیت، دخیل باشد. ما نباید معیار باشیم بلکه حق باید معیار باشد؛ ما وقتی بر اساس معیار تصمیم گرفتیم، تصمیم‌مان ممکن است در مشروعیت دخالت بکند. مفهومی که امروز تحت عنوان «مردم سالاری دینی» مطرح می­شود هم امر دیگری است. این قید دینی که آورده­اید معنایش این است که مردم سالاری اگر به معنای این است که پایگاه حقانیت، مردم‌اند و حق به ما بر می‌گردد، مورد قبول نیست. حق به ما بر نمی‌گردد. این حقوق طبیعی که می‌گویند، معنی ندارد. مثلاً حق طبیعی حاکمیت بر محیط زیست از کجا آمده است؟! آیا می­شود خدا را درنظر نگیریم و حق برای کسی درست کنیم؟! «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» و در تاریکی، همه چیز، برابر است. در تاریکی، طلا و خزف با هم برابرند و حق و باطلی نیست.

در باب فلسفه حقوق باید توجه کرد که حق به توحید بر می‌گردد؛ شما اله را اگر منکر بشوید، حق را منکر شده­اید. اله یعنی کسی که صاحب همه اسماء حسنی است. حال که ما فاقد همه اسماء هستیم و فقر به اسماء داریم و آنها ما را اداره می­کنند؛ تازه حق معنا پیدا می­کند. اما اگر خدایی در کار نباشد حق معنایی ندارد. اگر از حق طبیعی حرف زده شود می‌گوییم: من می‌خواهم حق طبیعی شما را غصب کنم، چه اشکالی دارد؟! اگر بگویید کار بدی کردید. می­پرسم وقتی خدا نیست، بد یعنی چه؟! شما سرچشمه خیر را برداشته­اید. شما از حق طبیعی حاکمیت بر محیط زیست حرف می­زنید، درحالیکه اینکه من بیایم و شما را خانه بیرون کنم هم دلیل برخلاف ندارد. چه کسی می‌گوید بد است؟! عقل؟ کدام عقل؟ عقل چنگیز یا نیچه؟ عقلِ چه کسی می‌گوید بد است؟ اگر خدا نباشد عقل، بدردی هم می­خورد؟!

اگر خدا را بردارید، به نظر من حرف نیچه، بهترین حرف است که زور معیار می‌شود. اگر اله را بردارید، همه برای خودشان اله می‌شوند. همه حق، به مدار من بر می‌گردد. آنچه ما را به حقوق مشترک می‌رساند، اله و معبود مشترک است. اگر آن معبود را برداشتید، هر کسی خودش اله خودش می‌شود که قرآن فرمود: «اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ»(جاثیه/۲۳) مرکز عالم خود من هستم. برای خودم این حق را می­بینم که سر این آقا را ببرم و همه امکاناتش را بردارم. من اله هستم و چون او بنده من نمی‌شود حق دارم این کار را با او انجام دهم؛ اما اگر بنده و برده من بشود اشکال ندارد. مگر فراعنه چه می‌گفتند؟! قرآن از زبان آنها بین کرده است: «أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلى»(نازعات/۲۴) اگر شما خدا را بردارید، همه فریاد «أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلى‏»‌ سر خواهند داد. بله البته بقول استادی می­گفت این همه فرعون فقط مصرهای­شان کوچک و بزرگ دارد. شما خدا را بردارید، همه مدار حق می‌شوند. حق، بد و خوب و… معنایی ندارد.

لذا اشکال در همین کلمه است که حق را به انسان ارجاع دهیم. انسانی که خودشان می­گویند توده پیچیده شده مادی است که در فرآیند تکاملی خود به حیات رسیده و از تک سلولی‌ها، میمون شده و بعد دمش افتاده و پشم و کرکش هم ریخته و راست قامت شده تا انسان شده­است؛ این چه حقی دارد و به چه کسی و کجا حق دارد؟! اگر شما عالم را اینطور تعریف کنید، باید دنبال آن برویم ببینیم حق چیست؟ و چیزی نمی­ماند الا اینکه من زورم می‌رسد، می‌خواهم همه را زیر دست و پای خودم له کنم، خودم هم در عالم مدار حق هستم و بقیه اگر برده من شدند، محترم‌اند. مگر الان غرب چکار می‌کند؟ ملت‌هایی که برده‌شان بشوند، به اندازه‌ای که بردگی را قبول کنند و طوق بردگی بر گردن‌شان بیاندازند، محترم‌اند و الا محترم نیستند. خدا را بردارید، همه می‌شوند اله. وقتی همه اله شدند، حق، بی‌معنا می‌شود و هر کسی خودش را حق مطلق می‌داند.

اگر از حقوق امروز حرف می­زنند و پلورالیزم ادعا می­کنند منظورشان فریب مردم و حقانیت خودشان است. حق را خودش می­­داند و عده­ای را ذیل خودش درست می­کند و آنها را حق می­دهند. این همان جریان ملأ و مترف است که فراعنه دور خودشان درست می­کنند و به آنها حق می­دهند و بقیه را تحقیر می­کنند. در نگاه آنها، همه، حق نیستند. بلکه خودشان و اطرافیانشان حق هستند و بقیه مردم هم «هَمَجٌ‏ رَعَاعٌ» هستند.

الحاق اعمال حسنه و سیئه به ولات خود و جریان تفکیک عالم

سوال: در مباحث اشاره شده است که طبق روایات اعمال صالح اهل طاغوت را به اعمال مومنین اضافه می‌کند و اعمال بد اینها هم به آنها اضافه می­شود. اما آیات مربوط به اعمال ناصالح که نتیجه آن، آتش و دوزخ است چه می‌شود؟

جواب: اعمال ناصالح باز هم نتیجه‌اش دوزخ است ولی دوزخ، برای دوزخیان است. مومن، دوزخی نیست. معنایش هم این است که بدی‌های کفار به خودشان بر می‌گردد و خوبی‌های مومن هم به خودش بر می‌گردد؛ البته این را باید معنا کرد و دشواری این حدیث هم این است که با مسئله جبر و اختیار، گره می‌خورد. نباید یک طوری معنا بشود که منتهی به جبر بشود.

ولی حقیقت این است که عطر، بوی خوش دارد و لجن هم بوی بد دارد. اگر یک دستگاه تجزیه‌ای پیدا بشود؛ بوی عطر به جای خودش بر می‌گردد و بوی لجن هم همینطور؛ یعنی اگر واقعاً آن لایه‌هایی از عطر را که بر لجن نشسته سر جای خودش برگردانند، هر کدام بوی خود را خواهد داشت. بنابراین بدی، برای مومن نیست. ممکن است مومن بلغزد ولی آن کسی که مومن را می‌لغزاند، او بد است. خیال نکنید مومن همین طوری می‌لغزد؛ شیطان یک قوایی مجهز می‌کند و برای لغزش مومن گسیل می‌کند. اصل این لغزش برای شیطان است؛ منتها مومن را می‌لغزاند. مومن، خودش باید دل به شیطان ندهد و مستغفِر و تائب باشد.

ذیل این آیه قرآن که فرمود: «اللَّهُ وَلِی الَّذینَ آمَنُوا یخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ»(بقره/۲۵۷) روایت بیان می­کند: «یخْرِجُهُمْ‏ مِنْ‏ ظُلُمَاتِ‏ الذُّنُوبِ‏ إِلَى‏ نُورِ التَّوْبَهِ وَ الْمَغْفِرَهِ»(۲۸) آخر کار، مومن از بدی‌ها و تاریکی‌هایی که از ولایت باطل مانند گرد و غباری که بر او نشسته، تبری می‌جوید و به سمت خدا هجرت کرده و توبه می‌کند؛ و بدی‌ها برای صاحب بدی که همان اولیاء طاغوت‌اند می‌ماند که فرمودند: «عَدُوُّنَا أَصْلُ‏ کُلِ‏ شَرٍّ» اولیاء طاغوت گرد و غباری‌ را بر مومن نشاندند، که با استغفار و تبری و لعن و صلوات آن گرد و غبار تکانده می‌شود. بنابراین اعمال ناصالح، نتیجه‌اش آتش است ولی این عمل ناصالح، برای مومن نیست و به صاحب اصلی‌اش که اولیاء طاغوت و جبهه باطل هستند، بر می‌گردد.

البته جای این سوال هست که این امر چطور اتفاق می‌افتد؟ در جواب می­گوییم که در یک تفکیک گسترده تاریخی‌ای که در سوره «بینه» توضیح داده شده در انتهای کار دو جبهه «خَیرُ الْبَرِیهِ» و «شَرُّ الْبَرِیهِ» شکل می‌شود. همه شرور به این گروه برگشت می­کند. قرآن می­فرماید «إِنَّما نُمْلی‏ لَهُمْ لِیزْدادُوا إِثْماً»(آل عمران/۱۷۸) یعنی به جبهه شر، فرصت داده می‌شود، اما از این فرصت سوء استفاده می‌کنند لذا شرّشان کاملاً ظاهر می‌شود و شرورشان متراکم می‌شود. شروری که طرف مومن رفته بوده برمی‌گردد. مومن هم در این فرصت خیراتش ظهور پیدا می‌کند و خیراتی هم که طرف کفار رفته بوده، برمی‌گردد و تفکیک می‌شود. این است که دو دستگاه خیر و شر و بهشت و جهنم وجود دارد که در سوره هم توضیح داده شده­است.

وظائف جوان امروز در مواجهه با دستگاه شیطان

سوال: ما دانشجویان اگر بخواهیم در ایفای نقش درستی در مسیر تمدن اسلامی داشته باشیم، شروع کارمان از کجاست؟

جواب: به نظر بنده می‌آید موضع‌ ما نسبت به دستگاه باطل به چهار صورت می‌تواند باشد. یک نگاه اینکه کل تمدن غرب، خوب است. خیلی‌ها می‌گویند که از مغز سر تا نوک پا باید غربی بشویم؛ حتی الان هم می‌گویند. ملکم خان‌ها با یک زبان می‌گفتند و امروز با ادبیات توسعه می‌گویند. آن بیچاره اسمش بد در رفت و الا ملکم‌خان و تقی زاده زیادند و حتی الان بیشتر از آن دوران است. آن موقع می‌گفتند «ترقی» امروز از «توسعه» حرف می­زنند. نگاه دیگر اینکه همه‌اش بد است و دور بریزید که این را هم ما نمی‌گوییم. نگاه دیگر این است که مثل نخود و کشمش خوب و بد کنید. کشمش­ها را بردارید و نخودها را دور بیندازید؛ این هم حرف باطلی است و تمدن جداشدنی نیست بلکه سیستم درهم تنیده است.

اما نگاه دیگر این است که باید آن تمدن را استحاله کنیم. به عنوان مثال کود، خوب است یا بد است؟ هم خوب است هم بد است. اما سواکردنی هم نیست الا اینکه آن­را پای درخت سیب بریزید تا تجزیه و تحلیل شود. درخت سیب بخشی از این کود را به سیب شیرینِ معطرِ خوردنی تبدیل می‌کند، آن وقت بخورید. حتی امروز با کود انسانی هم همین کار را می‌کنند و درخت یا بوته میوه آن را به میوه تبدیل می­کند. باید فرهنگ غرب را در فرهنگ خودتان استحاله کنید که خروجی‌اش یک چیز پاک شود و الا قبل از اینکه استحاله‌اش کنید، نجس است و به هر کجای آن که دست بزنید، متعفن است و نجاست و رجاست و تاریکی می‌آورد.

اما برای استحاله باید چه کرد؟ اینجا دیگر نظرتان دنبال پرچم‌دار باشد؛ مثلاً ایشان می‌گویند فعلاً بروید قله‌های علم غربی را بگیرید و بیاورید، بروید ولی با رویکرد استحاله بگیرید. بگویید ما می‌خواهیم این قله‌ها را بگیریم تا از آنها عبور کنیم. من به نظرم می‌آید که اینجا سیاست گذاری‌ها را، آن پرچم‌دار می‌کند و باید در آن حوزه، حرکت کرد. اگر می‌گویند بروید قله‌ها را بگیرید، بروید بگیرید ولی برای عبور کردن و استحاله کردن بگیرید؛ نه اینکه همان جا برج بزنید؛ این درست نیست. این طور نیست که بتوانید خوب و بد کنید؛ مثلاً علوم غربی ریاضیاتش خوب است، علوم انسانی‌اش بد است، همه‌اش آغشته و آلوده به ولایت باطل و ظلمانی است؛ منتهی ممکن است یک حقایقی هم در آن باشد که باید استحاله بشود. مثل عنصر نجسی که در کود هست و شما پای سیب می‌ریزد که تبدیل به سیب مطهرِ خوردنی حلالِ پاک می‌شود؛ یا مثل عنصر نجسی که در سگ هست، اما وقتی در نمکزار می‌افتد، نمک می‌شود و سگ وقتی نمک شد استحاله شده و دیگر سگ نیست.

تمدن غرب، نجس العینی است که بعد الاستحاله، قابل خوردن است. قبل از استحاله، اگر به آن دست بزنی نجس می‌شوی و حتی از کنار آن هم رد بشوی بو می‌گیری و او اثرش را خواهد گذاشت. نوعا کسانیکه فرنگ رفته­اند هرچه هم به خودشان عطر می‌زنند، باز یک جاهایی وقتی حرف می‌زنند، پیدا است که غرب دلش را برده است. البته بعضی هم در عصمت‌اند و این مساله عمومی نیست. مثل مومنِ در کاخ فرعون است. در قرآن خدای متعال دو مومن را مَثَل می‌زند؛ یکی مومن آل فرعون و دیگری همسر فرعون است که هر دو در کاخ و دستگاه فرعون هستند. لذا می­شود انسان در کاخ فرعون هم مومن باشد ولی معمولاً این طور است که اگر آدم در کاخ فرعون رفت، یک بو و رشحاتی از فرعون بر او می‌نشیند و یک جایی فکرش کج می‌شود.

بار امانت الهی و جهل و ظلم انسان در پذیرش آن

سوال: خداوند بار امانت را به انسان سپرد؛ آیا انسان چون ظلوم و جهول بود پذیرفت یا این آیه اشاره به وجود دو بُعدی انسان دارد که با عقل پذیرفت ولی بعداً ظلوم و جهول شد؟

جواب: آیه مذکور این است که: «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَهَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ‏ کانَ‏ ظَلُوماً جَهُولا»(احزاب/۷۲) و در پاسخ باید توجه کرد که این محل بحث است که این آیه را چطور معنا کنیم. یک معنایی که از بعضی روایات و بیانات معصومین علیهم السلام استفاده می‌شود این است که در اینجا مقصود از انسان همان ائمه نار هستند و نباید زیر بار می‌رفتند. این بار را کسی می‌تواند بردارد که خدا، او را برای این بار آفریده­است و بقیه باید دنباله رو او باشند. اینها، شانه زیر این بار دادند در حالیکه به فرموده قرآن ظلوم جهول بودند. این تعبیر در زیارت جامعه ائمه المؤمنین است که: «وَ حَمَلَهَا الْإِنْسَانُ‏ الظَّلُومُ‏ الْجَهُولُ ذُو الشِّقَاقِ وَ الْعِزَّهِ»

انسان در اصطلاحات قرآن، متفاوت معنا می‌شود. اینجا شاید به دشمنانی که امر ولایت را حمل کردند، تفسیر شده است. باید توجه کرد که بین حمل و تحمل کردن فرق است. احتمال، غیر از حمل است. «احتمال» یعنی خدای متعال بار را روی دوش انسان می‌گذارد و انسان تحمل می‌کند مانند تعبیری که فرمود: «إِنَّ أَمْرَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لَا یَحْتَمِلُهُ إِلَّا مَلَکٌ مُقَرَّبٌ أَوْ نَبِیٌّ مُرْسَلٌ أَوْ عَبْدٌ مُؤْمِنٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَان‏»(۲۹) ولی حمل یعنی خودت شانه‌ات را زیر بار بدهی. بنابراین یک معنایی که برای آیه کردند که معنای بدی هم نیست این است که این انسان یعنی دشمنان امیرالمومنین که ظرفیت برداشتن آن بار را نداشتند اما برداشتند، ظلوم و جهول بودند. ولی معانی دیگر هم برای آیه شده­است.

اهمیت نهج­البلاغه و روش استفاده از آن

سوال: امروز جریان شیطان سبب شده اصولی مانند نهج­البلاغه در بین ما کمرنگ شده است. اگر ممکن است قدری در اهمیت این آثار و روش استفاده ما توضیح دهید؟

جواب: نهج البلاغه، کلام امیرالمومنین(ع) است که حضرت به منزلتی که ممکن بوده در کلام، تجلی کردند؛ یعنی تجلیات امیرالمومنین در کلمات‌شان هم متفاوت است. کلمه مقاماتی دارد لذا فرمودند: «کَلَامُکُمْ‏ نُورٌ» و اگر کسی به تجلیات امیرالمومنین(ع) در آن کلمات برسد، به نور نهج البلاغه می‌رسد وگرنه با جسم نهج البلاغه فقط روبرو است. در واقع نهج البلاغه هم جسم دارد و در حجاب است؛ به اندازه‌ای که انسان به معلم این کلام متصل می‌شود، به همان اندازه هم به حقیقت توحید می‌رسد. حقیقت توحید و حقیقت ایمان، علم مستفاد از امام است که در نهج‌البلاغه و سایر کلامات نورانی معصومین (علیهم السلام) تجلی کرده­است.

شرط اول فهم، تلاوت و انس با ادب و خضوع است؛ البته ممکن است یک شرایط دیگر هم لازم باشد. تلاوت همراه با ادب و خضوع، باب قلب انسان را به سوی فهم کلام معصوم و ظهور حقیقت آن کلام را در قلب، باز می‌کند. نهج البلاغه هم همین طور است. همین طور که نور الهی در کتاب خدا تجلی یافته است که فرمودند: «لَقَدْ تَجَلَّى‏ اللَّهُ لِخَلْقِهِ فِی‏ کَلَامِهِ‏ وَ لَکِنْ لَا یبْصِرُونَ»(۳۰) کلام حضرات هم همینطور است. در کلمات حضرات ما مخاطب هستیم لکن به اندازه ظرف‌مان اگر تسلیم شدیم، ان شاء الله تجلیات حضرت که در خطب توحیدی­شان مثلا هست، بر قلب انسان واقع می­شود. آن وقت انسان، خطبه را می‌فهمد که این فهم می‌شود ایمان.

چنانچه در روایات فرمودند «وَ بِالدِّرَایاتِ‏ لِلرِّوَایاتِ‏ یعْلُو الْمُؤْمِنُ إِلَى أَقْصَى دَرَجَهِ الْإِیمَانِ»(۳۱) «درایت» یعنی اسرار روایت را فهمیدن و نور روایت را تلقی کردن؛ با درایت در روایت مومن به بالاترین درجات ایمان می‌رسد. درایت نهج البلاغه وقتی حاصل می‌شود که این کلام را از امیرالمومنین بدانید؛ شأن کلام را، شأن متکلم بدانید و در مقابل کلام، خضوع و تواضع و خشوع کنید و با آن مأنوس باشید، آن وقت آن کلام، راهش به سوی قلب انسان، باز می‌شود و قلب، به نورانیت کلام راه پیدا می‌کند و این می‌شود همان حقیقت ایمان و مقامات ایمان.

تلاوت، هم ادب ظاهری دارد و هم ادب باطنی. باید ببینید که این چه کتابی است؟ اگر کتاب کلیله و دمنه است، زیر کرسی دراز می‌کشیم و می‌خوانیم. بعضی کتب را امروز عده­ای در مستراح می­خوانند. هرچند مستراح محل غفلت و بیکاری نیست که کار بی­ارزش کنیم بلکه ذکر و توجه هم وارد شده که آنجا هم ظلمت و غفلت خودش را دارد. لکن منظور این است که بعض کلمات است که انسان باید سر پا بایستد و روی دست بگیرد و با تواضع و خشوع و التماس و اشک و تضرع در مقابل صاحب کلام بخواند و صاحب کلام را حاضر بداند.

البته انسان های معمولی با کلام­شان حاضر نیستند و توان تصرف در ما را ندارند؛ هرچند ممکن است اگر به آن کلام متمسک بشویم، بلغزیم. اما امام، در کلامش حاضر است و به هر کسی به اندازه‌ای که ظرفیت دارد، از همان کلام، عطا می‌کند. بستگی دارد آدم چطور بخواند. اگر با ادب، با خضوع، با تواضع در مقابل صاحب کلام و توجه به اینکه آن کلام گنج الهی است؛ به سمت آن برود، ان شاء الله نتیجه می‌گیرد. و الحمد لله رب العالمین. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم….

پی نوشت ها:

(۱) تأویل الآیات الظاهره فی فضائل العتره الطاهره، ص: ۸۱۷

(۲) الکافی (ط – الإسلامیه)، ج‏۱، ص: ۳۷۴

(۳) الکافی (ط – الإسلامیه)، ج‏۱، ص: ۳۸۹

(۴) الکافی (ط – الإسلامیه)، ج‏۲، ص: ۱۶۶

(۵) کمال الدین و تمام النعمه، ج‏۱، ص: ۲۶۱

(۶) الکافی (ط – الإسلامیه)، ج‏۲، ص: ۱۲۵

(۷) الأمالی( للصدوق)، النص، ص: ۱۶

(۸) الکافی (ط – الإسلامیه)، ج‏۱، ص: ۴۳۰

(۹) الأمالی( للصدوق)، النص، ص: ۱۵

(۱۰) الکافی (ط – الإسلامیه)، ج‏۱، ص: ۴۲۶

(۱۱) الکافی (ط – الإسلامیه)، ج‏۱، ص: ۱۴۵

(۱۲) الکافی (ط – الإسلامیه)، ج‏۲، ص: ۴۵۶

(۱۳) الکافی (ط – الإسلامیه)، ج‏۲، ص: ۱۲۸

(۱۴) الکافی (ط – الإسلامیه)، ج‏۱، ص: ۲۱

(۱۵) الکافی (ط – الإسلامیه)، ج‏۱، ص: ۴۲۸

(۱۶) بصائر الدرجات فی فضائل آل محمد صلى الله علیهم، ج‏۱، ص: ۵۹

(۱۷) تأویل الآیات الظاهره فی فضائل العتره الطاهره، ص: ۵۷۳

(۱۸) التوحید (للصدوق)، ص: ۲۵

(۱۹) الکافی (ط – الإسلامیه)، ج‏۱، ص: ۱۱۵

(۲۰) الکافی (ط – الإسلامیه)، ج‏۱، ص: ۱۹۵

(۲۱) الکافی (ط – الإسلامیه)، ج‏۱، ص: ۱۹۵

(۲۲) تفسیر القمی، ج‏۲، ص: ۴۷

(۲۳) الکافی (ط – الإسلامیه)، ج‏۲، ص: ۶۲۷

(۲۴) تفسیر العیاشی، ج‏۱، ص: ۵

(۲۵) مشارق أنوار الیقین فی أسرار أمیر المؤمنین علیه السلام، ص: ۳۱

(۲۶) الکافی (ط – الإسلامیه)، ج‏۱، ص: ۱۹۴

(۲۷) بحار الأنوار (ط – بیروت)، ج‏۳۰، ص: ۳۸۰

(۲۸) الکافی (ط – الإسلامیه)، ج‏۱، ص: ۳۷۵

(۲۹) بصائر الدرجات فی فضائل آل محمد صلى الله علیهم، ج‏۱، ص: ۲۶

(۳۰) بحار الأنوار (ط – بیروت)، ج‏۸۹، ص: ۱۰۷

(۳۱) معانی الأخبار، النص، ص: ۱

تا کنون هیچ دیدگاهی ثبت نشده است.

یک دیدگاه بگذارید

آدرس الکترونیکی شمامنتشر نخواهد شد. زمینه ها برای علامتگذاری لازم هستند.

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>