متن زیر جلسه سوم بحث جناب آیت الله سیدمحمد مهدی میرباقری؛ رئیس فرهنگستان علوم اسلامی قم می باشد که در جمع نخبگان استان البرز به تاریخ ۲۴ تیرماه ۹۵ برگزار شده است. ایشان در این بحث که با عنوان دوره تبیین مبانی گفتمان «تمدن نوین اسلامی» در استان البرز برگزار شده است، در ابتدا بیان می کنند که با توجه به حقیقت اقامه یک فعل و برگشت فعل به مصدر مولد آن و حضور اراده اقامه کننده در امر اجتماعی، ولات اجتماعی تاریخی هستند که قوای خودشان را در عالم جاری کرده اند. لذا مجرای تحقق توحید در عالم، خلفاء الهی و اولیاء معصوم هستند و در طرف مقابل نیز کفر و شرک از اراده های ظلمانی سران استکبار و طغیان متولد شده است. ایشان در این نگاه به توحید و شرک بیان می کنند که برای فهم این دو جریان و دستگاه آن آیات و روایاتی را بررسی می کنیم. ایشان با مطرح کردن جریان اثم و فواحش و باطن آن و نیز نعمت و باطن آن اشاره می کنند که حقیقت جریان ایمان از امام می جوشد و تبدیل به صفات و اعمال خیر می شود و جامعه ایمانی و تمدن ایمانی را شکل می دهد. و در مقابل نیز سران طاغوت هستند که کفر و فروعات آن را در عالم گسترش داده و توسعه می دهند. در ادامه ایشان حدیث عقل و جهل را بیان دیگری از همین امر عنوان می کنند و با توضیح عقل و جهل و قوای آنها اشاره می کنند که عقل که مقامی از مقامات رسول الله(ص) است با این صفات خود بندگی کرده و خود را در عالم گسترش می دهد و در مقابل نیز جهل صفات خود را سرایت می دهد و همین سبب ایجاد اخلاق و رفتار و…. در انسان و جامعه تمدن می شود. ایشان در ادامه باز آیات شجره طیبه و خبیثه را در همین فضا معنا می کنند و محیط توحید را با محیط ولایت پیوند داده و در مقابل جریان کفر و شرک نیز فروعات خود را دارد و توسعه پیدا می کند. در انتها نیز بحث آیات نور و ظلمت و شرک در عبادت و پرستش را مطرح کرده و محیط نور و هدایت و توحید را با اولیاء الهی معنا کرده و در مقابل جریان ظلمات هم با سران آن معنا می شود.

حقیقت و تحقق توحید بر محور اولیاء الهی

بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین و لعنه الله علی اعدائهم اجمعین. بحثی که در جلسات گذشته مطرح شد این بود که حد نصاب و قبولی توحیدی که قرآن به آن ‌دعوت می‌کند، توحید در الوهیت یا به تعبیر دیگر توحید در عبودیت و بندگی است؛ یعنی تحقق اخلاصِ در مقام بندگی. و این همان توحیدی است که انسان باید به آن برسد. حوزه اختیار انسان، گسترده‌تر از حوزه رفتار ظاهری او است و در حوزه قوای باطنی و پنهانی او هم جاری است. بنابراین در آن حوزه‌ها هم انسان، مسئولیت دارد. مسئولیت هم حرکت برای رسیدن به مقام اخلاص و مقام توحید است. همچنین حوزه اراده و مسئولیت انسان، گسترده‌تر از حوزه زندگی خصوصی انسان است و زندگی مشترک اجتماعی انسان بلکه زندگی مشاع تاریخی که جامعه مومنین به صورت مشترک دارند هم موضوع اختیار انسان است. انسان هم در شکل دهی یک جامعه و هم در ساخت تمدن تاریخی و بلکه بیش از تمدن نیز حضور داشته و اراده او در آنجا نفوذ دارد. بنابراین در این عرصه‌ها هم ماموریت ما این است که باید موحد باشیم «أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللَّهَ»(هود/۲) و چیزی غیر از این هم از ما نخواستند.

در ضمن اشاره کردیم که مجرای تحقق توحید در عالم، خلفاء الهی و اولیاء معصوم هستند و آنها مظاهر اسماء الهی‌ و به تعبیر بهتر اسم مخلوق است و حضرات هم اسماءِ مخلوقه الهی هستند؛ حقیقت عبودیت و بندگی به وسیله آنها محقق می‌شود و بسط و گسترش عبادت و پرستش خدای متعال در عالم هم باز از طریق آنها واقع می‌شود. بنابراین آنها به یک معنا ارکان توحید هستند. لذا موحد بودن در قدم بعد، به معنای پذیرش ولایت خلفاء الهی و تبری از ولایت اولیاء طاغوت است. البته این امر مناسکی هم دارد که همان شرایع اخلاقی، اعتقادی و عملی و رفتاری است. شرایع، مناسک تولی و تبری است و تولی و تبری، طریق رسیدن به مرحله اخلاصِ در عبودیت و بندگی است.

تحقق توحید در سه مرحله ارتکاب و اشاعه و اقامه

در این جلسه قصد داریم بحث شرک و توحید را از زاویه دیگری تحلیل کنیم که بعضی از آیات قرآن، ناظر به این جنبه می­باشند. باید دانست که در کفر و شرک و نفاق و منکر سه مرحله وجود دارد: مرحله اول ارتکاب و اقدام است؛ مرحله دوم اشاعه و مرحله سوم اقامه است. در امر توحید و معروف هم همین سه مرحله وجود دارد. یعنی در یک مرحله انسان خودش موحد است. در مرحله دیگری اشاعه توحید و در مرحله بعد اقامه توحید است. این سه مرحله در طول هم هستند. اما تعریف این سه مرحله چیست؟ البته در مقام تعریف دقیق نیستیم و صرفا برای تقریب به ذهن توضیحاتی می دهیم.

مرحله ارتکاب، مرحله اقدام شخصی است. مثل اینکه انسان، اهل خیرات است، نماز می‌خواند، زکات می‌دهد، روزه می‌گیرد، حج می‌رود. مرحله اشاعه این است که انسان بستری برای گسترش یک عبادت یا یک منکر درست کند؛ مثلاً مسجد بسازد یا میکده بسازد. اما مرحله اقامه، مرحله‌ای است که بستر‌هایی ایجاد می‌شود که فرهنگ جامعه تغییر می‌کند و تجلیل و تحقیر اجتماعی یعنی نظام ارزشی جامعه و ترازوی اجتماعی برای سبک سنگین کردن و وزن دادن، تغییر می‌کند. بطور مثال اگر در یک جامعه‌ای اتفاقاتی بیافتد که در نتیجه نظام ارزشی یک جامعه بر مدار شرع قرار بگیرد و واقعاً آنچه شرع مهم بداند، مردم مهم بدانند و آنچه شرع بد می‌داند، مردم بد بدانند. نماز و زکات دادن را ارزش بدانند و به عکس، معاصی را بد و ضد ارزش بدانند و تجلیل و تحقیر‌ها، بر مدار حق اتفاق بیافتد. اگر جامعه به چنین جایی رسید معروف و توحید و حق اقامه شده است. در باب نماز باز همین مسئله وجود دارد. نماز خواندن یک چیز است و اشاعه نماز کار دیگری است. ولی اقامه نماز امر بالاتری است که کارهایی انجام شود که نتیجه‌اش برپایی نماز است، یعنی خیمه نماز را به پا می‌کند و مردم زیر این خیمه و ذیل فرهنگ نماز، زندگی می‌کنند.

اقامه کنندگان خیر و شر محور و حقیقت خیرات و شرور

لذا کسی که اقامه معروف یا اقامه منکر می­کند در واقع اصل منکر، به او بازگشت می‌کند؛ یعنی منکر، محصول کسی است که اقامه منکر می‌کند و معروف، به شخصی بازگشت می‌کند که اقامه معروف می‌کند. کسی که اقامه نماز می‌کند، نماز از فروع او است. کسی که اقامه زکات می‌کند، زکات از فروع او است. کسی که اقامه شیطنت و معصیت می‌کند، معصیت از فروع او است. لذا آنهایی که اقامه کننده هستند، محور تحقق خیرات یا شرور در عالم هستند. به تعبیر دیگر این افراد، معروف حقیقی و یا منکر حقیقی هستند و بقیه منکرات، از فروع این منکر و بقیه معروف‌ها، از فروع این معروف است. در واقع نماز خواندن ما، محصول فعل آن کسی است که اقامه صلاه می‌کند. اگر ما نماز بخوانیم، ذیل نماز او است و همه حالاتی که ما در نماز داریم، افعال و رفتارمان و فرهنگ نمازی که در خانه و زندگی و خانواده و جمع داریم، محصول فعل او و از فروع او و شعاع او است.

در روایت نقل شده که ابوحنیفه از امام صادق علیه السلام در خصوص معروف و منکر سوال کرد؛ حضرت فرمودند «قَالَ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاکَ مَا الْأَمْرُ بِالْمَعْرُوفِ فَقَالَ ع الْمَعْرُوفُ یا أَبَا حَنِیفَهَ الْمَعْرُوفُ فِی أَهْلِ السَّمَاءِ الْمَعْرُوفُ فِی أَهْلِ الْأَرْضِ وَ ذَلِکَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ عَلِی بْنُ أَبِی طَالِبٍ ع قَالَ جُعِلْتُ فِدَاکَ فَمَا الْمُنْکَرُ قَالَ اللَّذَانِ ظَلَمَاهُ حَقَّهُ وَ ابْتَزَّاهُ أَمْرَهُ‏وَ حَمَلَا النَّاسَ عَلَى کَتِفِه‏»(۱) منکر آنهایی هستند که مردم را اهرم کردند بر علیه امام و با مردم، به مقاصد خودشان بر علیه امام رسیدند. راوی می­پرسد پس این منکر‌ات و کارهای زشت چه هستند؟ حضرت فرمودند که این کارها نیز منکر هستند ولی منکر حقیقی، آن افراد هستند. و در طرف مقابل نیز معروف حقیقی آن امامی است که همه معروف‌ها بر مدار او می‌چرخد. منکر حقیقی آن امام ضلالی است که همه منکرات بر مدار او می‌چرخد. آنها هستند که اخلاق، رفتار و افکار مادی را گسترش می‌دهند و بستر‌های تحقق آن اخلاق و رفتار و اعمال را ایجاد می‌کنند؛ در واقع این اعمال و اخلاق، فروع این افراد است.

در حدیث دیگری حضرت می­فرماید «نَحْنُ‏ أَصْلُ‏ کُلِ‏ خَیرٍ وَ مِنْ فُرُوعِنَا کُلُّ بِرٍّ فَمِنَ الْبِرِّ التَّوْحِیدُ وَ الصَّلَاهُ وَ الصِّیامُ… وَ عَدُوُّنَا أَصْلُ کُلِّ شَرٍّ وَ مِنْ فُرُوعِهِمْ کُلُّ قَبِیحٍ وَ فَاحِشَهٍ»(۲) همه قبائح در هر کجای عالم که باشد – در عمل، حالت یا فکر – از فروع ائمه ضلالت و نار است. فکر منحرف محصول ائمه ضلال است. آنها هستند که این فکر را بسط می‌دهند. همین طوری که نور خورشید در هر خانه‌ای باشد، فرع بر خورشید است؛ زیرا خورشید یکی بیشتر نیست ولی همه خانه‌ها و زوایای خانه را روشن می‌کند. امام حق هم یکی است که اخلاق و افکار و رفتار را اقامه می‌کند. در واقع رفتار صالحه و موحدانه، افکار و اخلاق موحدانه، همه اینها فرع بر امام حق‌ است؛ و به عکس، منکرات از فروع ائمه ضلال‌ است.

تبیین توحید و شرک در آیات باطن محرمات

این مطلب در چند جای قرآن بیان شده ­است؛ قرآن می­فرماید: «قُلْ إِنَّما حَرَّمَ رَبِّی الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ»(اعراف/۳۳)؛ یعنی پروردگار من آنچه را که حرام کرده، فواحش و فحشا اعم از فحشای ظاهری و فحشای باطنی است. یا در آیه دیگری فرمود: «وَ ذَرُوا ظاهِرَ الْإِثْمِ وَ باطِنَهُ»(انعام/۱۲۰)؛ یعنی هم ظاهر اثم و هم باطنش را رها کنید. در روایات ذیل این آیات حضرت فرمودند: قرآن، ظهر و بطن دارد‌. حلال و حرام، در ظهر و ظاهر قرآن، همین حلال‌های شناخته شده بین مردم است. ولی حلال، در باطن قرآن، ولایت ما و حرام، در باطن قرآن، ولایت دشمنان ما است.(۲)

شاید این تعبیری که در روایات ما از جمله در زیارت جامعه کبیره آمده گویای همین مطلب است و یکی از ابعاد همین مطلب را توضیح می‌دهد «وَ عَنَاصِرَ الْأَبْرَارِ وَ دَعَائِمَ الْأَخْیارِ» یعنی امام، عناصر وجودی انسان‌هایی که مومن هستند را شکل می‌دهد. ارکان وجودی اخیار و عناصر وجودی ابرار را، امام شکل می‌دهد. ممکن است اول سخت به نظر بیاید ولی واضح است. در روایات بیان شده است مومن در عوالم مختلف با امام همراه است. از عالم خلقت او گرفته که در روایت فرمودند: روح شما شیعیان از منزلت جسم ما خلق شده­است.(۳) تا بقیه عوالم؛ یا در روایت دیگری در اصول کافی نقل شده است که کسی به حضرت عرض کرد: گاهی ما غصه دار می‌شویم بدون اینکه هیچ عاملی باشد. هرچه جستجو می‌کنم، عاملی برای غصه دار بودنمان نیست. حضرت فرمود: «فَلِذَلِکَ الْمُؤْمِنُ أَخُو الْمُؤْمِنِ لِأَبِیهِ وَ أُمِّه‏»(۴) مومنین یک پیوند حقیقی و عمیق به همدیگر دارند. اینکه وقتی برادر مومن‌تان غصه دار می‌شود، شما غصه دار می‌شوید، به این دلیل است که مومنین مثل ظروف متصله هستند. لذا این حدیث که فرمود: «أَنَا وَ عَلِی‏ أَبَوَا هَذِهِ‏ الْأُمَّهِ»(۵) نیز با همین نکته باید معنا شود که امام، عناصر وجودی و ارکان وجودی مومن را شکل می‌دهد.

در زیارت جامعه تعبیر دیگری نیز هست که فرمود: «وَ أَرْکَانَ‏ الْبِلَادِ» یعنی بلاد مومنین، محورش امام است. آنچه در این بلد هست، همه فرع بر امام است. مومنین در تولی و محبت امام، حول هم جمع می‌شوند. در روایات این بحث که مومنین «الْمُتَحَابُّونَ‏ فِی‏ اللَّهِ‏»(۶) هستند همین امر را اشاره می کند. اینها بر محور محبت امام دور هم جمع می شوند و به منزله قوای امام، کار می‌کنند. خدا نیز برای آنها از قوای عالم مسخّراتی قرار داده – از جمله قوای طبیعی عالم – که اینها را تسخیر می‌کنند و یک تمدن و بلد و شهری می‌سازند که روح این بلد، امامُ البلد است. هر کجا شما نگاه بکنید، صبغه امام است که در قرآن به «صِبْغَهَ اللَّهِ»(بقره/۱۳۸) تعبیر می‌شود.

در جامعه کفار هم همین طور است که هر کجا شما نگاه کنید، صبغه ائمه نار را می‌بینید. رفتارها، اخلاق‌ها، روابط، ساختار‌ها، همگی تجلیات آن ارواح خبیثه و تنزل آن ارواح خبیثه‌اند. ارواحی که شدید در شیطنت و طغیان هستند، محور ارواحی قرار می‌گیرند که می‌خواهند در عالم، معصیت بکنند. این اراده‌ها حول آنها جمع می‌شوند، مسخّراتی هم مثل قوای ظاهری دست و چشم و گوش و مسخّرات دیگر خدای متعال برایشان قرار داده که آن مسخّرات را استخدام می‌کنند و آنها هم عالم را ظلمانی می‌کنند؛ همان چیزی که قرآن می فرماید: «ظَهَرَ الْفَسادُ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما کَسَبَتْ أَیدِی النَّاسِ»(روم/۴۱) و به این صورت یک تمدن مادی می‌سازند که هر کجای این تمدن را ببینید، شرارت و ظلمت و موت و ضلال است. همه خصوصیات ائمه نار، در کل این تمدن، جاری است. در باب مومنین هم همین طور است. ائمه علیهم السلام غیر از اینکه عناصر وجودی مومن را شکل می‌دهند و «عَنَاصِرَ الْأَبْرَارِ وَ دَعَائِمَ الْأَخْیارِ» هستند، علاوه برآن «أَرْکَانَ‏ الْبِلَادِ» هم هستند؛ یعنی حول امام، بلد توحیدی و ایمن شکل می‌گیرد.

این مطلب در سوره مبارکه بقره از آیه ۱۲۵ به بعد در داستان امامت حضرت ابراهیم و اقامه بیت و بلد مطرح می‌شود، آنجا سه عنصر امام و بیت و بلد هست که حول امام شکل می‌گیرند؛ یعنی باید امامی باشد تا بیت و بلدی باشد. در تفسیر این آیات سوره بلد که فرمود: «لا أُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ * وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ»(بلد/۱-۲) هم عده­ای همین طور گفتند که یعنی شهری که شما در آن حرمت نداری و امن نیستی ولو مکه باشد، شهر نیست؛ بلکه به شهری که حول شما و کرامت شما شکل می‌گیرد؛ می­توان قسم خورد.

البته باید توجه کرد که اگر امام امروز غائب است به این معنی نیست که تمدن و بلد بر محور امام اصلا معنا ندارد. غیبت فقدان امام نیست بلکه معنایش این است که ما در حجابیم و مِن وراءِ حجاب، استفاده می‌کنیم. تمدنی هم که می‌سازید، تمدن مِن وراءِ حجاب است. و البته در عصر ظهور تمدن نیست، یک حقیقت فراتر از اینها است. حجاب کنار می‌رود و خود حقیقت، ظاهر می‌شود. وقتی صبح می­آید دیگر روشنی چراغ معنایی ندارد.

امام محور حقیقت توحید ایمان در انسان و جامعه

حقیقت ایمان و جامعه مومنین یک محور دارد. البته ایمان دارای درجات است و سطوحی از درجه یکم تا درجه دهم دارد و هر درجه‌ هم طعم و رنگ و بو و صبغه‌ای از ایمان دارد؛ ولی همه این درجات ایمان، شعاع وجود امام هستند. مومنین حتی جسم­شان هم متصل به امام است، چنانچه در روایات آمده­ است «خُلِقُوا مِنْ‏ فَاضِلِ‏ طِینَتِنَا»(۷) و در روح نیز شعاع امام شان هستند. یک ارتباط‌های عمیق در عوالم بین جامعه مومنین و امام‌شان، با درجات ایمان هست. همه مومنین، در درجات ایمان‌شان سیر می‌کنند و این سیر که از قبل از دنیا بوده و تا بعد از دنیا هم ادامه دارد، سیر با امام و در درجات ولایت امام است. ذیل آیه شریفه «هُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ اللَّهِ‏»(آل عمران/۱۶۳) روایتی در کافی است که می‌فرماید: «وَ هُمْ وَ اللَّهِ یا عَمَّارُ دَرَجَاتٌ‏ لِلْمُؤْمِنِینَ‏»(۸) یعنی ائمه، درجات مومنین هستند و مدارج وجودی مومن، مدارج وجودی امامش است.

در واقع درجه ایمان، درجه ظهور امام در قلب مومن است. ایمان جز ظهور امام در قلب مومن چیز دیگری نیست چنانچه طبق روایات «حُبُ‏ عَلِی‏ إِیمَانٌ‏ وَ بُغْضُهُ کُفْرٌ»(۹) و این معنا را فرقین نقل کرده اند. حدیثی در کافی است که از امام صادق(ع) پرسیدند: «سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام عَنِ الْحُبِّ وَ الْبُغْضِ أَ مِنَ الْإِیمَانِ هُوَ؟ فقال وَ هَلِ‏ الْإِیمَانُ‏ إِلَّا الْحُبُ‏ وَ الْبُغْضُ ثُمَّ تَلَا هَذِهِ الْآیه حَبَّبَ إِلَیکُمُ الْإِیمانَ‏ وَ زَینَهُ فِی قُلُوبِکُمْ‏ وَ کَرَّهَ إِلَیکُمُ الْکُفْرَ وَ الْفُسُوقَ‏ وَ الْعِصْیانَ‏». یعنی آیا حب و بغض هم جزئی از عناصر ایمان است؟ حضرت جواب دادند ایمان چیزی جز حب و بغض است؟! و بعد این آیه را خواندند که خدای متعال ایمان را، محبوب دل شما و کفر و فسوق و عصیان را، مکروه دل شما قرار داده و همین حب و کراهت، خود ایمان است. در حدیث دیگری نیز فرمودند: منظور از «حَبَّبَ إِلَیکُمُ الْإِیمانَ‏» امیرالمومنین علیه السلام است و «الْکُفْرَ وَ الْفُسُوقَ‏ وَ الْعِصْیانَ‏» هم که مشخص است چه کسانی هستند.(۱۰) بنابراین ایمان ما، حب امام مومنین و بغض و کراهت نسبت به ائمه کفر و فسق و عصیان است. کلمه کفر و فسوق و عصیان، آن افراد خاص هستند. کلمه ایمان هم امیرالمومنین است. ایمان ما، حب امیرالمومنین و بغض نسبت به کفر و فسوق و عصیان است.

لذا ایمان، با همه درجاتی که دارد، درجات حبُّ الامام است و حب، ظهور امام در قلب مومن است. حب به یک معنا چیزی جز ظهور محبوب در قلب محبّ نیست و لذا نورانیتِ به نور ایمان است. درجات ایمان، درجات تولی به امام و ظهور امام در قلب مومن است؛ یعنی از طرفی درجات تولی ما به امام و از طرف دیگر درجات جریان ولایت امام در انسان است. در جریان مقابل نیز کفر هم، درکاتش، همین طور است؛ یعنی درکاتِ تولی به ائمه نار و ولایت آنها است که جاری می‌شود.

خلاصه اینکه اگر مومن و جامعه مومنین و بلد ایمانی‌ و تمدن ایمانی‌ای وجود دارد؛ همه اینها، شعاع وجودی امام هستند و امام‌شان هست که آنها را اداره می‌کند. هر عبادتی اتفاق می‌افتد و هر معرفتی هست از آنهاست. لذا فرمودند: «بِنَا عُبِدَ اللَّهُ‏ بِنَا عُرِفَ‏ اللَّهُ‏»(۱۱) و یا در زیارت جامعه کبیره می خوانیم: «إِنْ‏ ذُکِرَ الْخَیرُ کُنْتُمْ‏ أَوَّلَهُ‏ وَ أَصْلَهُ وَ فَرْعَهُ وَ مَعْدِنَهُ وَ مَأْوَاهُ وَ مُنْتَهَاهُ» به تعبیر دیگر توحید مجسّم، خود امام و فروع امام است. لذا امام «أَرْکَانِ‏ تَوْحِیدِکَ‏ وَ دَعَائِمِ دِینِکَ» است؛ یعنی ستون‌های خیمه دین، و ارکان توحید، خود ائمه نور هستند. توحید مگر چیست؟ ابتدا این است که حضرت حق، شریک ندارد؛ الوهیت و احدیت حضرت حق است. این الوهیت در عالم با جریان اسماء حسنای الهی است که حضرات معصومین است.

اولیای طاغوت و حقیقت کفر در عالم

در مقابل نیز حقیقت کفر هم اراده های ظلمانی ائمه نار است. اعتقاد آنها فقط کفر آمیز نیست بلکه وجودشان مستکبر علی الله است. اراده های ظلمانی و استکباری آنها عین کفر است و محور کفر عالم می شوند. لذا قرآن فرموده است: «أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ» این اولیای طاغوت هستند که از وادی توحید به وادی کفر و شرک و نفاق سوق می­دهند. این ائمه باطل محیط ولایت و صفات­شان همه کفر است. رفتار و افکار و اعمال‌شان، کفر است. هر کجا دست می‌گذارند، آنجا را ظلمانی می‌کنند. فاعل‌های مسخّر را تاریک می‌کنند و اگر در طبیعت تصرف کنند، طبیعت را ظلمانی می‌کنند.

بطور مثال وقتی خدای متعال به ما اجازه داده که انگور را تبدیل به شراب کنیم؛ و این فاعل مسخّرِ بیچاره، به وسیله ما شراب می‌شود – که البته بعد هم ما را لعن می‌کند – این شرابی که درست کردیم، ظهور اراده ما است. خدای متعال، این را مسخّر ما قرار داده و اراده ما، این را تبدیل به شراب می‌کند؛ یعنی اراده ما در این شراب حاضر است و این شراب، تبلور اراده ما است. همینطور اگر کسی بر اساس اهواء و شهوات، یک تمدن ساخت؛ هر کجای این تمدن دست بگذاری، مثل آن شراب است. همه‌اش نجس است، همه‌اش بوی شیطان می‌دهد و رجس و آلوده است. صبغه خدای متعال ندارد؛ بلکه صبغه نفس و شیطان و بت‌ها را دارد. یک بتکده عظیم حول انسان و حول اولیاء طاغوت درست می‌شود که اصل بت پرستی، خود این اراده­های ظلمانی هستند؛ یعنی این چوب و سنگ‌ها، بت‌های اصلی نیستند بلکه بت‌های اصلی، خود آن افراد هستند. لذا قران فرموده است: «وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَهُ»(بقره/۲۴) آتش گیرانه جهنم، خود اینها هستند و شعله جهنم را همین ائمه نار بر افروخته می‌کنند.

اصل کفر، همان کسانی هستند که یک روز چوب و سنگ را می‌آورند و مردم را متعلّق و خاشع در مقابل این چوب و سنگ می‌کنند؛ افکار و حالاتی در آدم ایجاد می‌کنند که در مقابل این چوب و سنگ، احساس حقارت و خضوع می‌کند؛ بعد هم اگر چوب و سنگ را بشکنی، تکنولوژی را می‌آورند؛ برج ایفلی می‌سازند که وقتی آدم نگاه می‌کند کلاهش از سرش می‌افتد؛ لذت می­برد و در برابر آن احساس حقارت هم می‌کند. این کارشان به پرستش چوب چه فرقی می‌کند؟! یعنی یک تمدنی می‌سازد که آدم در مقابلش تحقیر می‌شود و خضوع و خشوع می‌کند و زمام خودش را در دست این تکنولوژی می‌بیند و نسبت به آن خوف و امید در او ایجاد می شود.

در واقع ائمه نار فقط بت آدم را عوض می‌کنند. بت اصلی و کفر حقیقی خود آنها هستند. اینکه در قرآن می­فرماید: شما و بت‌هایتان را در جهنم می‌اندازیم؛ بت‌های اصلی، ائمه نار هستند و سنگ و چوب و… بت‌های فرعی‌اند. البته آن بت فرعی را هم باید شکست، آن مجسمه هم باید نابود بشود. چون در آن اراده ظلمانی است و سدّ و حجاب ایجاد کرده است. ولی حجاب اصلی آن اراده‌هایی هستند که بت پرستی را در عالم راه می‌اندازند؛ چوب و سنگ درست می‌کنند و وقتی اینها را می‌شکنی، چیز دیگر جای آن می‌گذارند، یک فرهنگ دیگر و یک بت پرستی مدرن درست می‌کنند؛ آنگاه روز از نو، روزی از نو! جاهلیت اولی از بین می‌رود، اما جاهلیت جدید به پا می‌کنند. توحید و شرک در عینیت به همین معناست. یعنی شرک عینی همین ائمه نار و فروع‌شان هستند. اگر کسی زیر چتر ولایت آنها رفت، همه زندگی‌اش شرک می‌شود. آنها انسان را به بت پرستی دعوت می‌کنند و بت پرستی را اقامه می‌کنند. فرهنگ توجه به غیر، خضوع در مقابل غیر، توسل به غیر، ترسیدن از غیر و توکل به غیر را در انسان ایجاد می‌کنند؛ فرهنگ ابتهاج به قرب غیر خدا را در انسان ایجاد می‌کنند. فرهنگ توجه و ذکر غیر حضرت حق و لذت از غیر ذکر حق را ایجاد می‌کنند. همه اینها فرهنگ شرک است.

اما در طرف مقابل دستگاه توحید و انبیاء و اولیاء آدم را تنزیه می‌کند. لذا در مناجات الذاکرین امام سجاد(ع) می خوانیم: «أَسْتَغْفِرُکَ مِنْ‏ کُلِ‏ لَذَّهٍ بِغَیرِ ذِکْرِکَ‏ وَ مِنْ کُلِّ رَاحَهٍ بِغَیرِ أُنْسِکَ وَ مِنْ کُلِّ سُرُورٍ بِغَیرِ قُرْبِکَ»؛ یعنی در نگاه انبیاء اگر آدم یک بالش زیر سرش گذاشته، درحالیکه تکیه­گاه خود را این بالش می­بیند، باید استغفار کند. انبیاء بدنبال انقطاع انسان­ها هستند و قدم اولِ انقطاع، زهد است. زهد، فراغت است. قرآن می­فرماید: «لِکَیلا تَأْسَوْا عَلى‏ ما فاتَکُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاکُمْ»(حدید/۲۳) یعنی همه کائنات را به شما بدهند خوشحال نشوی و از تو بگیرند هم غصه نخوری. حضرت در خصوص زهد فرمودند: «فَأَمَّا الزَّاهِدُ فَقَدْ خَرَجَتِ الْأَحْزَانُ وَ الْأَفْرَاحُ‏ مِنْ قَلْبِهِ فَلَا یفْرَحُ بِشَی‏ءٍ مِنَ الدُّنْیا وَ لَا یأْسَى عَلَى شَی‏ءٍ مِنْهَا فَاتَهُ فَهُوَ مُسْتَرِیحٌ»(۱۲) اما بعد از مرتبه زهد، مراحل دیگری نیز باید طی شود. در روایت فرمودند: «أَعْلَى‏ دَرَجَهِ الزُّهْدِ أَدْنَى دَرَجَهِ الْوَرَعِ وَ أَعْلَى دَرَجَهِ الْوَرَعِ أَدْنَى دَرَجَهِ الْیقِینِ وَ أَعْلَى دَرَجَهِ الْیقِینِ أَدْنَى دَرَجَهِ الرِّضَا»(۱۳) لذا انسان تا وادی زهد را طی نکند، انوار یقین در قلب او متجلی نمی شود. پس سیر انسان با زهد شروع می­شود.

اما دستگاه مادی، به عکس؛ دائم ایجاد تعلق به ماده می‌کند، گسترش تعلق می‌دهد، تنوع علاقه ایجاد می‌کند، ابتهاجات متنوع ایجاد می‌کند. یک شهربازی درست می‌کند که یک اعتکاف چند روزه در دنیا است و مثل اعتکاف ما در مسجد، اعتکاف چند روزه در دنیا است. انواع ابتهاجات مادی ولو ابتهاج همراه با دلهره و خشونت، به خورد انسان می‌دهد و آدم را مست دنیا می‌کند و از آن طرف بیرون می‌فرستد. تمدن مادی، یک میکده‌ای است که آدم را مست دنیا می‌کند. قرآن می­فرماید: «لا تَقْرَبُوا الصَّلاهَ وَ أَنْتُمْ سُکارى‏»(نساء/۴۳) مستی‌هایی که مانع نماز است، متنوع‌اند و فقط مستی از خمر و خواب نیستند، مستی‌های مختلفی است. در انسان، مستی نسبت به دنیا انسان را خمار دنیا می‌کند و این، کار دستگاه اولیاء طاغوت است که آدم را غرق در لذت‌های مادی می‌کند و شدت روانی به دنیا ایجاد کرده و انواع ابتهاجات، حرص و حسد و بخل و کینه و همه صفات رذیله هم در انسان ایجاد می‌کند.

این توضیحات را دادیم که بیان کنیم ائمه نار، اصل کفر هستند و کفر، از فروع آنها است و کفر مجسم، همین بساط است. کفر، یک گزاره نیست که یک جایی در عالم هست و یک نفس الامری دارد، آن نفس الامر، کفر نیست. کفر، همین است که می‌بینید، این تمدن، کفر است. شرک، همین دستگاه است. لذا در روایتی حضرت فرمودند بنی­امیه جلوی معرفی توحید را نگرفتند، بلکه جلوی معرفی شرک را هم گرفتند؛ چون شرک اگر شناخته بشود، خود آنها شناخته می‌شوند. دستگاه شیطان، دستگاه کفر و شرک است و کارهایی که می‌کند هم مفصل در قرآن آمده است. برای موحد شدن باید از این طواغیت جدا شویم. آیه «فَمَنْ یکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ» همین را بیان می کند؛ یعنی باید نسبت به او کفر بورزید و هیچ اعتماد و تکیه‌ای نکنید و هیچ خیری در او نبینید و او را وادی امن ندانید.

تبیین توحید و شرک در حدیث عقل و جهل

تقریر دیگری نیز از جریان کفر و شرک در حدیث جنود عقل و جهل آمده که امام صادق فرمودند: «اعْرِفُوا الْعَقْلَ وَ جُنْدَهُ وَ الْجَهْلَ وَ جُنْدَهُ تَهْتَدُوا قَالَ سَمَاعَهُ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ لَا نَعْرِفُ إِلَّا مَا عَرَّفْتَنَا فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ الْعَقْلَ وَ هُوَ أَوَّلُ خَلْقٍ مِنَ الرُّوحَانِیینَ عَنْ یمِینِ الْعَرْشِ مِنْ نُورِهِ فَقَالَ لَهُ أَدْبِرْ فَأَدْبَرَ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَقْبِلْ فَأَقْبَلَ فَقَالَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى خَلَقْتُکَ خَلْقاً عَظِیماً وَ کَرَّمْتُکَ عَلَى جَمِیعِ خَلْقِی قَالَ ثُمَّ خَلَقَ الْجَهْلَ مِنَ الْبَحْرِ الْأُجَاجِ ظُلْمَانِیاً فَقَالَ لَهُ أَدْبِرْ فَأَدْبَرَ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَقْبِلْ فَلَمْ یقْبِلْ فَقَالَ لَهُ اسْتَکْبَرْت‏»(۱۴) شما عقل و جهل را بشناسید، لشکر عقل و جهل را هم بشناسید، راه یافته می‌شوید. بعد حضرت از خلقت عقل و جهل شروع کردند که خدای متعال عقل را «یمِینِ الْعَرْشِ مِنْ نُورِهِ» آفرید و بعد به او فرمود «فَقَالَ لَهُ أَدْبِرْ فَأَدْبَرَ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَقْبِلْ فَأَقْبَلَ» فرمان‌های خدای متعال از دو حال خارج نیست؛ یا دستور به اقبال است یا دستور به ادبار است؛ سپس خدای متعال، او را تکریم کرد و برای او ۷۵ لشکر خلق کرد که قوای او هستند. با این قوا، خدا را در عالم اطاعت می‌کند. آن ۷۵ لشکر از ایمان تا همه صفات حمیده در حدیث ذکر شده­است.

بعد حضرت اشاره می کنند که خداوند متعال جهل را از «الْبَحْرِ الْأُجَاجِ ظُلْمَانِیاً» آفرید؛ یعنی از یک بحر شور تلخ ظلمانی آفرید و بعد هم «فَقَالَ لَهُ أَدْبِرْ فَأَدْبَرَ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَقْبِلْ فَلَمْ یقْبِلْ» رفت و دیگر به سمت خدای متعال برنگشت. خدای متعال فرمود «اسْتَکْبَرْتَ». اصلی‌ترین صفات رذیله، همین استکبار علی الله است یعنی در مقابل خدای متعال، کبریایی برای خودت درست کردی، فرمان خدا را زیر پا گذاشتی. جهل به خدای متعال گفت که به عقل لشکر دادی، به من هم بده، من می‌خواهم با او بجنگم و اینگونه بنای درگیری را او گذاشت؛ زیرا بنا نبود که او ایمان نیاورد و درگیر بشود بلکه او هم باید در ظرف خودش مومن می‌شد. چون اقبال و ادباری که از جهل می‌خواهند مثل ادبار و اقبال عقل نیست؛ لذا او در ظرف خودش طغیان کرد. در واقع اینجا یک امتحان صوری و یک آزمایشگاه صوری نبوده که بخواهند یک کسی را صوری رفوزه‌ کنند بلکه واقعاً او می‌توانسته در ظرف خودش مومن باشد. عقل، در ظرف خودش، مطیع و مومن بود. خدای متعال به جهل فرمود که به تو قوا می‌دهم ولی اگر استکبار بعدی کردی، تو را مطلقاً از محیط رحمت دور می‌کنم. ۷۵ لشکر برای جهل مقابل لشکر عقل خلق کرد. مقابل ایمان کفر است. مقابل زهد رغبت به دنیا است مقابل تفکر و یقین و رضا و صبر و زهد صفات رذیله وجود دارد که آنها قوای جهل هستند. عقل با این قوا، بندگی را توسعه می‌دهد. جهل هم با آن قوا، شیطنت و استکبار علی الله را.

در ادامه حدیث فرمود در همه مومنین، بعضی از صفات حمیده هست‏. اما صفات حمیده در آنها کامل نمی‌شود الا در دو دسته. آنهایی که نبی مرسل یا عبد ممتحن‌اند و ملائکه هم جایگاه خودشان را دارند. بنابراین سه دسته هستند که تحمل ولایت می‌کنند: انبیاء مرسل، ملائکه مقرب و عباد ممتحن. اینهایی که تحمل ولایت می‌کنند، همه صفات عقل در آنها پیدا می‌شود. در بقیه هم بعضی از صفات عقل هست تا منقای از جهل بشوند. و هیچ صفتی از جهل در آنها باقی نمانده و به تبری کامل برسند. وقتی از جهل تطهیر کامل شدند و هیچ قوایی از قوای جهل در وجود آنها نبود، آن وقت به درجه همان افرادی می‌رسند که همه قوای عقل در آنها ظهور پیدا کرده­است. این معنایش این است که خدای متعال عقل را آفرید و قوای نورانی هم به او داد؛ ما صاحب آن قوای نورانی نیستیم اما اگر بندگی کنیم، قوای او در ما تجلی می‌کند.

حقیقت عقل و جهل و تولی به آنها

عقل را بزرگان به مقامی از مقامات نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم تفسیر کردند؛ یعنی همه خوبی‌ها و صفات نورانی را به ایشان دادند. هیچ کسِ دیگر، صاحب این صفات نیست. مابقی، به اندازه‌ای که تحمل ولایت او را می‌کنند، صفات ایشان در آنها ظاهر و جاری می­شود مثل اینکه خدا یک خورشید، در منظومه شمسی آفریده­است و خانه‌های ما با این یک خورشید، گرم می‌شود. من خودم خورشید نیستم و برای من هم خورشید خلق نمی‌کنند؛ بلکه شعاعی از او به من می‌رسد. یک عقل و یک سرچشمه خیر هست که آن سرچشمه خیر، همه قوای خیر را دارد و می‌خواهد عبادت و بندگی خدا را بسط بدهد و همه ما را می‌خواهد به سمت خدا ببرد. شفاعت یعنی از قوای خودش، خرج ما کند تا ما را به قوای خودش و به بندگی خودش نورانی کند. اگر ما تحمل کردیم، نورانی به نور او می‌شویم یعنی به منزله دست و چشم و گوش حضرت می‌شویم که حضرت، با ما عبادت می‌کنند. «بِنَا عُبِدَ اللَّهُ‏» هم معنایش همین است و الا ما که اهل نماز نیستیم. حضرت با ما خدا را عبادت می‌کند.

از آن طرف هم یک جهل بیشتر نیست. همه شیطنت‌ها، آنجا است. مابقی، به اندازه‌ای که وارد وادی ولایت او می‌شوند، صفات ظلمانی او در آنها ظهور پیدا می‌کند و او هم به وسیله اینها معصیت و استکبار می‌کند. او استکبار خودش را از طریق صفات ظلمانی خودش مثل کبر و بخل و ریا و حسد و عجب به اینها منتقل می‌کند. بنابراین دو جریان، بیشتر نیست؛ یکی جریان جهل و دیگری جریان عقل است. عقل، حضرت است و جهل هم دشمن اصلی حضرت است. حالا شما پیدا کنید که ابلیس الابالسه که دشمن اصلی حضرت است، چه کسی است. «شَیاطینَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ»(انعام/۱۱۲) که با حضرت عداوت دارند، همان جهلی است که همه ظلمت‌ها به او برمی‌گردد، همانطور که همه نورانیت‌ها به حضرت برمی­گردد و همه صفات کریمه، از ایشان است، همه صفات رذیله هم از جهل است.

اگر کسی تبری از جهل و قوای جهل و تولی به ولایت عقل داشت؛ همه صفات عقل در او ظهور پیدا می‌کند. اگر بینابین حرکت کند هم به عنوان مثال حسد دارد و هم یک بخشی از صفات حمیده را باید از رذایل منقا بشود. این سیر تطهیر، حتی تا عالم قیامت هم ادامه پیدا می‌کند. در بعضی روایات است که نهر تسنیم، نهری است در درب بهشت و زیر یک درخت با اوصافی خاص که متعلِّق به امیرالمومنین است؛ مومنین وارد این نهر می‌شوند و شستشو می‌کنند و حسدشان از بین می‌رود و تطهیر می‌شوند. ولایت امام مطهِّر و ماءِ طَهور است.

بنابراین با این تقریر اگر شما بخواهید حقیقت عبودیت و بندگی و حقیقت توحید را در آفرینش ببینید؛ بحث فقط این نیست که باید اعتقاد داشت که خداوند یکی است که «وَاحِدٌ مُتَوَحِّدٌ بِالْوَحْدَانِیهِ مُتَفَرِّدٌ بِأَمْرِهِ» بلکه وقتی خداوند نظام آفرینش را خلق کرد دو عالم آفرید. توحید و شرک جریان خیالی نیست بلکه دو عالم هستند. عالم موحدین، بر مدار وجود مقدس نبی خاتم و عالم شرک و کفر و نفاق، بر مدار دشمنان حضرت است. هردو جریان قواهایی را مسخر خود می­کنند و اراده­های انسانی را تحت پرورش خود می‌گیرند و از طریق اراده­های انسانی فاعل­های دیگر را مسخر می­کنند. اراده­های انسان ابزار می شوند که طبیعت تسخیر و تصرف شود و شهر و خانه و تمدن ساخته شود و البته رنگ و طعم و بوی اراده خودشان را به این فاعل‌ها می­دهند. لذا دو دستگاه وجود دارد. این دستگاه، محورش اراده‌های معصوم است و آن طرف هم اراده‌های مستکبر. محور اراده‌های معصوم، نبی اکرم و اهل بیت‌ هستند. توحید مجسم دستگاه بر محور رسول اکرم(ص) است و شرک و کفر مجسم نیز دستگاه ساخته شده بر محور اولیای طاغوت است.

تبیین توحید و شرک در آیات شجره طیبه و خبیثه

در ادامه همین بحث و به تقریر دیگری می توان آیات سوره مبارکه ابراهیم را بررسی کرد که چنین می­فرماید: «أَ لَمْ تَرَ کَیفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً کَلِمَهً طَیبَهً کَشَجَرَهٍ طَیبَهٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِی السَّماءِ * تُؤْتی‏ أُکُلَها کُلَّ حینٍ بِإِذْنِ رَبِّها وَ یضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ»(ابراهیم/۲۴-۲۵) خدای متعال، کلمه طیبه را به شجره طیبه مَثَل زده­است. شجره طیبه‌ای که اصل و ریشه‌اش ثابت و فرعش در آسمان است و در هر زمانی میوه می‌دهد. در طرف مقابل هم کلمه خبثه، مِثل درخت ناپاک است و از روی زمین روییده و قرار و ریشه‌ای ندارد و مستقر نیست. در روایات، کلمه طبیه به کلمه توحید، و کلمه خبیثه به کفر معنا شده است. ایندو در حقیقت یک درخت هستند. اصل درخت توحید نبی اکرم(ص) و تنه اصلی این درخت، امیرالمومنین(ع) و شاخه‌هایش، معصومین(ع) و برگ‌هایش، شیعیان هستند.(۱۵) البته شیعیان را به معنای وسیعش باید لحاظ کرد که قرآن فرمود: «وَ إِنَّ مِنْ شیعَتِهِ لَإِبْراهیمَ»(صافات/۸۳) یعنی همه مومنین تاریخ، شیعیان‌اند. و اما میوه­های این درخت هم علومی است که از اهل بیت بر قلوب این مومنین، جاری می‌شود. و نیز در روایتی خاص فرمودند: «عُنْصُرُ الشَّجَرَهِ فَاطِمَهُ سلام الله علیها»(۱۶) که این معنا بیان سرّ خاصی است.

در روایت دیگری که معنای لطیفی دارد حضرت فرمودند که اصل شجره توحید، خود معصومین‌اند و فرعش، ولایت‌شان است. در این معنا، تعبیر «فَرْعُها فِی السَّماءِ» یعنی اگر کسی بخواهد وارد محیط ولایت بشود، باید سماواتی بشود. آدم تا زمینی و متعلِّق به ارض است، نمی‌تواند وارد ولایت معصوم بشود؛ اما به آنجا که رفتی «تُؤْتی‏ أُکُلَها کُلَّ حینٍ بِإِذْنِ رَبِّها» خواهد بود. بنابراین اصل شجره توحید، امام و فرعش ولایت امام است. ما‌ در فرع ولایت آنها مثل برگ‌های این درخت می‌شویم. شیعیان، با همه وجود وابسته و متعلِّق‌اند؛ این برگی که روی درخت سبز می‌شود همه خصوصیاتش، فرع بر آن درخت است و از آنجا تغذیه و استمداد می‌کند. برگ درخت مو، برگ درخت مو است و برگ کاج، برگ کاج است و هر کدام، صبغه آن درخت را دارد. نسبت مومن، با همه اعتقادات و افکار و اخلاقش به خدای متعال، یک برگ درخت می‌شود. حضرت ابراهیم یا حضرت موسی کلیم یک برگی بر شجره توحید هستند. اصل این شجره، نبی اکرم و تنه استوار این شجره، امیرالمومنین(ع) هستند.

شجره خبیثه و کفر هم به بنی امیه و دیگران تفسیر شده­ است. آنها هم یک درختی هستند که در عالم قرار ندارند؛ چون تعلقی به حضرت حق ندارند؛ دولت باطل، قرار ندارد لذا قرآن می­فرماید: «فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیذْهَبُ جُفاءً وَ أَمَّا ما ینْفَعُ النَّاسَ فَیمْکُثُ فِی الْأَرْضِ»(رعد/۱۷). این مطلب تحلیل قرآن است که این درخت قرار ندارد. همه کلمه کفر، با همه طول و عرض تاریخی‌اش بیقرار است، یعنی اولاً متلوّن است و ثانیاً قرار ندارد. بنابراین بساطش جمع می‌شود.

ادامه دارد…

تا کنون هیچ دیدگاهی ثبت نشده است.

یک دیدگاه بگذارید

آدرس الکترونیکی شمامنتشر نخواهد شد. زمینه ها برای علامتگذاری لازم هستند.

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>